رنگ پیشفرض

رنگ آبی سیر

رنگ سبز

رنگ خاکستری

رنگ نارنجی

 
 
محل کنونی شما:
 
 
 
 
 
 

کتاب منطق استاد منتظری مقدم

نامه الکترونیک چاپ PDF
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 

هدف كلّى كتاب
ارائه وتبيين روش صحيح تفكّر از طريق:
1  . شناخت راه‏هاى وقوع خطا در انديشه و روش مصون ماندن از آن؛
2  . آگاهى از راه‏هاى صحيح دسترسى به چيستى اشيا؛
3  . آشنايى با ضوابط منطقى حاكم بر استنتاج‏هايى كه در ذهن انسان پديد مى‏آيد؛
4  . فراگيرى قوانين كلّى انديشه و توانايى به‏كار بردن آنها در استدلال‏هاى معتبر منطقى.

بخش اوّل
مقدمات
درس  1  / چرايى، تعريف و موضوع منطق
درس  2  / سِمَت، تقسيم ومباحث منطق
درس  3  / تاريخچه و مؤلف منطق

هدف كلّى
آشنايى با امورى كه دانستن آنها موجب زيادت بصيرت در فراگيرى علم منطق مى‏شود؛ از طريق:
1  . آگاهى از: غرض، تعريف، سمت، مباحث، مرتبه و ارتباط منطق با ساير علوم؛
2  . شناخت تاريخچه و مؤلف علم منطق؛
3  . طبقه بندى آموزشى كتاب‏هاى منطقى.


درس اوّل
چرايى، تعريف و موضوع منطق

اهداف كلّى
اهداف كلّى درس اوّل اين است كه دانش پژوه:
1  . سرّ احتياج انسان به علم منطق را بشناسد؛
2  . تعريف و موضوع علم منطق را فرا بگيرد؛
3  . با واژه‏ها، مفاهيم و مصطلحات اين درس آشنا شود.

اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس، بتوانيد:
1  . راز احتياج انسان به علم منطق را بيان كنيد؛
2  . چند نمونه از خطاهاى فكر را بنويسيد؛
3  . منطق را تعريف كنيد؛
4  . نكات اخذ شده در تعريف منطق را توضيح دهيد؛
5  . علّت وقوع خطا در انديشه برخى منطقيون را بيان كنيد؛
6  . بيان كنيد موضوع علم منطق چيست و چرا موضوع منطق، چنان چيزى است؟

چرايى منطق
انسان ذاتاً موجودى متفكر است كه به‏ندرت از انديشه درباره جهان هستى و راه رسيدن به سعادت فارغ مى‏شود. يافتن پاسخ سؤال‏هايى نظير چگونگى تفسير گوناگونى و دگرگونى مشهود در جهان؛ داستان آغاز و انجام هستى؛ زنده و با شعور بودن عالَم، يا مرده و بى‏شعور بودن آن؛ تعريف سعادت و طريق نيل به‏آن و...؛ از جمله خرد ورزى‏هايى است كه به‏لحاظ تاريخى همزاد آدمى است.
هر جا كه سخن از تفكر و انديشه است ديدگاه‏ها و نظرهاى مختلف نيز هست. انسان‏ها به‏تناسب توانايى‏هاى فكرى و پيش‏فرض‏هاى قبلى، هر يك پاسخى متفاوت و درخور خويش - هر چند براى زمانى كوتاه - براى پرسش‏هايى از اين دست فراهم كرده‏اند و در اين راه، چه بسا دگرگونى ديدگاه‏هاى خويش در مسائل مختلف را نيز ديده‏اند.
اختلاف در ديدگاه، نشانِ اين است كه ذهن در جريان تلاش انديشه‏اى خود براى كشف واقعيت، راه‏هاى متعددى را برمى‏گزيند كه برخى درست و برخى نادرستند. به‏عنوان نمونه به مثال‏هاى زير، كه حاصل بعضى از تفكرات بشرى است، دقت كنيد:
- خدا نور است. هر نورى محسوس است. بنابراين، خدا محسوس است؛
- سقراط انسان است. هر انسانى ستمگر است. بنابراين، سقراط ستمگر است؛
- ارسطو انسان است. بعضى انسان‏ها زن هستند. بنابراين، ارسطو زن است؛
- اين كلمه »دستمال« است. دستمال در جيب جا مى‏گيرد. بنابراين، اين كلمه در جيب جا مى‏گيرد؛
- شراب آب انگور است. آب انگور حلال است. بنابراين، شراب حلال است؛
- مهندسانِ راه و ساختمان براى مردم نقشه مى‏كشند. هر كسى براى مردم نقشه مى‏كشد غير قابل اعتماد است. بنابراين، مهندسان راه و ساختمان غير قابل اعتمادند.
با اندك تأمّلى در مثال‏هاى مذكور، سؤالى اساسى و دغدغه‏اى جدّى در جان آدمى شكل مى‏گيرد: راستى آيا مى‏توان جريان انديشه را شناخت؛ يعنى راه‏هاى صحيح تفكر را از بيراهه‏هايى كه به‏خطا مى‏انجامد تشخيص داد؟ اين پرسش موجب شد تا انديشوران و در رأس آنها حكيم اُرسطاطاليس سخت به تكاپو بيفتند و چارچوب‏ها و قالب‏هاى خاصى براى مصون ماندن انديشه بشر از خطا بيابند.
پس از مدتى اين چارچوب‏ها به‏شكل ضوابط كلى و قواعدِ عامِ انديشه‏ورزى تدوين شد و به اين ترتيب در خانواده معرفت‏هاى بشرى، دانش جديدى پا به عرصه وجود نهاد كه آن را »منطق« ناميدند؛ علمى به‏منظور ارائه روش صحيح تفكر و خطاسنجى انديشه. بنابراين، مى‏توان گفت: قواعد منطقى، ذهن را از افتادن در بيراهه و خطاى در انديشه باز مى‏دارد. دست‏يابى كامل به اين فايده مهم، در گذر از دو مرتبه حاصل مى‏شود:
1  . آموختن معرفت منطق )دانستن قواعد منطق(؛
2  . كسب مهارت در كاربرد قواعد منطق.


تعريف منطق
منطق علمى آلى است، در بر دارنده مجموعه قواعد كلى كه به‏كار بردن درست و دقيق آنها ذهن را از خطاى در انديشه باز مى‏دارد. اين تعريف، نكات متعددى را درباره چيستى منطق دربردارد:
1  . منطق هويتى ابزارى )آلى( دارد؛ يعنى علمى است در خدمت علوم ديگر؛ به‏عبارت ديگر، دانش‏هاى بشرى را به ملاك‏هاى مختلف تقسيم و دسته‏بندى مى‏كنند. يكى از اين تقسيمات، تقسيم علوم به آلى )مقدِّمى( و استقلالى )اَصالى( است: علوم آلى در اصل براى كاربرد در علوم ديگرى تدوين شده‏اند و در علوم اَصالى، غرض مدوِّنِ علم، به‏خود آنها تعلق گرفته است و جنبه مقدّميّت براى علم ديگر ندارند و ممكن است در دانش‏هاى ديگر نيز مورد استفاده قرار گيرند؛ اما چنين نيست كه در اصل پيدايش، فرعِ وجودِ علمِ ديگرى باشند؛ مثلاً اگر دو علم جبر و حساب را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه علم جبر براى علم حساب، جنبه ابزارى و مقدّمى دارد؛ زيرا غرض از تدوين قواعد و معادلات جبرى، امكان محاسبات رياضى است و اگر علم حساب در كار نبود جايى براى پيدايش علم جبر نبود.
با توجه به آنچه ذكر شد روشن مى‏شود منطق از جمله علوم آلى است؛ زيرا اگر علوم استدلالى ديگرى چون فلسفه، رياضى، هندسه و... نبود جايى براى فراگيرى منطق نزد دانش‏پژوهان آن علوم نيز نبود.(2) بنابراين، منطق از علوم ابزارى است و همه علوم، كه قواعد منطقى در آنها به‏كار گرفته مى‏شود، نسبت به آن از دانش‏هاى اَصالى محسوب مى‏شوند.
2  . منطق مانند بسيارى از دانش‏هاى ديگر بيانگر قوانين كلى است؛ يعنى معرفتى است مبيِّن قواعد عام انديشه. بنابراين، منطق مانند بسيارى از علوم بشرى، حكمِ جزئياتِ تحت پوشش خود را مشخص مى‏كند؛ همان‏گونه كه قانونِ نحوىِ »هر فاعلى مرفوع است« بيان مى‏دارد: هرگاه اسمى فاعل جمله واقع شود مرفوع خواهد بود؛ بر همين منوال، اين قانون منطق، كه »تعريف بايد نزد مخاطب مفهومى روشن‏تر و شناخته شده‏تر از معرَّف داشته باشد« نيز بيانگر قانونى كلى و عام است كه هرگاه در مقام تبيين يك صورت مجهول برآمديم بايد تعريف، وضوح و روشنى بيشترى داشته باشد تا مخاطب از آن سود برد و آگاهى جديدى به‏دست آورد. پس، چنان‏كه در تعريف ذكر شد، قوانين منطق علاوه بر اين كه ابزار تلقى مى‏شوند، كليّت و شمول نيز دارند. و از آن رو كه بيانگر قانونى عقلى‏اند هيچ‏گاه قابل استثنا نيستند.
3  . تنها به‏كار بردن صحيح و دقيق قواعد منطق، ذهن را در درست انديشيدن يارى مى‏دهد؛ يعنى ذهن در مقام تفكر صحيح هنگامى كامياب خواهد بود كه از قانون منطق تبعيت كند وگرنه صرف دانستن قواعد و برف انبار كردن قوانين آن، موجب مصونيّت از خطا در تفكر نخواهد شد. پس، پاسخ اين شبهه معروف: » اگر منطق انديشه را از خطا باز مى‏دارد، پس چرا منطقيون خود از خطاى در انديشه مصون نيستند؟« نيز روشن مى‏شود؛ زيرا براى منطقى انديشيدنْ صرف دانستنِ منطق كافى نيست، بلكه به‏كار بستن آن نيز لازم است.


