رنگ پیشفرض

رنگ آبی سیر

رنگ سبز

رنگ خاکستری

رنگ نارنجی

 
 
محل کنونی شما:
 
 
 
 
 
 

شرح زیبا بر خطبه شقشقیه

نامه الکترونیک چاپ PDF
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
اول باید ما امروز در این جلسه  فاتحه‌ای برای مرحوم آقای دشتی بخوانیم.  ایشان در یک عمر خیلی کوتاه  حدود 180 جلد کتاب نوشت و نوع این کتابها هم پیرامون وجود اقدسش آقا امیرالمؤمنین (ع) بود. این کتاب نهج‌البلاغه‌اش  انصافاً کتاب بسیار ارزشمندی است که این بنده خدا شروع کرد و کار  را هم به نتیجه رساند  و در راه مأموریت برای  آقا امام حسین  (ع) جان باخت و امیدواریم  که انشاءا...  خدا روح این بزرگمرد  را با آقا امیرالمؤنین (ع) محشور بگرداند انشاء ا...خطبة‌ سوم خطبه‌ای است که در کل نهج‌البلاغه منحصر به فرد است  به نام خطبة‌ «شقشقیه» ، آن را همگی شنیده‌اید، مضمون آن را هم شنیده‌اید و می‌دانید که اهل سنت به ما می‌گویند:  ما همه نهج البلاغه را قبول داریم  ولی این خطبة‌ شقشقیه را بردارید . یعنی این خطبة سوم را منها کنید ما بقیه را قبول داریم حتی در زندگیهایشان آن را پیاده می‌کنند  و سعی می‌کنند  از این محتوا خودشان را غنی کنند. امروز می‌خواهیم  نگاهی گذرا به خطبة شقشقیه داشته باشیم. شقشقیه یعنی یک مطلب فجعه‌ای یعنی مطلبی که دفعتاً گفتم و دیگر هم نمی‌گویم. یک چیزی است که حقایقی را به دنبال خود دارد  و چون امیرالمؤمنین (ع) جامعه را مستعد بیان این حقایق به طور کلی نمی‌دید فقط گوشه‌هایی را بیان کردند.  یکی از تأسفهای ما این است که چرا ائمه آنچه را داشتند نتوانستند بیان کنند؟ چرا ؟ امیرالمؤمنین (ع) آن حکومتی را می‌خواستند بر پا کنند نشد؟  الآن هم ما وضع جامعة خودمان  را می‌بینیم چرا آنچه که تبیین خالص واقعاً دوست دارند عملی شو د عملی نمی‌شود ؟ چرا؟!
حال از این بحث بگذریم و دربارة‌ خطبه شقشقیه صحبت کنیم. معلوم است که این خطبه مفصل بوده اما مرحوم سیدرضی آن را کوتاه کرده و بخشی را گرفته است. این را بگویم که  همه کلمات آقا امیرالمؤمنین (ع)  این نهج البلاغه نیست. یک سلسله مطالبی است که آقای ری شهری در 15 جلد آن را گردآوری کرده‌اند به نام «موسوعة امام علی ابن  ابیطالب (ع) » یعنی مجموعه کلمات امیرالمؤمنین 15 جلد شده که یک جلد آن نهج البلاغه است و اخیراً  هم چاپ شده . سیدرضی چون ادیب  و آدم فصیح و بلیغی بود. آمو و بخشهایی از خطبه‌ها را جدا کرد و دینیها خیلی با مذاقش سازگار است. خطبة شقشقیه هم از وسط خطبه است. حضرت می‌فرمایند: «اما و ا...»، «أما در لغت  عربی عرف نبیه است. مثل ما که می‌گوییم: آقا! توجه کن! ببین چه می‌گویم؟ معنی «أما»  این است. بعد حضرت قسم می‌خورند «به خدا قسم». اگر انسان معصوم قسم بخورد مشخص است   که مطلب نهم است.  این قدر مهم است  که ارزش  آن دارد که حضرت قسم بخورند. می‌فرمایند «لقد تقمصها فلان»‌  اینجا حضرت تقیه می‌کنند. می‌فرمایند: «پوشید ردای خلافت را فلانی» که منظور ابن ابی قوافه است یعنی خلیفه اول. ابن عباس می‌گوید من رفتم خانه خلیفة‌ دوم دیدم تسبیحی دستش گرفته و می‌گوید «لعن ا... ابن ابی قحافه» گفتم: تو دیگر چرا؟ گفت: این آمد به من گفت از زمان تکمیل اسلام تا این زمان که پیامبر  در حال ارتحالند حدود 70 روز گذشته است یعنی از 18 ذیحجه تا 28 صفر پیغمبر نتوانستند به این اسلام  عمل کنند. حالا بعد از پیغمبر  علی (ع) روی کار می‌آید و این که من می‌شناسم می‌خواهد به مر  اسلام  عمل کند. تو حاضری؟» گفتم: نه! گفت: من هم که حاضر نیستم. پس بیا سیاستش مال من قیافه‌اش هم مال تو. تو بیا در خانه پیامبر بایست   و هر که خواست به بهانه این که می‌خواهیم در تدفین تکفین پیغمبر شرکت کنیم وارد خانه شود تو بگو: «خاک در دهان شما باد مگر می‌شود پیغمبر بمیرد.» قرآن می‌فرماید پیغمبر می‌میرد. تو بگو پیغمبر نمی‌میرد. قرآن می‌فرماید «انک میّت و إنهم میتون» تو بگو پیغمبر نمی‌میرد. ببینید مغالطه را! اینها عجب آدمهایی سیاسی بودند. و گفت: «بعد هم که همه متفرق شدند من هم آنها که داخل منزل هستند  به طریقی این طرف و آن طرف  می‌فرستم  و با همدیگر  می‌رویم شورایی تشکیل می‌دهیم. شما دو هفته  به من مهلت دهید که حاکم  بشوم بعد از دو هفته حکومت مال شما! تو خلیفه بشو من هم به تو کمک می‌کنم» من هم دیدم حرف بدی نیست گفتم باشد رفتیم  و من درب   خانه ایستادم و او هم رفت داخل خانه پیامبر. همین نقشه را اجرا کردیم. بعد هم رفتیم نشستیم در جلسه سقیفه و برنامه‌ریزی کردیم.