موضوع منطق
براساس آنچه بيان شد، موضوع دانش منطق معلوم مى‏شود. منطق از انديشه بشر سخن مى‏گويد؛ يعنى به بررسى جريان تفكر مى‏پردازد. جريان تفكر به دو منظور تحقق مى‏يابد:
1  . سامان بخشيدن به معلومات پيشين به گونه‏اى كه » تعريف « جديدى را نتيجه دهد؛
2  . تنظيم و ترتيب بخشيدن معلومات پيشين به‏گونه‏اى كه » استدلال‏هاى « جديد در ذهن شكل گيرد.
حال اگر انسان در جريان انديشه، گاه به بيراهه و خطا مى‏رود لاجرم اين كژ روى فكرى در يكى از دو زمينه فوق )تعريف و استدلال( خواهد بود و چون منطق، رسالت خطاسنجى فكر را به‏عهده دارد بنابراين، بايد راه و روش مصون ماندن انديشه را از خطا در دو عرصه »تعريف« و »استدلال« بيان كند. پس مى‏توان گفت موضوع منطق عبارت است از:
الف( تعريف و يا به‏عبارت دقيق‏تر، روش تعريف؛
ب( استدلال و يا به‏عبارت دقيق‏تر، روش استدلال.(3)





چكيده  1  . انسان ذاتاً موجودى متفكر است.
2  . انسان در جريان تلاش انديشه‏اى خود، گاه دچار خطا مى‏شود.
3  . راز احتياج انسان به منطق، يافتن روشى براى جلوگيرى از خطا در انديشه است.
4  . منطق علمى آلى است در بردارنده مجموعه قواعد كلى كه به‏كار بردن دقيق و درست آنها، ذهن را از خطاى در انديشه باز مى‏دارد.
5  . دانش‏هاى بشرى به ابزارى )مقدّمى( و استقلالى )اَصالى( تقسيم مى‏شوند.
6  . براى منطقى انديشيدن، دانستن علم منطق كافى نيست، بلكه به‏كار بستن قوانين آن و ممارست نيز لازم است.
7  . موضوع منطق عبارت است از:
الف( تعريف و يا به‏تعبير دقيق‏تر، روش تعريف؛
ب( استدلال و يا به‏تعبير دقيق‏تر، روش استدلال.


پرسش
1  . دليل احتياج انسان به علم منطق چيست؟
2  . چند نمونه از خطاى فكر، غير از مثال‏هاى ذكر شده در درس را بنويسيد.
3  . علم منطق را تعريف كنيد.
4  . نكات برجسته در تعريف علم منطق كدام است؟
5  . مراد از علوم آلى و اَصالى چيست؟
6  . چرا گاهى منطقيون خود در جريان تفكر، مرتكب خطا مى‏شوند؟
7  . موضوع علم منطق چيست؟ چرا؟


خودآزمايى
1  . منطق علمى است كه،
الف( شيوه صحيح سخن گفتن را به ما مى‏آموزد. ب( شيوه صحيح انديشيدن را به ما مى‏آموزد.
ج( بدون آن نمى‏توان فكر كرد. د( هر كس بخواند درست فكر مى‏كند.
2  . قواعد و قوانين منطق،
الف( قراردادى‏اند. ب( اعتبارى‏اند. ج( قابل استثنااند. د( غيرقابل استثنااند.
3  . براى مصون ماندن انديشه از خطا بايد،
الف( قواعد منطقى را آموخت. ب( قواعد منطقى را در نظر داشت.
ج( بر قواعد منطق معرفت و مهارت يافت. د( دقت در تفكر داشت.
4  . منطق از جمله علومِ................
الف( آلى است. ب( اَصالى است. ج( استقلالى است. د( عالى است.
5  . درباره علم منطق كدام گزينه غلط است؟
الف( منطق بيانگر قوانين كلّى است. ب( منطق از علوم ابزارى است.
ج( دانستن قواعد منطقى سبب مصونيّت فكر از خطاست. د( موضوع منطق روش تعريف و روش استدلال است.
6  . علم جبر و علم حساب به ترتيب كدامند؟
الف( اصالى - اصالى. ب( آلى - آلى. ج( اصالى - آلى. د( آلى - اصالى.
7  . بهترين گزينه درباره موضوع منطق كدام است؟
الف( موضوع منطق روش تعريف و استدلال است. ب( تعريف و استدلال است.
ج( دانش‏هاى پيشين بشرى است. د( معلومات مفيد بشرى است.
8  . معلومات ما از آن جهت كه منجر به كشف چيستى مجهولى مى‏شود چه نام دارد؟
الف( معرِّف. ب( حجت. ج( استدلال. د( اعتقاد.
9  . معلومات ما از آن جهت كه منجر به ايجاد اعتقاد از طريق استدلال مى‏شود، چه نام دارد؟
الف( حجّت. ب( معرِّف. ج( تعريف. د( ابزار.
10  . علوم اَصالى،
الف( در اصل پيدايش، فرع وجود علم ديگرى هستند. ب( در علوم ديگر از آنها استفاده نمى‏شود.
ج( براى كاربرد در دانش ديگر تدوين شده‏اند. د( در اصل پيدايش، فرع وجود علم ديگرى نيستند.
11  . موضوع مورد بحث منطق عبارت است از:
الف( صحبت كردن. ب( جريان انديشه. ج( گفتگو كردن. د( علوم مختلف.
12  . وجه مهم تمايز منطق با علوم ديگر عبارت است از:
الف( ابزار خطاسنجى در تفكر است. ب( منطق به شناخت اجمالى ذهن مى‏پردازد.
ج( منطق كشف واقعيت مى‏كند. د( منطق انديشه‏شناسى است.
13  . منطق علمى........... است كه بيانگر قوانين............. است.
الف( آلى - تعريف. ب( آلى - تعريف و استدلال. ج( ابزارى - استدلال. د( اَصالى - تعريف و استدلال.
14  . براى منطقى انديشيدن ..................
الف( دانستن قواعد علم منطق كافى است. ب( به كار بستن قواعد منطق كافى است.
ج( دانستن قواعد منطق و مهارت در آنها كافى است. د( دانستن قواعد منطق، به‏كاربستن ومهارت درآنها لازم است.
15  . اگر علوم استدلالى مانند فلسفه، رياضى و هندسه نبود، آيا نيازى به دانش منطق باقى مى‏ماند؟
الف( خير. ب( بلى.
ج( نياز به روش درست تعريف باقى مى‏ماند. د( نياز به روش درست استدلالى باقى مى‏ماند.
16  . درباره علوم آلى كدام گزينه غلط است؟
الف( در اصل براى كاربرد در علوم ديگر تدوين شده‏اند. ب( غرض متون اين علوم،، به خود آن‏ها تعلّق گرفته است.
ج( نسبت به علوم ديگر، جنبه مقدّميّت دارند. د( در اصلِ پيدايش، فرعِ وجود علم ديگرى هستند.
17  . تلاش ذهنى انسان ......................
الف( همواره به نتيجه مى‏رسد. ب( هيچ‏گاه به نتيجه نمى‏رسد.
ج( گاه به نتيجه مى‏رسد. د( همواره به نتيجه غلط مى‏رسد.
18  . معلومات بشر جملگى ................... است.
الف( حجّت. ب( معرِّف.
ج( معرِّف يا حجّت. د( اگر بتواند مجهولى را به معلوم تبديل كند معرِّف يا حجّت.
19  . در كدام بحث از مباحث دانش منطق روش درست تعريف تبيين مى‏شود؟
الف( حجّت. ب( استدلال. ج( معرِّف. د( مباحث كلّى.
20  . در كدام بحث از مباحث منطق روش درست استدلال تبيين مى‏شود؟
الف( تعريف. ب( معرِّف. ج( حجّت. د( مباحث كلّى.

براى تفكّر بيشتر
1  . تفكر چيست؟ ساختمان و نحوه عملكرد آن چگونه است؟
2  . آيا تفكر از ويژگى‏ها و امتيازات انسان است؟
3  . آيا نظر ديگرى - غير از آنچه در درس ذكر شد - درباره موضوع علم منطق وجود دارد؟
4  . آيا هر معلومى صلاحيت عنوان معرِّف و يا حجّت را دارد؟









درس دوم


سِمَت، تقسيم و مباحثِ منطق


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس دوم اين است كه دانش پژوه:
1  . وجه تسميه علم منطق را فرا بگيرد؛
2  . علّت تقسيم منطق به صورى و مادى را بشناسد؛
3  . با مباحث منطق صورى آشنا شود؛
4  . واژه‏ها، مفاهيم و اصطلاحات اين درس را فرا بگيرد.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . نطق ظاهرى و باطنى و منطق صورى و مادى را تعريف كنيد؛
2  . وجه تقسيم منطق به صورى و مادى را توضيح دهيد؛
3  . علّت تقسيم مباحث منطق صورى به دو بخش تصورات و تصديقات را بيان كنيد.



سِمَت(4) منطق
سمت در لغت، به علامتى گفته مى‏شود كه در نتيجه داغ نهادن بر پوست حيوان پديد مى‏آيد؛ ولى امروزه به مطلق علامت، اعم از اين كه بر حيوان باشد يا غير آن، با داغ باشد يا غيرداغ، سمت گفته مى‏شود.
اما در معناى اصطلاحى آن اختلاف است: برخى مى‏گويند مراد از آن عنوان و نام علم است و برخى مراد از آن را وجه تسميه علم مى‏دانند. بدون ترديد، صرف ذكر نام يك علم، موجب فزونى بصيرت در فراگيرى آن دانش نخواهد بود. آنچه دربردارنده چنين فايده‏اى است بيان وجه تسميه علم است.
منطق از ماده »نطق« اشتقاق يافته است؛ نطقى كه حقيقتاً به‏معناى تكلّم است و مجازاً بر منشأ آن، يعنى تفكر و تعقل اطلاق مى‏شود و اتفاقاً مراد از نطق در اين علم، همين معناى مجازى، يعنى انديشه و نطق باطنى است.
منطق به‏لحاظ ادبى، يا مصدر ميمى به‏معناى سخن گفتن و يا اسم مكان به‏معناى محل سخن گفتن است. اين كه اين علم را منطق ناميده‏اند يا از باب مبالغه است - در صورتى كه آن را مصدر ميمى بدانيم - بدان معنا كه اين دانش به‏اندازه‏اى در رشد نطق و تفكر انسان نقش دارد كه گويا خودِ آن است. و يا بدين جهت است كه علم منطق جايگاه ظهور و بروز نطق و انديشه انسان است - البته در صورتى كه آن را اسم مكان تلقّى كنيم.


منطق صورت و ماده
در درس گذشته گفته شد: انسان ذاتاً موجودى متفكر است و اكنون بايد بدانيم براى كشف مجهول از طريق فكر حداقل دو شرط اساسى وجود دارد:
1  . انتخاب معلومات مناسب و صحيح؛
2  . تنظيم و صورت‏بندى درست آنها.
فقدان هر يك از اين شروط، مانع رسيدن به حقيقت خواهد بود. بنابراين، ذهن آن‏گاه كه فكر مى‏كند ممكن است صحيح عمل كند و ممكن است دچار خطا شود. منشأ خطاى انديشه، نبودِ يكى از دو شرط فوق است؛ زيرا تفكر در عالم ذهن مانند يك ساختمان است؛ يك ساختمان آن‏گاه كامل است كه هم مصالح و مواد تشكيل دهنده آن بى‏عيب باشد و هم معمارى آن براساس اصول صحيح ساختمانى باشد. با نبود يكى از اين‏دو نمى‏توان بدان ساختمان اعتماد و اطمينان كرد؛ مثلاً اگر گفتيم: »سقراط انسان است. هر انسانى ستمگر است. بنابراين، سقراط ستمگر است.« اين استدلال اگرچه از نظر شكل و صورت صحيح است، اما از نظر ماده و مصالح فاسد است؛ زيرا آن‏جا كه مى‏گوييم: »هر انسانى ستمگر است« درست نيست. حال اگر بگوييم: »همه مردان انسان هستند. همه زنان انسان هستند. بنابراين، همه مردان زن هستند.« ماده و مصالح استدلال صحيح است؛ ولى صورت و نظام آن نادرست است و همين امر، موجب غلط بودن نتيجه خواهد بود. اين كه چرا صورت و شكل استدلال نادرست است در درس چهاردهم در باب قياس روشن خواهد شد.
حال اگر پذيرفتيم منطق عهده‏دار خطاسنجى انديشه است بايد قواعد عام انديشه در هر دو نوع از خطا را هم بيان كند. آن بخشى از منطق كه متكفّل خطاسنجى در قلمرو صورت فكر، چه در عرصه تعريف و چه در محدوده استدلال است، منطق صورى و آن بخشى از منطق، كه عهده‏دار سنجش خطا در ماده فكر است، منطق مادى ناميده مى‏شود.
منطق صورى به‏نام‏هاى منطق نظرى، منطق كلاسيك، منطق عمومى، منطق ارسطويى و منطق قديم نيز ناميده شده است.
منطق مادى نيز امروزه به‏نام‏هاى منطق عملى )اعمالى(، منطق اختصاصى، متدلوژى علوم )شناخت روش‏هاى علوم(، فلسفه علمى خوانده مى‏شود.