معلوم است که این خطبه بعد از سقیفه ایراد شده است. خلیفه دوم می‌گوید : «بعد از دو هفته رفتم و به او گفتم  از اریکه قدرت پایین بیا تا من سوار شوم. خلیفه اول شمشیرش  را از غلاف بیرون کشید  و گفت: اگر دیگر قصه دو هفته بودن را پیش کشیدی با همین شمشیر گردنت را می‌زنم. تا وقتی که من حیات دارم خودم حاکمم بعد از این که مردم نوبت به تو می‌رسد و همین هم شد» . حالا ابن عباس می‌گوید تو چرا می‌گویی  لعن الله  ابن ابی قحافه » می‌گوید چون بعد از حالا اینجا هم حضرت می‌فرمایند که به خدا قسم این لباس را او پوشید در حالیکه ...« و انه لیعلم» در حالی که می‌دانست... «ان محلی منها محل القطب من الرحی » محل من به خلافت محل محور آسیاب است نسبت به آسیاب. آن چوبی وسط سنگ است در آسیاب و سنگ بالایی دور آن روی سنگ پایینی می‌گردد را قطب می‌گویند محل من به خلافت محل قطب بود به آسیاب و سنگ وگندم، اما مراعات قطب را نکردند. «ینحدر عنی السیل » این جمله خیلی بلند است. سیل از من جاری می‌شود. معمولا در کدام قسمت‌ها روی زمین سیل می‌آید؟ در قسمت‌های کوهستانی تا قسمت‌های کویری؟ در دشت سیل نمی‌آید بلکه در کوهستان چون شیب بلند است وقتی باران می‌آید چیزی از آن را زمین نمی‌تواند جذب کند و همه آب به ته دره سرازیر می‌شود. وقتی که اینها در ته دره انباشته شد سیل جاری می‌شود. معمولا از قلل غیر مرتفع سیل جاری نمی‌شود. قله باید مرتفع باشد. حضرت معقول را به محسوس تشبیه می‌کند. می‌گویند می‌دانید مثل من مثل کیست؟ مثل آن قله بلندی است که سیل از آن جاری می‌شود. اگر این قله‌ای داشته باشد سیل جاری کن نیست. تازه اگر داشته باشند. می‌دانید که خلیفه اول اولین کسی بود که جرات کرد قرآن را با صدای بلند در مسجد الحرام بخواند. جراتش خوب بود صوتش هم قشنگ بود. پولش هم خیلی بود. از نظر آبرو هم بین قبایل عرب بد نبود.از این دو سه تا چیز استفاده کرد شیتان هم آمد سوارش شد و خلافت را غصب کرد. لذا آمدند به نبی مکرم گفتند بگذارید این اذآن بگوید هم صدایش زیباست هم وجیه است، در ضمن هم سفید است. شما یک بلال آورده‌اید هم نکره است هم صدایش یک جوری است، هم سیاه است هم مخرج‌شین ندارد. تا می‌خواهد بگوید «اشهد ان لااله ا...» می‌گوید «اسهد ان لا اله الا  الله». حضرت فرمودند: «سین البلال شین» این ایراد اول- بلال باید اذان بگوید سینش را هم خداوند شین قبول می‌کند. دوم این که آنچه مهم است نیت خالص بلال است. بقیه که می‌خواهند بگویند نیت خالص ندارند اگر هم قرآن می‌خوانند برای مطرح کردن خودشان است. می‌خواهند بهره‌ای از قرآن خواندنشان بگیرند.اگر بگویند بهره‌ای جایی نیست ول می‌کنند. لذا امام صادق علیه السلام فرمودند اینها بتهایشان زیر پیراهن‌هایشان بود. می‌دانید بتهایشان کجا بود؟ قرآن می‌فرماید: افرایت من التخذ الهه هواه» آنها هوای نفس می‌پرستیدند. قرآن می‌خواندند برای خودشان، پول داشتند، پول هم خرج می‌کردند اما برای این که خودشان مطرح بشوند. یعنی اسلامی را قبول داشتند که  حجه الاسلامش خودشان باشند. الآن هم در جامعه ما هستند. ایلامی را قبول دارند که خودشان حجتش باشند و به تعبیر دیگر اول کار را می‌کنند و بعد دنبال آیه و روایت تاییدش می‌کردند که بگویند این کار ما، این هم دلیلش. اما آنهایی که اول به سراغ قرآن را به اعمالشان  عرضه کنند متدینین واقعی هستند. آنهایی که کار را انجام می‌دهند و بعد دنبال دلیلش می‌گردند متدین نیستند ملتقطند همیشه در طول تاریخ بوده‌اند و الآن  هم هستند.  خلیفة‌ دوم 12 سال طول کشید تا سورة‌ بقره را حفظ کرد و مرتب هم روی منبر می‌گفت : «لو لا  علیٌ  لهلک عمر» ظاهراً  هم در تاریخ آمده  که یک بار گفت: «لو لا علیٌ الافتضحنا»  اگر علی نبود ما افتضاح شده بودیم.  اما با این حال باز  هم حاضر نیست رها کند.  در تاریخ دارد که وقتی سراغ عثمان  رفتند  برای خلافت گفت  عقیلونی، عقیلونی  و علیٌ فیکم، مرا ول کنید، ول کنید در حالی که علی بین  شماست. اگر اینها حرفها درست است پس چرا خلافت را قبول کرد و اگر هم دروغ گفت که پس فاسق شد، خلیفة فاسق  به درد مسلمانها نمی‌خورد.
حضرت می‌فرمایند: «ینحدر عنی السیل» یعنی من آن قله مرتفعی هستم که برکات از آن جاری می‌شود  و هیچ پرنده‌ای به من نمی‌رسد یعنی هیچ انسان  فرزانه و اندیشمندی قدرت آن که مرا درک کند ندارد. جای دیگر هم این حرف را دارند و بعدش می‌فرمایند سلونی قبل ان تعقدونی. سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نداشته باشید بعد می‌فرمایند: «إنی اعلم بطرق السماء  من الأرض» من نسبت به راه‌های آسمانی از راه‌های زمینی آگاه‌ترم. از من راه‌های آسمانی سؤال کنید نه راه‌های زمینی  را،  راه‌های زمینی را از افراد دیگر هم می‌توانید بپرسید. این سخن در جای دیگری است . بعد می‌فرمایند: «فسدلت دونها توباً » پس من لباس خلافت را رها کردم. چرا؟ خودشان در جای دیگر می‌فرمایند وقتی دو نفر بر سر بچه‌ای اختلاف کردند و قرار شد نصف شود آن که مادر است رها می‌کند و از حقش می‌گذرد  ولی آن که مادر نیست محکم گرفته است. این قضیه در قضاوتهای حضرت علی (ع) آمده است حالا می‌فرمایند من تشخیص دادم که باید رها کنم چون دو راه بیشتر  پیش پای من نبود یکی این که بایستم  و حقم را بگیرم و دوم این که صبر کنم و دیدم  که صبر کردن نفعش بیشتر از ایستادگی است. در جای دیگری در نهج‌البلاغه  حضرت می‌فرمایند می‌دانی عاقل  را کجا می‌شود  شناخت؟ جایی که دو حرام، دو مخدور، دو مشکل، دو خلاف سر راهش بیابد و او «أقل مخدور»  را بگیرد و «أکثر مخدور»  را رها کند. و الا در امور عادی و طبیعی تشخیص عاقل کار مشکلی است. پیغمبر عظم الشأن هم می‌فرمایند عاقل را بین دو واجب می‌شود تشخیص داد. بین أهم و مهم اگر أهم را انجام داد عاقل است، اگر مهم را انجام داد جاهل است.  جهل هم دو معنا دارد یک جهل مقابل عقل است و یک جهل مقابل علم.  اینجا جهل مقابل علم مد نظر نیست بلکه جهل مقابل عقل  مورد نظر است. در قرآن هم هر دو م عنا وارد شده است. عقل در مدار بین فاسد و أفسد است. یکی را باید انتخاب کرد. دفع افسسد می‌کنید به فاسد یعنی فاسد را مرتکب  می‌شوید  تا دچار أفسد نشوید. حالا عقل د رمدار بین است که حکومت اسلامی برود یا اینکه بما ند و 25 سال در آن انحراف  ایجاد شود. البته بحث دیگری  هم هست که حضرت علی علیه‌السلام  25 سال با سه خلیفه ساخت و شمشیر نکشید،‌ اما مقابل معاویه شمشیر کشید. علتش چیست؟ معاویه خطرش، خطر از بین بردن همة  اساس است. التقاط همه اساس را از بین می‌برد.  آنجا باید شمشیر کشید. اما سه خلیفه خطرشان خطر انحراف است و چون نمی‌توانند در اصول  انحراف ایجاد کنند خیلی ضرر نمی‌زنند. ضررهای اساسی دارد اما در اصول نمی‌توانند خدشه وارد کنند. التقاط  در اصول خدشه وارد می‌کند. لذا حضرت علی (ع) در خطبه مقاصعه می‌فرمایند: از طرف خداوند متعال مأمور شدم با سه گروه بجنگم. ناکثین، قاسطین، مارقین، طلحه و زبیر،  معاویه و خوارج.
یکی از نزدیکان حضرت امام می‌گفت: من به امام گفتم آقا شما مدتی دنبال  کار کاپیتالاسیون بودید، مدتی درباره فیضیه صحبت می‌کردید،  مدتی راجع به 15 خرداد صحبت کردید اما یک وقت فرمودید  که شاه باید برود. یعنی دست روی ریشه گذاشتید. چگونه این طور شد؟ امام فرمودند: من دائم دربارة وظیفه‌ام فکر می‌کنم   که وظیفه‌ام چیست؟ اخیراً به اینجا رسیدم که باید بگویم شاه باید برود. خیلی‌ها پیش حضرت امام وساطت کردند حتی افرادی مثل مرحوم شهید مطهری  که آقا می‌شود از این حرف قدری  تنزل کنید. امام فرمودند: نه! هیچ تنزلی نمی‌کنم. رهبر بزرگوار هم این جمله را می‌فرمودند. می‌گفتند من به امام گفتم آقا شما الحمدلله انقلاب کردید و انقلاب   هم پیروز شد.  خدا را شکر.  حالا باید تدبیری بکنید که انقلاب حفظ شود. یک وقت دیدم که امام برآشفتند. فرمودند: ما انقلاب کردیم؟ ما که بودیم که انقلاب کنیم؟ ما پیروز شدیم؟  ما که بودیم؟ ما حفظ کنیم؟ که هستیم؟ بعد فرمودند: ما وقتی به وظیفه‌مان ملتفت شویم خدای متعال کمکمان می‌کند که انقلاب  را حفظ کنیم کما این که وقتی انقلاب شد به وظیفه‌مان عمل کردیم.   زندگی ما زندگی وظیفه‌ای است، زندگی نتیجه‌ای نیست. این خیلی مهم است اگر زندگی ما زندگی‌ وظیفه‌ای شد امروز وظیفه ما این است که فریاد بکشیم شاه باید برود می‌رود فردا هم وظیفه ما این است که فریاد بکشی م اسراییل باید از بین برود. پرچم لا  اله الا الله باید بر بلندای کاخ سفید به اهتزاز درآید. این باید را پا پیش هم ایستاده‌ایم ولو جانمان برود. « و طویت عنها کشحا» دامن خود را از خلافت جمع کردم. یعنی نه تنها ترجیح دادم که کنار بکشم بلکه آن را هم که پهن بود جمع کردم «و طفقت أرتای بین أن أصول بید جذاء أو  أصبر  علی طخیة عیاء» ....
(طرف اول نوار تمام می‌شود)
«یهرم فیها الکبیر و یشیب فیها الصغیر  و یکدح فیها مؤمن حتی یلقی ربه» کاری که من انتخاب کردم آدم بزرگسال  را زمینگیر می‌کرد و آدم کوچک را پیرو می‌کرد و مؤمن را مکدر می‌کرد تا وقتی که پروردگارش را ملاقت کند. یعنی این زندگی وظیفه‌ای که من انتخاب کردم نتیجه دنیایی نداشت. من را به سمت دیگری برد. اما «فرأیت...» پس دقت کردم.... «أنا الصبر علی  هاتا أمجی»  اگر صبر را بین این دو انتخاب کنم بهتر است. پس صبر کردم در حالی که «و فی العین قدی» در چشمم خار بود «و فی الحلق  شجی» و در گلویم هم استخوان بود. این تعبیر خیلی تعبیر دقیقی است. چشم برای دیدن است و حلق برای استمرار حیات. اگر به حسب ظاهر دقت کنیم در هر دقیقه‌ای هفت الی هشت دقیقه پلک چشمتان می‌زند. حالا شما حساب کنید که یک خار در این چشم باشد. درهر دقیقه  7 مرتبه متأدی می‌شود. یک استخوان در گلو باشد در هر شبانه روز حداقل سه مرتبه متأذی است. ادامه‌اش من را دارد از بین می‌برد. حال فعلی‌اش هم دارد نابودم می‌کند. یعنی نه می‌توانم ببینم  نه می‌توانم بدارم. ولی چاره‌ای هم جز این ندارم. «أری تراثی نهبا» دیدم که میراث مرا به غارت می‌بردند. امام صادق (ع)  می‌فرمایند امیرالمؤمنین با حدود صد هزار شاهد نتوانست حقش را بگیرد ما می‌بینیم در محکمه مردم با دو شاهد حقشان را می‌گیرند. این مظلوم‌ ترین انسان روی زمین است که نمی‌تواند حقش را  اینگونه بگیرد. «أری تراثی نهبا حتی مضی الاول لسبیله فأدلی بها الی فلان بعده » .