مباحث منطق
آن‏چنان كه گذشت، علم منطق به صورى و مادى تقسيم مى‏شود. حال بايد دانست مباحث منطق صورى و مادى را مى‏توان به دو بخش تقسيم كرد:
الف( تصورات؛
ب( تصديقات.
در بخش تصورات - منطق صورى پس از طرح مطالب مقدماتى، از تعريف، اقسام و شرايط آن و در بخش تصديقات از استدلال، اقسام و شرايط آن سخن به‏ميان مى‏آيد.(5)
براى روشن شدن تقسيم‏بندى فوق پاسخ دو سؤال ضرورى است: اولاً، تصور و تصديق چيست؟ ثانياً، چرا مباحث منطق به اين دو بخش تقسيم مى‏شود؟


تصور و تصديق
انسان در درون خود واقعياتى چون درد، شادى و غم را احساس مى‏كند. پس از مدتى كه آن رخ‏دادِ درونى از بين رفت صورتى از آن در ذهن او باقى مى‏ماند. تحقق اين امور در درون انسان و نيز صورت‏هاى آن، صفت و حالتى را براى او ايجاد مى‏كند كه به آن »علم«، »ادراك« و يا »آگاهى« گفته مى‏شود. بنابراين، انسان گاه به صورت اشيا علم دارد و گاه به حضور وجود آنها در درون خود. در صورت نخست، علم را »حصولى« و در صورت ديگر »حضورى« مى‏نامند. علم حصولى به‏نوبه خود به دو نوع تقسيم مى‏شود: تصور و تصديق.
تصديق عبارت است از: ادراك مطابقت و يا عدم مطابقت يك نسبت )جمله خبرى( با واقع؛ مانند زمين كروى است. جيوه جامد نيست. البته چنين ادراكى مقتضى حكم و اذعان نيز است.
تصور عبارت است از: صورت(6) پديد آمده اشيا در ذهن، به‏نحوى كه اقتضاى حكم و اعتقادى را نداشته باشد؛ مانند على، خورشيد و ماه، آسمان زيبا، آيا حسن عالم است؟
پس از تقسيم علم حصولى به تصور و تصديق، مؤلفان منطق در دوره‏هاى متأخر اين تقسيم را مبنا قرار داده، ابواب منطق را به دو بخش تصورات و تصديقات تقسيم كردند. وجه چنين تقسيمى اين است كه، جريان انديشه در ذهن، گاه از طريق سامان‏بخشى چند تصور براى رسيدن به تصورى جديد و گاه از طريق تنظيم و ترتيب دادن چند تصديق براى رسيدن به تصديقى جديد صورت مى‏گيرد. از اين رو، منطق صورى به‏عنوان ابزار و روشى براى خطاسنجى جريان تفكر، بايد در دو بخش تصورات و تصديقات، نقشى اساسى داشته باشد.




چكيده 

1  . مراد از سِمَت در لغت، علامت و در اصطلاح وجه تسميه يك علم است.
2  . منطق يا مصدر ميمى به‏معناى سخن گفتن و يا اسم مكان به‏معناى مكان نطق است.
3  . براى كشف مجهول از طريق فكر، حداقل دو شرط اساسى وجود دارد:
الف( انتخاب معلومات مناسب و صحيح؛
ب( تنظيم و صورت‏بندى درست آنها.
4  . منشأ خطاى انديشه، فقدان يكى از دو شرط است.
5  . منطق مادى، عهده‏دار سنجش خطا در ماده فكر است.
6  . منطق صورى، متكفل خطاسنجى در قلمرو صورت فكر است.


پرسش
1  . سمت را در لغت و اصطلاح تعريف و سمت منطق را بيان كنيد.
2  . مراد از نطق ظاهرى و باطنى و منظور از ماده »نطق« در منطق چيست؟
3  . مراد از منطق صورى و مادى چيست؟
4  . چرا منطق به صورى و مادى تقسيم مى‏شود؟
5  . براى كشف مجهول از طريق فكر چه شروطى لازم است؟
6  . تصور و تصديق را با ذكر مثال تعريف كنيد.
7  . چرا مباحث منطق به دو بخش تصورات و تصديقات تقسيم مى‏شود؟


خودآزمايى
1  . منظور از سمت يك علم،
الف( وجه تسميه آن است. ب( عنوان آن است.
ج( جايگاه آن است. د( مرتبه آن است.
2  . استعمال ماده »نطق« به‏معناى انديشه........
الف( حقيقت است. ب( مجاز است به علاقه محل.
ج( مجاز است به علاقه سببيّت. د( استعمال در موضوع له است.
3  . نطق درونى يعنى،
الف( علم. ب( تفكر. ج( صورت‏هاى ذهنى. د( تصديق.
4  . منطق به‏لحاظ ادبى،
الف( مصدر ميمى است. ب( اسم مكان است.
ج( اسم مكان و آلت است. د( مصدر ميمى و اسم مكان است.
5  . وقوع خطا در فكر،
الف( فقط در ماده است. ب( فقط در صورت است.
ج( محال است. د( در ماده و صورت است.
6  . نام‏هاى ديگر منطق صورى............. است.
الف( منطق عمومى و منطق عملى. ب( منطق نظرى و منطق اعمالى.
ج( منطق قديم و منطق اختصاصى. د( منطق نظرى و منطق كلاسيك.
7  . سنجش خطا در ماده فكر به‏عهده.............. است.
الف( منطق نظرى. ب( منطق عمومى. ج( منطق كلاسيك. د( منطق عملى.
8  . براى كشف مجهول از طريق فكر، حداقل.............. لازم است.
الف( انتخاب معلومات مناسب. ب( تنظيم و صورت‏بندى درست معلومات.
ج( انتخاب معلومات مناسب و صحيح و تنظيم درست آنها. د( انتخاب معلومات صحيح.
9  . صورت ذهنى اشيا چه نام دارد؟
الف( فكر. ب( علم حصولى. ج( علم حضورى. د( تصديق.
10  . كدام گزينه درباره اصطلاح تصديق درست است؟
الف( تصديق همان اذعان است. ب( تصديق همان اعتقاد است.
ج( تصديق ادراك واقع است به‏نحوى كه دنبال آن حكم مى‏آيد. د( تصديق همان حكم است.
11  . درباره آيه‏هاى زير كدام گزينه مناسب است؟
»أ لم أعهد إليكم يا بَنِى‏آدمَ ألّا تَعبُدوا الشَّيطان« ؛ »أقِمِ الصَّلوة«.
الف( تصور. ب( تصديق. ج( فكر. د( علمِ حضورى.
12  . درباره آيه‏هاى زير كدام گزينه مناسب است؟
»ولا يَغتب بَعضكم بَعضاً«؛ »يا بنىّ لا تُشرك باللّه«.
الف( تصديق. ب( تصور. ج( فكر. د( منطق.
13  . كدام گزينه براى آيه‏هاى زير درست است؟
»فلو أنّ لنا كَرّةً فنكون من المؤمنين«؛ »مالِى لا أرَى الهُدهُد«.
الف( تصور. ب( تصديق. ج( علم حضورى. د( فكر.
14  . هنگامى كه شخص احساس درد مى‏كند و هنگامى كه درد او از بين مى‏رود وى ابتدا علمِ........... و بعد علمِ.......... دارد.
الف( حضورى - حصولى. ب( حصولى - حضورى.
ج( درونى - حضورى. د( حضورى - درونى.
15  . اگر علم عبارت باشد از: »صورت ذهنى اشيا«، منظور از صورت كدام گزينه است؟
الف( صورت‏هاى محسوس و معقول. ب( تصورات بديهى و غيربديهى.
ج( تصديقات بديهى و غير بديهى. د( صورت‏هاى محسوس و شكل هندسى اشيا.
16  . عبارات »آيا باران مى‏بارد؟« و »اگر باران ببارد« به ترتيب كدامند؟
الف( تصديق - تصور. ب( تصوّر - تصديق.
ج( تصوّر - تصوّر. د( تصديق - تصديق.
17  . عبارات »آب كم جو تشنگى آور بدست« و »دانش انوار است در جان رجال« به ترتيب كدامند؟
الف( تصديق - تصور. ب( تصوّر - تصديق.
ج( تصوّر - تصوّر. د( تصديق - تصديق.
18  . اگر پس از نگاه كردن به يك شى‏ء، چشمان خود را ببنديد تصويرى از آن شى‏ء در لحظه‏اى كوتاه پيش رويتان نقش مى‏بندد. به چنين پديده‏اى اصطلاحاً ............... مى‏گوييم.
الف( علم حضورى. ب( فكر. ج( تصوّر. د( تصديق.
19  . آن بخش از منطق كه عهده‏دار خطاسنجى در مادّه فكر است ............. ناميده مى‏شود.
الف( منطق عملى. ب( منطق اختصاصى.
ج( منطق صورى. د( گزينه الف و ب.
20  . احساس درد، شادى و غم عبارت است از:
الف( تصور. ب( تصديق. ج( علم حضورى. د( علم حصولى.


براى تفكّر بيشتر
1  . رؤوس ثمانيه را به‏تفصيل بيان كنيد.
2  . آيا علم منطق از عهده جلوگيرى خطا در ناحيه ماده فكر برمى‏آيد؟
3  . كدام بخش منطق متكفل بحث از منطق عملى است؟
4  . آيا علم و آگاهى اختصاص به انسان دارد يا در حيوانات و موجودات مجرد نيز يافت مى‏شود؟ علم در مورد غير انسان به چه معناست؟










درس سوم


تاريخچه و مؤلّف منطق


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس سوم اين است كه دانش پژوه؛
1  . تاريخچه علم منطق را بداند؛
2  . مؤلف علم منطق را بشناسد؛
3  . با طبقه‏بندى آموزشى كتاب‏هاى منطقى آشنا شود.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . منطق تدوينى و تكوينى را تعريف و تاريخ تولد آنها را بيان كنيد؛
2  . بستر تاريخى و فضاى فكرى تدوين منطق را بگوييد؛
3  . نقش دانشمندان مسلمان در منطق ارسطويى را توضيح دهيد؛
4  . آثار منطقى ابوعلى سينا، خواجه طوسى، و ديگر بزرگان را نام ببريد؛
5  . جايگاه منطق ارسطويى نزد اروپاييان را قبل و بعد از دوران تجدد توضيح دهيد؛
6  . مؤلّف علم منطق و منطق جديد را به اختصار معرفى كنيد؛
7  . طبقه‏بندى آموزشى كتاب‏هاى منطقى را توضيح دهيد.


تاريخچه منطق
منظور از تاريخ علم منطق، زمان تولد و چگونگى شكوفايى و رشد اين دانش به‏عنوان مجموعه‏اى مدوّن است و گرنه، هم‏چنان‏كه در درس نخست بيان شد، ذهن انسان به‏طور تكوينى و براساس خلقت به‏گونه‏اى آفريده شده است كه در جريان تفكر به‏شيوه‏اى خاص عمل مى‏كند و از اين جهت، هرگز تابع دستور و يا قانون جعلى كسى نيست؛ به‏عبارت ديگر، تاريخ تولد »منطق تكوينى« مقارن تاريخ تولد انسان است، اما منطق به‏عنوان دانشى مستقل و مجموعه‏اى از قواعد مدوّن انديشه، سال‏ها پس از خلقت انسان، تأليف و تدوين شد.
اگرچه دقيقاً نمى‏توان مشخص كرد انسان از چه زمانى به وجود قوانين و قالب‏هايى در انديشه خود، كه چارچوب انديشيدن صحيح وى را تشكيل مى‏داده پى برده است؛ ولى شواهدى در دست است كه نشان مى‏دهد آثارى از تفكر منظم انسان در مراكز تمدن قديم، مانند ايران، چين و هندوستان وجود داشته است.
بدون ترديد بستر تاريخى و فضاى فكرى پيدايش علم منطق در سرزمين يونان با انديشورانى كه به زبان يونانى »سوفيست« يعنى حكيم و دانشور ناميده مى‏شده‏اند ارتباطى مستقيم داشته است. ايشان معلمانى حرفه‏اى بودند كه فن خطابه و مناظره را تعليم مى‏دادند و وكلاى مدافع، كه در آن روزگار بازار گرمى داشتند، براى دادگاه‏ها مى‏پروراندند. اين حرفه اقتضا مى‏كرد شخص وكيل بتواند هر ادعاى حق يا باطلى را اثبات و در مقابل، هر ادعاى مخالفى را رد كند. نتيجه طبيعى استمرار اين گونه آموزش‏هاى نادرست، كم‏كم اين فكر را در ايشان و عده‏اى ديگر به‏وجود آورد كه اساساً حقيقتى وراى انديشه انسان به‏عنوان واقعيتى ثابت، وجود ندارد.
در چنين فضاى انديشه‏اى و آشوب فكرى، دانشمندانى چون سقراط، افلاطون و ارسطو در صدد برآمدند در مقابل سوفيست‏ها روشى را براى جريان انديشه صحيح تدوين كنند تا با آن، بتوان درستى و يا نادرستى استدلال را تشخيص داد. بدين‏صورت، علمِ منطق در سرزمين يونان و در حدود چهار قرن قبل از ميلاد به‏عنوان دانشى مستقل و مدوّن پا به عرصه وجود گذاشت.
پس از آن كه علوم يونانى از طريق حوزه اسكندريه به عالم اسلام راه يافت، در زمان مأمون، خليفه عباسى )در سال  227  ه . ق( مركزى به‏نام »بيت‏الحكمه« در بغداد بنيان نهاده شد كه در آن برخى از دانش‏هاى يونانى از جمله منطق نيز تدريس مى‏شد.
كتاب‏هاى منطقى ارسطو، كه مجموعه آنها بعدها و در قرن ششم ميلادى »ارغنون« نام گرفت و جمعاً هشت رساله بود، همگى در اين زمان به عربى ترجمه شد. هم‏چنين مقدمه معروف فرفوريوس بر منطق ارسطو به‏نام »ايسا غوجى« نيز با عنوان »مدخل« به عربى ترجمه شد و در رديف كتب هشت‏گانه ارسطو قرار گرفت.
پس از ورود منطق در حوزه فرهنگ اسلامى، اين علم به‏سرعت در ميان مسلمين نفوذ و گسترش يافت. دانشمندان مسلمان پس از فراگيرى صحيح و دقيق اين دانش در دسته‏بندى و تنقيح مباحث، شرح و تفصيل آن و افزودن بحث‏هاى دقيق به پيشبرد منطق همّت گماشتند.
از بين دانشوران و فرهيختگان بزرگ مسلمان، كه به اِمعان نظر و موشكافى در مسائل منطقى پرداختند و در تكميل و تنظيم علم منطق نقشى مهم و به‏سزا داشتند مى‏توان به اين افراد اشاره كرد:
1  . ابونصر محمد بن طرخان فارابى ملقب به معلم ثانى  (338  - 257ه . ق(. وى پدر منطق اسلامى شناخته شده و بر آثار منطقى ارسطو شرح‏هاى متعددى نوشته است. فارابى نخست از شاگردان »بيت‏الحكمه« بود و سپس از استادان برجسته آن‏جا شد. مهم‏ترين اثر منطقى او اوسط كبير و مجموعه‏اى است كه با عنوان منطقيات فارابى به چاپ رسيده است.
2  . ابوعلى حسين بن عبدالله بن سينا ملقب به شيخ‏الرئيس  (428  - 370ه . ق(. وى بزرگ‏ترين منطق‏دان مسلمان است. ابوعلى در منطق داراى تأليفات بسيارى، چون منطق شفا، نجات، دانشنامه علائى و منطق اشارات است. تدوين منطق در دو بخش تعريف و استدلال، به جاى نه بخش، كه با سليقه ارسطو سازگار بوده است، به ابتكار ابن سينا در فرهنگ اسلامى تأسيس شده است.
3  . زين‏الدين عمر بن سهلان ساوى )م  450ه . ق(. وى از مردم ساوه است. مهم‏ترين كتاب منطقى ساوى، كه امروز يكى از متون درسى دانشگاه الازهر در مصر است، البصائر النصيريه نام دارد. او هم‏چنين داراى آثارى در منطق به زبان فارسى است كه با عنوان تبصره و دو رساله ديگر در »منطق« به‏چاپ رسيده است.
4  . ابو وليد محمد بن احمد بن رشد  (595  - 520ه . ق(. وى بسيارى از كتب منطق ارسطو را شرح كرد. كتاب‏هاى او در منطق عبارت است از: الضرورى فى المنطق، شرح كتاب مقياس، شرح كتاب برهان، تلخيص برهان و تلخيص سفسطه.
5  . ابوالفتوح شهاب الدين يحيى بن حبش اميرك سهروردى ملقب به شيخ اشراق  (587  - 549  ه . ق(. وى مؤسس »مكتب اشراق« است. شيخ اشراق در برخى از مباحث منطقى آرايى خاص دارد كه در آثار منطقى او طرح شده است. كتب منطقى وى عبارتند از: مطارحات و مشارعات، تلويحات و حكمةالاشراق )بخش اوّل(.
6  . محمد بن محمد بن حسن طوسى ملقب به خواجه‏نصيرالدين  (672  - 597ه . ق(. وى بهترين شرح بر اشارات و نيز مهم‏ترين كتاب منطقى به زبان فارسى يعنى اساس الاقتباس را نوشت. كتاب معروف ديگر خواجه در دانش منطق، التجريد فى علم المنطق است.
7  . محمود بن مسعود ملقب به قطب الدين شيرازى  (710  - 634ه . ق(. وى يكى از شاگردان ممتاز و نامى خواجه طوسى است. كتب منطقى او عبارتند از: درّة التاج )بخش اوّل و دوم آن( و نيز شرح حكمة الاشراق، كه بخش اوّل آن منطق است.
8  . ابو منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى ملقّب به علامه حلّى )م  726ه . ق(. وى از شاگردان خواجه نصير و شارح بعضى آثار منطقى و كلامى اوست. معروف‏ترين كتاب منطقى علامه الجوهر النضيد فى شرح كتاب التجريد است.
علاوه بر آن بخشى از كتاب الأسرار الخفيّة او به علم منطق اختصاص دارد.
9  . محمود بن محمد بن رازى ملقب به قطب الدين رازى  (766  - 694ه . ق(. وى بر كتب مهم منطق، مانند رساله شمسيه )نوشته كاتبى قزوينى(، مطالع الانوار )نوشته اُرموى( و نيز شرح اشارات خواجه، شرح نوشته است. شرح شمسيه و شرح مطالع او از كتب متداوّل حوزه‏هاى علميه قديم بوده است.
10  . صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازى ملقّب به صدرالمتألّهين  (1050  - 980ه . ق(. وى مؤسس »حكمت متعاليه« است. كتب منطقى او عبارت است از: رسالة فى التصور و التصديق، حواشى بر منطق حكمةالاشراق، اللمعات المشرقيه فى الفنون المنطقيه، كه با عنوان منطق نوين به فارسى ترجمه شده است.
11  . حاج ملا هادى سبزوارى  (1289  - 1212  ه . ق(. وى برجسته‏ترين شاگرد مكتب صدرالمتألّهين است. مهم‏ترين تأليف او در منطق، منظومه اللآلي المنتظمة و شرح آن است. كه هم‏اكنون نيز از كتب درسى حوزه‏هاى علميه به‏شمار مى‏رود.
براساس نقل بعضى از محققان، پس از حمله مغول به بلاد اسلامى، تعداد منطق‏دانان معروف به‏شدت رو به كاهش نهاد، به‏طورى كه شمار آنها در تمام دوران پس از مغول حتى از تعداد انگشتان دست نيز تجاوز نمى‏كند. آثار منطقى اين دوره بيشتر به‏شكل تحشيه و تعليقه بر آثار گذشتگان است.
منطق ارسطو در حوزه‏هاى علمى مسيحيت به‏ويژه در قرون وسطى و نزد متكلمان مسيحى رونقى عجيب داشت؛ ولى با ظهور دوران تجدد و نوزايى )رنسانس( در اروپا، بعضى از صاحب‏نظران مانند فرانسيس بيكن انگليسى و رنه‏دكارت فرانسوى به طرد منطق ارسطويى پرداختند و در برابر آن موضع گرفتند.
اما دو - سه قرنى نگذشت كه تدريجاً »تحقيق« در منطق ارسطو رونق خود را باز يافت به‏گونه‏اى كه با الهام و استفاده تام از آن به‏صورت دانشى نو و با نام »منطق جديد« به‏دست گوتلوب فرگه فيلسوف و منطق‏دان معروف آلمانى به‏طور جامع و كامل تدوين گرديد. پس از وى بزرگ‏ترين قدم در پيشبرد منطق جديد با انتشار سه جلد كتاب به‏نام اصول رياضيات با تلاش دو فيلسوف و رياضى‏دان انگليسى، برتراند راسل و وايتهد برداشته شد. اين كتاب موجب ايجاد تحولى بزرگ در منطق رياضى شد.
امروزه علاوه بر »منطق جديد« يا »منطق رياضى«، از دستگاه‏هاى منطقى ديگرى چون »منطق ديالكتيك«، »منطق پراگماتيسم« و »منطق فازى« نيز مى‏توان نام برد كه در دوره‏هاى بعدى منطق، به معرفى آنها مى‏پردازيم.