اولی مسیرش طی شد، مرگش فرا رسید، دومی روی کار آمد، دومی هم خلاص شد سومی روی کار آمد و جالب این است که هر کدام از اینها به طریقی  روی کار آمدند. همه هم با وحدت رویه نبود. حالا حضرات امروزی   می‌گویند امیرالمؤمنین یک آدم دموکرات بود.  25 سال مردم علی (ع) را نمی‌خواستند، علی (ع) در خانه نشست، گفت حالا  که مرا نمی‌خواهید من هم در خانه می‌نشینم قرآن جمع می‌کنم.  یعنی واقعاً امیرالمؤمنین  علیه‌السلام اینند؟ شما خطبه شقشقیه را نخوانده‌اید؟ چه می‌گویید؟  از اسلام چه می‌فهمید؟ که می‌گویید امیرالمؤمنین یک آدم دموکرات بود؟! دموکرات اصلاً یعنی چه؟ یعنی این که به آرای مردم بها بدهد؟ این دموکرات است؟ آیا آن که بنایش برحق باشد او دموکرات است؟ یا آن که می‌گوید قرآن را کنار بگذارید  و به منشور سازمان ملل  عمل کنید  قرآن در جامعه امروزی  ما جوابگو نیست نهج‌البلاغه تفسیر قرآن نیست. منشور سازمان ملل که فکر بشری است هر سال هم باید تغییر کند آن مبنا باشد. چقدر آدم باید فکرش پایین باشد که چنین مسیری را طی کند.  البته هم لباسهای ما این حرف را می‌زنند [یعنی روحانیون] اشتباه نشود. عمامه دارد و این حرف را می‌زند، اگر کلاهی بود، طوری نبود.
«فیا عجبا...» پس چه تعجب است؟ .... «بینا هو یستقیلها فی حیاته إذ  عقدها لآخر بعد وفاته لشدما » تعجب من علی این است، خلیفه اول رفت جا را باز کرد خلیفه دوم آمد. در حالی که خلیفه  اول مرتب در زمان حیاتش به مردم می‌گفت ببخشید، عذرخواهی می‌کنم  از این که من جای علی را گرفتم.
در اینجا نکته تاریخی   را هم بیان می‌کنیم. اینها برای این که سقیفه  تثبیت شود آمدند حدیثی مطرح کردند که آن حدیث این بود: «کسی تا چهل سالش تمام نشده است عقلش کامل نیست» امیرالمؤمنین حالا سی و سه سالش است، هفت سال  دیگر لازم دارد تا عقلش  کامل شود   ولی از ما سنی گذشته. نکته دومی که جعل کردند این بود. گفتند از پیغمبر حدیث داریم که «لا تجتمع أمتی علی خطاء» امت من بر خطا اجتماع نمی‌کنند. یعنی اگر اجتماعی صورت گرفت حاصل آن ثواب و درست است این دو حرف را وقتی کنار هم بگذاریم  قشنگ است اما وقتی دقت می‌کنیم  می‌بینیم چیزی در آن نیست. لذا سقیفه را با عنوان «لا تجتمع امتی علی الخطاء» تشکیل دادند. همین جا امیرالمؤمنین استشهاد می‌کنند. می‌گویند: اگر این حدیث درست باشد پیامبر گفته‌اند لا تجتمع، اجتماع شما چند نفر بود؟ شما نه نفر بودید. آیا سران اسلام را جمع کردید؟ پس سلمان کجا بود؟  امیرالمؤمنین  کجا بود؟ اباذر کجا بود؟ مقداد کجا بود؟ اینها کجا بودند؟ اگر شما معتقدید امت اشتباه نمی‌کند پس چرا بخشی از امت را بردید و حدیث را تحریف کردید؟ به فرضی که این حدیث وجود داشته باشد (که اصلاً ما در این حدیث خدشه داریم و می‌گوییم چنین حدیثی نیست)  اجماعی  همه که می‌گویند حجت است به عنوان دلیل مستقل حجت نیست.  اجماعی  حجت است که کاشف از قول معصوم  باشد یعنی اجماع در طول دلیل حجت است نه در عرض دلیل حجت باشد. اما حضرات اهل سنت به عنوان دلیل عرضی گرفتند لذا وقتی که با آنها صحبت می‌کنید  می‌گویند ادله ما چهار تاست: قرآن، سنت،‌ عقل، اجماع می‌گوییم خوب این اجماعی که شما می‌گویید آیا در همه جا  حجت است؟ آنجا نع نعی نداشتیم حجت است ولی آنجا که نص داشتیم چه؟  اجماع مدرکی است، یک دلیل  مستقل نیست، اجماعی اجماع است که کاشف  از قول معصوم  باشد. اما اگر خود قول معصوم را پیدا کردیم چه؟ دیگر این کاشف به درد بخور نیست. اینجا که می‌رسند گیر می‌کنند. نمی‌توانند جواب بدهند. لذا عقل  را هم به عنوان یک دلیل مستقل می‌گیرند و ما این اشتباه را به آنها می‌گوییم. این اشتباه را از دانشگاهیان ما هم امروز می‌کنند. فکر می‌کنند «کل ما حکم  به العقل حکم به الشرع»  هر چیزی که عقل به آن حکم کرد شرع هم به آن حکم می‌کند چرا؟  چون بعضی چیزهاست که موضوع  ملت تامه است برای حکم «کل ما»  در آنجا درست است. اما بعضی جاها موضوع  مقتضی بر حکم است، علت تامه نیست. مثلاً عقل می‌گوید دروغ همه جا بد است.  شرع می‌گوید: نه خیر  سه جا خوب است.  تا به عقل  گفت عقل می‌گوید:  عجب!‌ بد هم نمی‌گویی! تا وقتی که شرع نگفته بود تو می‌گفتی همه جا بد است  و صدق همه جا خوب است  ولی شرع می‌گوید سه جا بد است. این که عقل می‌گوید «بد هم نمی‌گویی! با وجودی  که حکم عقل تخصیص بردار نیست باید حکم عقل را کجا برد؟  در علت تامه، وقتی که در علت تامه رفت « کل ما حکم به العقل فی العلته التامه حکم به الشرع»  و هیچ ایرادی ندارد. اما « کل ما حکم به الشرع فی العلته  التامه و فی اما قتضی و فی الخبرء العلته حکم به العقل تامه » این درست است.