مؤلّف منطق
مشهورِ صاحب نظران، مدوّن علم منطق را حكيم يونانى »ارسطاطاليس« مى‏دانند. البته به‏نظر ايشان، كشف و تدوين يك علم لزوماً به‏معناى خلق و ابداع آن نيست؛ چه اين كه خداوند قوانين و قواعدى را به‏صورت تكوينى در دستگاه انديشه انسان نهاده است و ارسطو نخستين كسى است كه اين قوانين را كشف و قواعد منطقى تفكر را به‏عنوان مجموعه‏اى مدوّن گردآورى و تأليف كرده است.
قول غيرمشهورى نيز در باب مؤلّف منطق وجود دارد كه براساس آن مدوِّن منطق ارسطو نبوده، بلكه پيش از تولد اين دانش در يونان، قواعد صحيح انديشه به‏دست دانشمندان مشرق‏زمين به‏خصوص دانشيان ايرانى صورت گرفته و پس از فتنه اسكندر به يونان انتقال يافته و ارسطو، تنها به جمع‏آورى و تنظيم آنها پرداخته است. بى‏ترديد درستى يا نادرستى اين سخن مبتنى بر بررسى اسناد تاريخى است.


طبقه‏بندى آموزشى كتاب‏هاى منطقى
همان‏طور كه بيان شد، دانشمندان مسلمان كتاب‏هاى منطقى بسيارى نگاشته‏اند. اين رساله‏ها به‏لحاظ حجم و نيز عمق مطالب همگى در يك سطح نيستند: برخى به انگيزه گزارشى مختصر از اين علم و بعضى به‏منظور شرح و بسط مسائل منطقى و برخى ديگر نيز به‏جهت توسعه و نكته سنجى‏هاى دقيق منطقى نگاشته شده است.
در فراگيرى يك دانش، اطلاع از طبقه‏بندى آموزشى كتاب‏هاى تأليف شده در آن علم براى دانش‏پژوهان و علاقه‏مندان از اهميّت ويژه‏اى برخوردار است. هنگامى مى‏توان از يك نوشته علمى، بهره كافى برد كه عمق مطالب آن و ميزان قدرت علمى شخص با يكديگر تناسب داشته باشد. هرگونه عدم هماهنگى ميان اين دو، امكان استفاده درست و مطلوب از وقت و توان آموزش را در فرايند يادگيرى، سلب خواهد كرد.
در مقايسه رساله‏هاى منطقى كمتر مى‏توان كتاب يا كتاب‏هايى را سراغ كرد كه دربر دارنده همه نكات مثبت كتاب ديگر، چه به‏لحاظ اسلوب ارائه مطالب و چه به‏لحاظ محتوا و نحوه تبيين، باشد؛ چه اين كه كتاب‏هاى نگاشته شده در اين علم هر يك داراى شايستگى‏هاى مخصوص به خود است. از اين رو داورى قطعى در باب طبقه‏بندى آموزش و سير مطالعاتى در اين علم به آسانى ممكن نيست. با اين حال، شايد بتوان كتاب‏هاى منطقى را در سه رديف طبقه‏بندى كرد:
1  . منطق ابتدايى، كه مهم‏ترين آنها عبارتند از:
مير سيد شريف جرجانى، الكبرى في المنطق؛ عبداللَّه بن شهاب الدين يزدى، الحاشية على تهذيب المنطق للتفتازانى؛ ملا هادى سبزوارى، اللآلى المنتظمة؛ محمد رضا مظفر، المنطق؛ محمود شهابى، رهبر خرد؛ محمد خوانسارى، منطق صورى.
2  . منطق متوسط، كه مهم‏ترين آنها عبارتند از:
زين الدين عمر بن سهلان ساوى، البصائر النصيريّة؛ قطب الدين رازى، شرح الشمسيه؛ ابن سينا، نجات، دانشنامه علائى ؛ قطب‏الدين شيرازى، درّة التاج؛ علامه حلّى، الأسرار الخفيّة؛ صدر المتألّهين، اللمعات المشرقية في الفنون المنطقية - منطق نوين، رسالة في التصور والتصديق.
3  . منطق عالى، كه مهم‏ترين آنها عبارتند از:
ابن سينا، منطق شفا ، منطق اشارات؛ فخرالدين رازى، شرح منطق اشارات؛ خواجه نصيرالدين طوسى، تعديل المعيار في نقد تنزيل الأفكار، اساس الاقتباس، شرح منطق اشارات؛ قطب‏الدين محمد بن رازى، شرح المطالع؛ شيخ شهاب‏الدين سهروردى، بخش منطق كتاب‏هاى حكمة الإشراق و التلويحات و المشارع و المطارحات ؛ خونجى، كشف الاسرار عن غوامض الأفكار؛ علّامه حلّى، الجوهر النضيد في شرح كتاب التجريد؛ ارسطو، ارغنون.