بحث امروز یکی دو تا مقدمه دارد تا بعد وارد ذی المقدمه شویم.  و آن مقدماتش این است که ما یک «حبط»  داریم و یک «خبط» حبط یعنی از بین رفتن خبط یعنی واژگون شدن. یک وقت است که یک چیزی کاملاً از بین می‌رود. هیچ اثری از آثارش نیست. این را حبط می‌گویند. که یکی از رسالتهای شیطان حبط اعمال است و یکی از چیزهایی که باعث حبط اعمال می‌شود عجب است. لذا امام صادق (ع) می‌فرمایند: «اگر مبتلا نمی‌شد بنده از بین رفتن اصل عمل، هیچ مومنی به هیچ گناهی آلوده نمی‌شد»  به این جمله دقت کنید:  هیچ مومنی به هیچ گناهی آلوده نمی‌شد» یک مرتبة دیگر این جمله را می‌گویم : «اگر خوف بر مومن نبود که دینش از عجب که نکرد، اعمالش  حبط نمی‌شود. که اگر گناه نداشته باشد عجب می‌ آید سراغش، عجب که آمد، همه چیز را از بین می‌برد. لذا خدای متعال دفع چه می‌کند؟ دفع  افسد می‌کند به فاسد. طرف مبتلا به یک پایینتر می‌شود که یک وقت نگوید من همان هستم که خیلی خوبم.  وقتی که تاورش نیا. که خیلی خوب است، کم کم از آن افقی که دارد تنزل می‌کند، می‌آید پایین، آن وقت خدای متعال دستش را می‌گیرد. لذا در اصول کافی  این جمله را می‌خواند خیلی زیبا که یکی را خدای متعال،  مرتب نماز شب  توفیقش می‌داد انجام دهد. یک شب نماز شب را از او می‌گیرد. بلند می‌شود و یک آهی می‌کشد.  وجود مقدس حق تعالی می‌فرماید: من این آه تو را بیشتر می‌خرم.  بیشتر از نماز شبت. چرا؟ چون اگر نماز شب می‌خواندی، عجب می‌آمد سراغت و می‌گفتی: من هستم که نماز شب می‌خوانم. اما من این توفیق  را از تو گرفتم. که بدانی  نماز شب برای ترقی است نه برای تنزل. یا یک امام جماعتی، باورش می‌آید که خیلی خوب است، خدای متعال یکی شکی می‌اندازد در کارش بین 3 و 4 شک می‌کند. وقتی شک کرد، از آن افق  بلند تنزل می‌کند. این یک وقت برای خود امام جماعت  است. یک وقت هم مریدها  خیلی فکر می‌کنند  که امام جماعت. هشتش نه تا است  و نه تااش ده تا است. خدای متعال برای مریدها یک همچنین قصه‌ای پیش می‌آورد. نسبت به امام برید می‌گوید من یک عمری پشت سر این آقا شرکت کردم در نماز، ولی خطا ندیدم. یک مرتبه که رفتم آقا شک کرد. فهمیدم که معصومین همان چهارده تا بیشتر نیستند. یا موارد زیادی  که طرف دچار می‌شود در زندگی برای اینکه یا خودش از آن افقی  که دارد بیفتد، یا دیگرانی که یک حساب ویژه‌ای روی او باز کرده‌اند، یک مقداری تنزل کنند و واقع  بین نسبت به قضایا شوند. این یک نکته،  یک نکتة دیگر، خبط است. خبط یعنی چه؟ خبط یعنی واژگونی، به قول شما اصفهانیها، وارونه دیدن، جا به جا دیدن،  این را می‌گویند خبط  است حضرت اینجا خیلی عالی اشاره می‌کنند. مرحوم علامه طباطبایی در جلد دوم المیزان ،‌ذیل این آیه که : «احل الله   و البیع و حرم ربا قالوا انما البیع مثل الربا» یک توضیح مفصلی  می‌دهند. می‌فرمایند: «انما یتخبطه الشیطان»‌  یک کار دومی که شیطان انجام می‌دهد خبط است، آن چیست؟  در قرآن شما  می‌گویید که «بیع حلال است و ربا حرام است، شیطان در طرف مقابل شما می‌گوید: آن چیزی که می‌گویی  حلال است مثل آن چیزی است که می‌گویی حرام است. نمی‌گوید آن چیزی که می‌گویید حرام است مثل آن چیزی که حلال است. می‌گوید آن چیزی که حلال است مثل حرام است. یعنی می‌آید   و مسئله را عکس می‌کند. لذا آمده است که در آخر الزمان مردم یا رباخور می‌شوند و یا گرد ربا روی زندگی همه می‌نشیند. حال ببینید این قضیه  در زمان ما هست یا نیست.
خوب، آن وقت جا دارد که در همه چیز اشتباه   کنیم. خیلی هم جا دارد. از کارهای روزانه گرفته تا انتخاب وکیل و بالاتر از آن. در همه چیز اشتباه می‌کنیم زیرا آن سرچشمة اصلی  گل آلود شد. وقتی آب گل آلود خوردیم، فکر گل آلود هم داریم. و فکر هم می‌کنیم درست است صددرصد.  یعنی یک درصد احتمال خلاف نمی‌دهیم.  فکر نکنید اینهایی که مثلاً مرید یک آقای بخصوصی هستند اینها یک درصد احتمال   خلاف بدهند. صد در صد دفاع می‌کنند جان هم می‌دهند برای این قضیه. الآن درعالم چقدر نزاع است؟ و جالب است این بحث رباخواری  و اتمام مستکبران عالم از اول تا حالا سعی کردند در جوامع ضیف‌تر گسترش دهند. یعنی آنها فهمیده‌اند قضیه از چه قرار است. لذا همین وام بانک جهانی، دنبالش چه دارد؟  یک توسعه  ظاهری  است اما دنبالش  اسارتی دائمی است. ما هم ملتفت نیستیم. در صورتی که اگر ریخت و پاش  کمتر بکنیم و به آن که داریم اکتفا کنیم، مسلماً  دچار تبعات بعدی نخواهیم شد. ولی خوب ما می‌رویم   و دو کار را می‌کنیم که هر دو اشتباه است. الگویمان  را از  اروپائیان می‌گیریم و برحسب ظاهر،  خط کاریمان را هم از آنها می‌گیریم، این دو اشتباه  فاحش  را مرتکب می‌شویم و انتظار داریم مردم روی اصل اسلام باقی بمانند. در صورتی که این طور نیست. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان  می‌فرمایند:  دو چیز رفتن به جنگ خدا است  که در هر دوی آنها خبط شیطان  وجود دارد. یکی همین بحث رباخواری است .  و دیگری تشبه به کفار است. حال تشبه به کفار از سر وضع گرفته تا خانه و زندگی.  البته فکر نکید سراغ من و شما نیامده است. آشپزخانه‌ها که حالا می‌سازند چگونه است؟ اپن است. درست شد!  اپن یعنی باز  بنده حدود 10، 14، 15 سال پیش رفتم یک جایی تبلیغ، در آن محلی که رفتم، آمریکاییها ساخته بودند. البته دست خودی‌ها بود. اما آمریکائیها ساخته بودند. یک خانه دادند به ما، به یک طلبة تنها. دیدم که آشپزخانه‌اش با حال و پذیرایی و اینها، همه سر هم است. گفتم این چه مدلی است؟ گفتن اینها اسمش سوئیت است. یعنی می‌خواهند، دیگر طرف از اول که در خانه را باز می‌کند، تا ته خانه مشخص  باشد. خوب این سیاست  را آنها داشتند. به معمار مسلمان ما هم تلقین کردند. حالا هم هر چه خانه ساخته می‌شود آشپزخانه اپن دارد.    وقت خانمها در خانه در آشپزخانه صرف می‌شود.  غیر از این است؟  خوب این خانم چقدر می‌تواند جلو میهمان چادر سرش کند؟ پردة عمودی هم که بزنند بالاخری باد این طرف و آن طرفش می‌کند. بندة‌خدا اگر می‌خواستی پوشش داشته باشد چرا از اول اپنش کردی؟! خوب این آمد . با پرده خواست درستش کند. از آن به بعد هم خرابتر شد. این خانم هم که چادر نمی‌تواند سرش کند در آشپزخانه. میهمان  هم که در حال نشسته . تا کنج آشپزخانه هم که پیداست. کم کم چادر را می‌گذارد کنار! خوب مقعنه بلند سیاه سرش می‌کند؟ بابا، توی کوچه که مقعنة سیاه، توی خانه هم که مقعنة‌ سیاه. پس چه فرقی کرد بین خانه و کوچه؟ پس بگذار برداریم یک مقدار سفیدش کنیم. بعد هم کم کم بندة خدا گرمش می‌شود. ممکن است قدری هم بازتر مقعنه را ببندد  و هکذا. که جلوتر از این بنده نروم . برایتان  که «العاقل یکفیه الاشاره» عاقل یک  اشاره برایش کافی است پس چه شد؟ این دو چیزی که ما را به مرحلة خبط می‌رساند.  الآن  در زندگیمان هست. حضرت علی (ع)  می‌فرمایند: این خبط در زمان خلیفه اول هم اتفاق افتاد و حضرات را در مسیری انداخت که حق را باطل دیدند و باطل را حق دیدند و مردم هم دنبال   این قضیه را گرفتند و آمدند جلو حالا چه سری در این قضیه بود، ببینید تشبه به کفار آن زمان بود یا نه؟ شاید این جمله را برایتان گفته‌ام که  یک نفر را دور سرش  را زده بودند. به طور کامل. که امروز می‌گویند چه؟  آلمانی. دور سرش را زده بودند  و آوردندش رو بروی پیغمبر اکرم(ص)  پیغمبر فرمود از اینجا ببریدش. گفتند آقا چرا؟ گفتند شبیه به کفار است. اینجا آوردیدش، احمتمال نزول  عذاب است.  حالا دختر ما  در کوچه و بازار  چه طور بیرون می‌آید؟   دقیقاً بعضی از شما که خارج رفته‌ اید می‌توانید قضاوت کنید که چه جوری است. اسم این کار هم آزادی است. سر چهار راه هم عکس فلان آقا را در دست گرفته‌اند به عنوان طرفداری از آزادی،  رفراندوم  آزادی،  کذا، کذا . بعد  از آن چه می‌شود؟  از کجا آمده‌ایم به کجا خواهیم رفت؟ گویا امیرالمؤمنین (ع)  امروز با ما صحبت می‌کنند. مظلومیتی  که ائمه داشتند را ما الآن به عینه داریم  مشاهده می‌کنیم. که قضیه  از چه قرار است.  لهذا مردم اسلامی را می‌خواهند که تنه به جایی نزند. اگر بنده هم همچنین اسلامی را تبلیغ کردم، خیلی طرفدار پیدا می‌کند.  بی حدّ و حساب اما اگر یک گوشه‌اش تند بزند مثلاً یک قصه‌اش امر به معروف شد، تنه زد، یک گوشه‌اش نهی از منکر شد، تنه زد، آنجا تعطیل می‌کند. لذا انگلیسی‌ها یک قرن چاپ کردند.  فقط و فقط در این قرآن آیات امر به معروف  و نهی از منکر نبود. و آیاد جهاد این آیات را منها کردند و چاپ کردند. د رمجلسشان هم گفتند باقر آن نمی‌شود  در افتاد. باید کنار شد، همراه شده  و در طول ضربه زد.  200  تا آیه را کم کنید   کفایت می‌کند. سلیمان دیرل هم الآن همین را می‌گوید. کشور لائیک، ترکیه، می‌گوید ما حکومت لاییکمان براساس این قرآن است منهای  200 تا آیه. دقیقاً انگلستان را ببینید. کجا طرح داد و کجا موفق شد.  و قضیه دانشگاه تهران ریشه‌اش همین است که عرض کردم. داستان کوی دانشگاه برای چه بود؟  برقراری یک  حکومت لائیک . یعنی این  200 آیه نباشد. چرا؟ چون این  200 آیه نمی‌گذارد راحت باشیم. با دنیای ما در تضاد است یعنی ما اسلامی را قبول داریم که حجت الاسلامش خودمان باشیم. اخیراً یک بندة خدایی که مدتها  در مدرسه ما درس می‌خواند دچار یک سری مشکلاتی شد و در خانه، خانه‌نشین شد. پدرش آمد سراغ ما که: تو را به خدا، تو را به حضرت عباس بیائید منزل ما، این بچه از پریشانی نجات دهید. گفتم چه شده ؟ گفت: می‌گوید دو نفر در اصفهان علم غیب دارند، باطن ما را می‌بینند و من پیششان نمی‌روم. یک فلانی است و یکی شما. گفتم ما خودمان قائل به این مطلب نیستیم گفت او قائل است. گفت ما را از اصفهان  به شهرک بهارستان کشید که برویم آنجا و بگوییم ما علم غیب نداریم و پشت پرده  را هم نمی‌بینیم  و بیا و دست از این کارها بردار. حال نقل  آن بنده خدایی است که گفته بود آقا معجزه دارند. به آقا گفتند که این شخص می‌گوید شما معجزه  دارید. آقا گفتند: ندارم. وقتی به مرید گفتند مرید گفت: آقا غلط کرده است که گفته ندارم. من می‌دانم که آقا معجزه دارند.
حالا با توجه به این دو سه نکته‌ای که عرض شد، عبارت نهج البلاغه را دقت کنید: فیا عجبا بنیا هو یستقلها فی حیاته إذ عقدها لآخر  بعد وفاته .