چكيده 

1  . تاريخ تولد »منطق تكوينى« مقارن تاريخ تولد انسان عاقل است.
2  . »منطق تدوينى« چهار قرن قبل از ميلاد و در سرزمين يونان تولد يافت.
3  . مدوِّن علم منطق ارسطوست.
4  . بستر تاريخى و فضاى فكرى پيدايش علم منطق در يونان، با متفكرانى كه سوفيست ناميده مى‏شده‏اند ارتباطى مستقيم دارد.
5  . منطق پس از به حوزه فرهنگ اسلامى، به‏سرعت در ميان مسلمين گسترش يافت.
6  . دانشمندان مسلمان با دسته‏بندى‏ها، تنقيح مباحث و نيز شرح و تفصيل و افزودن بحث‏هاى دقيق، به پيشبرد منطق همّت گماشتند.
7  . پس از حمله مغول، تعداد منطق‏دانان معروف به‏شدت رو به كاهش نهاد.
8  . منطق ارسطو در حوزه‏هاى مسيحيت به‏ويژه در قرون وسطى و نزد متكلمان رواج داشت؛ ولى با ظهور تجدد در اروپا، دو - سه قرن مورد بى‏مهرى دانشمندان غربى واقع شد ؛ اما به تدريج رونق مجدد يافت به‏گونه‏اى كه سرمايه اصلى براى تدوين »منطق جديد« شد.
9  . »منطق جديد« را اولين بار »گوتلوب فِرگه« به‏طور جامع و كامل بنيان نهاد.
10  . از يك نگاه مى‏توان كتاب‏هاى منطقى را به لحاظ آموزشى به سه دسته تقسيم كرد.

پرسش
1  . منطق تدوينى و تكوينى را تعريف كنيد.
2  . تاريخ تدوين منطق و مؤلِّف آن را بنويسيد.
3  . سوفيست‏ها چه نقشى در تدوين علم منطق داشته‏اند؟
4  . سهم دانشمندان مسلمان در دانش منطق چقدر است؟
5  . آثار منطقى دانشمندان زير را نام ببريد: فارابى، ابوعلى سينا، ابن رشد، ساوى، شيخ اشراق، خواجه طوسى، علّامه حلّى، قطب الدين رازى، قطب الدين شيرازى، ملاصدرا و حاجى سبزوارى.
6  . وضعيت منطق در مغرب زمين )در قرون وسطى و بعد از آن( را به اختصار بنويسيد.
7  . غير از منطق ارسطويى، نام چند منطق ديگر را نيز ذكر كنيد.
8  . بنيانگذار منطق جديد كيست؟


خودآزمايى
1  . تاريخ تولد منطق تكوينى............. است.
الف( قرن چهارم قبل از ميلاد. ب( قرن ششم قبل از ميلاد.
ج( مقارن با تولد انسان. د( مقارن تمدن ايران، چين و هند.
2  . يكى از عوامل مهم فكرى و تاريخى تدوين منطق........... بوده است.
الف( وجود متفكرانى به‏نام سوفيست. ب( كنجكاوى بشر درباره نحوه كاركرد ذهن.
ج( ايجاد انگيزه براى تفكر انسان. د( ايجاد انديشه در بشر.
3  . »بيت‏الحكمه« در كجا و در چه زمانى بنيان نهاده شد؟
الف( در بغداد و در زمان خليفه اوّل عباسى. ب( در يونان و در زمان خليفه اوّل عباسى.
ج( در بغداد و در زمان مأمون عباسى. د( در بغداد و در قرن اوّل هجرى.
4  . مقدمه معروف بر منطق ارسطو كه به‏نام »ايسا غوجى« در رديف رساله‏هاى هشت‏گانه ارسطو قرار گرفت را كدام حكيم نگاشت؟
الف( فرفوريوس. ب( ابونصر فارابى.
ج( ابوعلى سينا. د( ابن رشد.
5  . كدام دانشمند به عنوان معلم ثانى و پدر علم منطق اسلامى شناخته مى‏شود؟
الف( ابوعلى سينا. ب( ابن رشد.
ج( ابونصر فارابى. د( خواجه نصير.
6  . مؤلّف كدام‏يك از كتاب‏هاى زير خواجه نصيرالدين طوسى است؟
الف( اساس الاقتباس. ب( اللمعات المشرقيه.
ج( شرح مطالع. د( البصائر النّصيريه.
7  . نخستين واضع و مؤلّف منطق نظرى كدام‏يك از فلاسفه زير است؟
الف( افلاطون. ب( سقراط. ج( ارسطو. د( ابوعلى سينا.
8  . درباره كتاب منطق و مؤلف آن كدام گزينه صحيح است؟
الف( اللمعات المشرقيه - ملاهادى سبزوارى. ب( شرح شمسيه - ابوعلى سينا.
ج( شرح شمسيه - كاتبى. د( درة التاج - قطب الدين شيرازى.
9  . مؤلّف كتاب‏هاى الجوهر النضيد، تلويحات و البصائر النّصيرية به ترتيب عبارتند از:
الف( شيخ اشراق، خواجه نصيرالدين طوسى، ابوعلى سينا. ب( ابن رشد، قطب الدين رازى، شيخ اشراق.
ج( ساوى، ارسطو، علامه حلّى. د( علامه حلّى، شيخ اشراق، ساوى.
10  . بانى »منطق جديد« كيست؟
الف( فرگه. ب( راسل. ج( وايتهد. د( كانت.
11  . كتاب‏هاى زير از كتبى است كه در سطح عالى فراگيرى منطق ارزيابى مى‏شوند:
الف( شرح اشارات و شرح مطالع. ب( درّة التاج و شرح شمسيّه.
ج( شرح اشارات و حاشيه. د( شرح مطالع و نجات.
12  . كتاب‏هاى زير از كتبى است كه در سطح متوسط فراگيرى علم منطق ارزيابى مى‏شوند.
الف( منطق نوين و شرح شمسيّه. ب( منطق شفا و تلويحات.
ج( شرح حكمة الاشراق. د( الكبرى فى المنطق.
13  . كتاب‏هاى زير از جمله كتبى است كه در سطح ابتدايىِ فراگيرى منطق ارزيابى مى‏شود.
الف( حاشيه و المنطق. ب( اساس الاقتباس و درة التاج.
ج( بصائر نصيريّه و دانشنامه علائى. د( تلويحات و كشف الاسرار.
14  . در قرون وسطى رونق منطق ارسطويى در ميان كدام گروه از دانشمندان بيش از ساير گروه‏ها بود؟
الف( دانشمندان علوم تجربى. ب( فلاسفه.
ج( متكلمان. د( رياضى دانان.
15  . چه كسانى حقيقت را دست نيافتنى مى‏پنداشتند؟
الف( سوفسطاييان. ب( ارسطوييان.
ج( سقراطيان. د( فيثاغوريان.
16  . در يونان قديم، آموزش فن جدل و خطابه به جوانان در مقابل گرفتن اجرت، كار چه كسانى بود؟
الف( ارسطوييان. ب( فيثاغوريان. ج( سوفسطاييان. د( هراكليتوس.
17  . منطق منظومه اثر كيست؟
الف( فارابى. ب( ابوعلى سينا.
ج( ملاصدرا. د( حاج ملاهادى سبزوارى.
18  . آثار منطقى ارسطو از چه قرنى با ترجمه به زبان عربى وارد حوزه مسلمانان شد؟
الف( قرن اوّل هجرى. ب( قرن دوم هجرى. ج( قرن سوم هجرى. د( قرن چهارم هجرى.
19  . مجموعه آثار منطقى ارسطو بعدها چه نام گرفت؟
الف( ارغنون. ب( اساس الاقتباس. ج( رساله جمهورى. د( ايساغوجى.
20  . اثر منطقى صدرالمتألّهين چه نام دارد؟
الف( منطق شفا. ب( شرح شمسيه.
ج( اللمعات المشرقيه. د( اسفار اربعه.