تعجب می‌کنم من. من علی تعجب می‌کنم . که این فرد می‌گوید:  رها کنید مرا!  رها کنید مرا!‌ در حالی که امیرالمؤمنین  در میان شما است. آن آقای بزرگوار را شما دادید. آن وقت اکتفا به من کرده‌اید! رها کنید! یک همچنین  قضیه‌ای را می‌فرمایند. اما بعد برای خودش جانشین  تعیین می‌کند. این را می‌گویند خبط. ول کنید!  چرا آمده‌اید سراغ من می‌خواهید من را مثلاً به فلان مسند برسانید؟! اما انسان تا در عمق خویش را می‌بیند، می‌بیند که تمام خطبه‌ها و تما حرکات و تمام خنده‌ها و گریه‌ها برای این است که خودش را معرفی کنید. عجب قصه‌هایی در تاریخ اتفاق افتاده! عجب داستان است!   من نمی‌آیم در صحنه! دیگر بقیه‌اش را خودتان بهتر از من می‌دانید. إذ عقدها لآخر بعد وفاته. اصلاً  گرة این حکومت را زده است برای   دیگری بعد از وفات خودش. یعنی بعد از انتهای  کار خودش  جانشین را مشخص کرده است. لشدما تستطر اضر عیها این می‌خواهد از دوستان حکومت بهره برداری شیری کند یعنی تا این شیر خشک نشود ما هستیم. ما تا دو سالمان شود باید از این مادر شیرها را خوب مصرف کنیم. و رها کننده نیستیم. درست است که این مادر، مادر اصلی ما نیست.  آخر تصمیم گرفته‌ایم حالا  که به عنوان مادر انتخابش کرده‌ایم خوب شیرة‌ جانش را مصرف کنیم. فصر ها فی حوزه حشاء یغلظ کلمها پس مسیر را گرداندند  به یک طرفی که خودشان می‌پسندیدند. و بعد هم مطرح کردند که اصلاً مردم همین را می‌ خواستند. که ما می‌گوییم . آن چیزی را که شما می‌گویید، مردم طرفدارش نیستند.  و خوب آقا امیرالمؤمنین هم که یک آدم دموکراتیک بودند! اگر مردم نمی‌خواستندش، دلیل نداشت بماند!  خوارج حضرت را نمی‌خواستند حضرت هم دلیل نداشت که بماند!  اگر مردم نمی‌خواستندش، دلیل نداشت بماند! خوارج حضرت را نمی‌خواستند حضرت هم دلیل نداشت که بماند!‌ معاویه هم نمی‌خواست، حضرت دلیل نداشت  که بماند! جالب است! خیلی هم جالب است که وقتی انسان قضایای ناکثین را در تاریخ می‌خواند می‌بیند طلحه و زیبر خودشان اسباب کشتن عثمان را فراهم کردند. بعد هم از مدینه آمدند مکه. عایشه مکه بود. گفتند چرا بلند نمی‌شوی از عثمان خونخواهی کنی؟ یا ا... تو راه بیفت ما هم دنبالت. اینها حرکت کردند آمدند. سعدبن عاص  که یکی از طرفداران سرسخت معاویه بود، در راه بین مکه و بصره با ا ینها برخورد کرد. گفت: کجا می‌روید؟  گفتند می‌رویم بصره. گفت: برای چه؟ گفتند می‌رویم  به خونخواهی عثمان . گفت: خونخواهی که دارید می‌روید! قاتلان عثمان پشت سر تو دارند راه می‌روند. آن وقت تو داری می‌روی خونخواهی عثمان!  و وقتی که به خؤاب رسید، حواب همان جایی بود  که پیغمبر  اکرم فرموده بودند: ای حمیرا! ای عایشه بترس از آن زمانی که در سرزمین حؤاب حرکت کنی و بروی، سوار شترباشی و سگها آنجا پارس کنند. بترس تو! من از آن زمان  بر تو نگرانم.  این رسید به آنجا. سوار شتر دید سگها دارند پارس می‌کنند. گفت اینجا کجاست؟ گفتند: حؤاب . گفت وای بر من پیغمبر این صحنه را به من نشان دادند. پسرخواهرش آمد جلو.  عبدالله بن زبیر پسرخواهرش است. زبیر شوهر خواهر حؤاب نیست. یک مقدار هم پول به عربهای جاهل داد  گفت بیایید نزد همسر پیامبر و بگویید  اینجا حؤاب نیست. هیچ سگی هم پارس نکرد. عربها هم آمدند و گفتند و این تنها شهادت و منحصرترین شهادت دروغ در طول تاریخ  اسلام است. اینها آمدند و گفتند.  عایشه هم حرکت کرد، آمد تا نزدیک بصره، نزدیک بصره که رسیدند برای عثمان  بن حنیف نامه نوشتند . عثمان بن حنیف   آمد. گفت قضیه چیست؟ گفتند  که ما به خونخواهی عثمان آمده‌ایم . دارالعماره را بده و برو. عثمان بن حنیف  مقاومت کرد. اما بسیاری  از مردم بصره چون در تلاطم آن دو قضیه‌ای که عرض کردم قرار گرفته بودند، عایشه که یک سخنرانی  برایشان کرد، قبول کرد ند. خوب!  عایشه همسر پیغمبر بود یا نه؟! در رکاب نبی مکرم بود یا نه؟! مردم جاهل فکر کردند عایشه  هر چه می‌گوید همان گفتة پیغمبر عظیم الشأن  است. دنبالش  حرکت کردند.  و جنگ جمل از همین جا راه افتاد. آن وقت  دارد که یک کسی آمد خدمت آقا امیرالمؤمنین  (ع)  گفت یا علی من می‌بینم   طلحه و زبیر در رکاب پیامبر شمشیر می‌زدند. شما هم در رکاب پیامبر  شمشیر زده‌اید. آنها همسر پیغمبر  را هم به عنوان مدافع دادند و شما دیگر ندارید. تکلیف من را روشن کن. حق با کدام طرف است. با شماست یا با طلحه  و زبیر . حضرت فرمودند: اشتباه کردی. اصلاً این سؤالت طرحش اشتباه بود. گفت  آقا چگونه طرحش کنم که بهتر باشد. گفتند: طرحش را به این معنا بکن:   که بر و حق را بشناس ملاکهای حق را بدست بیاور.  بعد اهل حق را بشناس.   اینکه حق  را بخواهی با افراد تشخیص  بدهی کاری صحیح نیست یک ملاک جالب به او دادند. «اعرف الحق تعرف اهله»  حالا حق  را از کجا می‌توان شناخت؟  از آنجا که به فطرت دست نخورده‌ات مراجعه کن. هر جا را که فطرت گفت بله همانجا حق است . اما آنجایی که از این فطرت فاصله  گرفتی،  بدان که حق نیست.  و یخشن مسها : اینها توسط این حکومت،‌ با افرادی که مخالف خودشان بودند با خشونت رفتار کردندبه اسم دموکراتیک پیش آمدند. اما با مخالفین خود با خشونت رفتار کردند یعنی تحمل مخالف را نداشتند.

طرف دوم  نوار :
ببخشید! فلان جا اشتباه کردیم،  فلان جا اشتباه کردیم،‌ فلان جا اشتباه کردیم. ببخشید! فصاحبها کرابک الصعبه صاحب این حکومت مثل راکب یک اسب چموشی شد، که این طرف و آن طرف  حرکت می‌کند إن  أشنق لها خرم اگر بخواهند کنترلش کنند از میدان به در می‌رود و آن کسی  هم که سوار بر این است را زمینش می‌زند.  و إن أسلس لها تقحم  اگر هم با سلامت با او برخورد کنند، همانجایی را می‌رود که خودش می‌خواهد. نه آنجایی را که صلاح جامعه در آن است. فمنی الناس بخبط  و شماس پس آرزوی مردم به خدا قسم به خبط شد. یعنی به واژگون  دیدن شد. یعنی مردم دیگر دنبال  همانی بودند که ملوکشان می‌گفتند. شنیده‌اید  که می‌گویند: الناس  علی دین ملوکهم مردم هم راه افتادند شاهانشان، بزرگانشان، سلاطینشان. دنبال اینها حرکت کردند. وتلون واعتراض تلون یعنی رنگ به رنگ.  صحنه‌ مختلف به وجود آوردن و اعتراضهای مختلف را سر و سامان  دادن. فصبرت علی طول المده . من علی دیدم هیچ چاره‌ای ندارم. در طول مدت صبر کردم «و شده المحنه»  اما درد علی از درد همه بیشتر بود یک چیز برایتان بگویم اینجا یک ضابطة کلی دستتان باشد. حدیث داریم از امام صادق (ع)   ان اشد الناس بلاء النبیون ثم الوصیون قم الأمثال أن  الله تبارک و تعالی لم  الدنیا  ثواب لمؤمنین  . شدیدترین   مردم از حیث بلا اول انبیائند  بعد وصیتند و بعد هم، هر که در این بزم مقرب‌تر است . جام بلا بیشترش می‌دهند. مرحوم امام ذیل  این حدیث بیان بسیار زیبایی دارند. می‌فرمایند که شدت بلا تاغبع شدت ادراک است . اگر درک انسان بالاتر رفت بلای انسان بیشتر می‌شود، اگر جمع حاضر ما، ملتفت خیلی از مسائل نبود،  غصه هم نمی‌خورد، حالا حسابش را بکنید. آنهایی که یک مقدار بالاترند. مثلاً‌   مراجع عظام تقلید که بیش از ما مطالب را مطلعند. چه حالی می‌شوند از قضایا؟ رهبری چه حالی می‌شود؟ بروید بالا، وجود اقدس  امام زمان (عج)  . لذا شعری  هست منصوب به حضرت زهرا (س) : در آن زمانه دلی شکسته‌تر از دل ما در این زمانه دل فرلزند ما شکسته‌تر است. یعنی صدر اسلام دل  ما خیلی شکسته بود، در این زمان دل فرزند ما خیلی شکسته است. از کجا تا کجا. حتی فرامضی لبسیله جعلها فی جماعة‌زعم أنی  احدهم فیالله و للشوری. وقتی که یک زمانی از او گذشت، پیش یک جماعتی گفت که بیاید یک شورایی بگیرید و خلیفه  بعدی را معلوم کنید. نگفت من حق را در  علی می‌بینم.   و آن 7 سالی که معتقد بودم از 33 سال تا 7 سال امیرالمؤمنین 40 ساله شوند قصه تمام می‌شود. آن هفت سال را هم دیگر قائل نیستم. یعنی اگر هزار سال به من عمر دهند، 1000 سال حاکم هستم .  به کس دیگری  زمینة ظهور  و بروز نمی‌دهم. متی اعترض الریب فی مع الاول منهم هنگامی که عرضه شد شک در من با اولین از اینها یعنی چه؟  یعنی ‌آمدند ایجاد شک کردند  ایجاد شبهه کردند و گفتند  علی درست است که افضل به حکومت است اما هنوز وقت حکومت علی نرسیده است. ما کم کم باید جلو رویم . حتی صرت أقرن  إذا سغوا دیگر اینجا حضرت  در دلشان باز  می‌شود.  و از اینجا  به بعد شروع می‌کنند به بیان مطالب  بسیار زیبایی . اهل سنت  می‌گویند  این خطبه نهج البلاغه  را درآورید، ما بقیه‌اش عمل می‌کنیم. خود حضرت هم می‌فرمایند: یک تکه  از ماجرای   تاریخی بود من بیان کردم .
 

جلسه يازدهم خطبه سوم ( شقشقيه )

و من خطبته له علیه السلام  و هی المعروفة‌ باشقیشقیه

 
 
 
 
 
 
 

 
 



:: تمامی حقوق این پایگاه متعلق به مدرسه علميه اباصالح المهدي عج اصفهان  می باشد. ::

تلفن تماس : 0311 - 2265300

 

پایگاه علمی پژوهشی با مدیریت حجت الاسلام و المسلمین حمید رضا امینی