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا ارسطو مبدِع علم منطق است؟ چرا؟
2  . از تاريخ تولد، محل تولد و آموزه‏هاى سوفسطاييان چه مى‏دانيد؟
3  . آيا همه دانشمندان به دانش منطق روى كردى مثبت داشته‏اند؟ چرا؟
4  . آيا مى‏توانيد منطق جديد، منطق كاربردى، منطق ديالكتيك و منطق پراگماتيسم را به‏اختصار توضيح دهيد؟
5  . چرا منطق ارسطويى با ظهور دوران تجدد و نوزايى در اروپا دو - سه قرن مورد بى‏مهرى و انتقاد دانشمندان غربى قرار گرفت؟







بخش دوم
تصوّرات
درس  4  / منطق و بحث الفاظ
درس  5  / نسبت‏هاى چهارگانه
درس  6  / كليات و اقسام آن
درس  7  / سلسله ترتّب كلّيات و تقسيمات ديگر آن
درس  8  / تعريف
درس  9  / اقسام تعريف، تقسيم و قواعد آن



هدف كلّى
فراگيرى روش درست تعريف از طريق:
1  . آگاهى از مباحث مقدماتى تعريف: احكام لفظ و اقسام دلالت، مفهوم و اقسام آن، كليات خمسه و مراتب آن؛
2  . شناخت تعريف، اقسام و شرايط آن؛
3  . آشنايى با تقسيم و قواعد آن.










درس چهارم


منطق و بحث الفاظ


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس چهارم اين است كه دانش پژوه:
1  . با جايگاه مبحث الفاظ در دانش منطق آشنا شود؛
2  . اقسام لفظ را فرا بگيرد؛
3  . از دلالت و اقسام آن آگاه شود.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . علت طرح بحث الفاظ را در علم منطق بيان كنيد؛
2  . تفاوت بحث‏هاى منطقى و ادبى را درباره الفاظ توضيح دهيد؛
3  . اقسام لفظ را به اعتبارات مختلف نام برده، با ذكر مثال آنها را تعريف كنيد؛
4  . علت طرح اقسام مختلف را در علم منطق شرح دهيد؛
5  . دلالت را تعريف كرده اقسام آن را با ذكر مثال نام ببريد؛
6  . علت طرح بحث دلالت و اقسام آن را در دانش منطق توضيح دهيد.


علم منطق و احكام لفظ
چنان‏كه گذشت، دانش منطق »روش صحيح جريان انديشه« را بررسى مى‏كند؛ به انسان مى‏آموزد معانى و مفاهيم ذهنى خود را به‏چه روشى ترتيب بخشد كه به‏تعريف و يا استدلالى درست دست يابد. اما معانى و مفاهيم ذهنى به‏صورت عريان و بدون واسطه، نه خود سامان مى‏يابند و نه قابل انتقال به‏ديگران هستند. با كمى دقت معلوم مى‏شود كه اساساً جريان تفكر - به‏معناى تلاش ذهن براى عبور از معلوم به‏سوى مجهول - چه براى رسيدن به‏تعريف و چه به‏منظور دست‏يابى به‏استدلال، نيازمند به‏قالب و ظرفى است كه چنين امكانى را براى انسان فراهم كند.
بشر در طول تاريخِ تكاملىِ حياتِ خويش و در راستاى رفع چنين نيازى، لفظ و بعد زبان را اختراع كرد. زبان در حقيقت مجموعه منسجمى از الفاظ حامل معانى است و هر لفظى نماينده يك يا چند معناى ذهنى است. بين لفظ و معنا ارتباط و پيوندى عميق وجود دارد كه گاه ابهام‏هاى لفظى و كژتابى‏هاى زبانى، منشأ انحراف فكرى مى‏شود. براى نمونه به مثال‏هاى زير دقت كنيد:
- در باز است. باز پرواز مى‏كند. بنابراين، در پرواز مى‏كند.
- شير حيوان است. حيوان پنج حرف دارد. بنابراين، شير پنج حرف دارد.
- اين كتاب مختار من است. هر مختارى اراده دارد. بنابراين، اين كتاب اراده دارد.
- مرگ غايت زندگى است. غايت زندگى سعادت است. بنابراين، مرگ سعادت است.
همان‏طور كه ملاحظه كرديد حالات الفاظ گاهى معانى را نيز تحت تأثير قرار مى‏دهند و باعث انحراف فكرى مى‏شوند. از اين رو، منطق به‏عنوان روش صحيح انديشه وظيفه دارد جلو اين‏گونه خطاها را نيز سد كند و بدين منظور ناچار بحث از »احكام لفظ«، در دستور كار منطقى قرار مى‏گيرد. احكام لفظ بر دو قسم است:
1  . احكام خاص كه در زبان‏هاى مختلف گوناگون است؛ مانند احكام لغوى، صرفى و نحوى الفاظ؛
2  . احكام عام كه در تمامى زبان‏هاى دنيا جارى است؛ مانند حقيقت و مجاز.
در مبحث الفاظ، منطقى از اين احكام عام زبانى بحث مى‏كند.(7)


دلالت و اقسام آن
اولين مسأله‏اى كه در مبحث الفاظ طرح مى‏شود خاصيت حكايتگرى و دلالت الفاظ است. دلالت عبارت است از: حالت يك شى‏ء به‏گونه‏اى كه وقتى ذهن به آن علم پيدا كرد، بلافاصله به امر ديگرى نيز منتقل شود. به شى‏ء نخست »دالّ« )راهنمايى كننده( و به شى‏ء دوم »مدلول« )راهنمايى شده( مى‏گويند.
دلالت گاه حقيقى است و گاه وضعى. دلالت حقيقى نوعى از حكايتگرى است كه در متن واقع وجود دارد و ايجاد آن مبتنى بر قرارداد بشرى نيست؛ مانند دلالت دود بر وجود آتش. چنين دلالتى يا عقلى است كه منشأ آن عقل است و يا دلالت طبعى است كه عامل آن حالت طبيعى و روانى انسان است؛ مانند دلالت تب بر وجود عفونت.
دلالت وضعى دلالتى است كه رابطه حكايتگرى در آن مبتنى بر قرارداد و اعتبار بشرى است. اين دلالت يا لفظى است؛ مانند دلالت لفظ آب بر معناى آن و يا غيرلفظى است؛ مانند دلالت علايم مخابرات بر معانى مخصوص. دلالت وضعى لفظى خود به يكى از سه صورت زير است:
1  . مطابقى )قصد(. به‏معناى دلالت لفظ بر تمام معناى خود است؛ مانند دلالت »خانه« بر مجموعه محيط، اتاق و ساير قسمت‏هاى آن؛
2  . تضمّنى )حيطه(. به‏معناى دلالت لفظ بر جزء معناى خود هنگام دلالت آن بر تمام معنا است؛ مانند دلالت لفظ »كتاب« بر خصوص جلد آن؛
3  . التزامى )تطفّل(. به‏معناى دلالت لفظ بر لازم معناى خود هنگام دلالت مطابقى آن بر معناى ملزوم است؛ مانند دلالت لفظ »بارندگى زياد« بر »فراوانى نعمت«. چنين دلالتى در صورتى وجود دارد كه معناى مورد نظر عقلاً يا عرفاً به‏طور روشن و آشكار لازمه معناى اصلى و لغوى آن لفظ باشد به‏نحوى كه نتوان آن دو را از يكديگر جدا ساخت.(8)
گونه‏هاى مختلف دلالت را در نمودار زير مى‏توان نشان داد:

دلالت

حقيقى وضعى

عقلى طبعى لفظى غير لفظى

مطابقى تضمّنى التزامى

در هر يك از اقسام سه‏گانه دلالت: عقلى، طبعى، وضعى، عقل مدخليّت دارد؛ يعنى انسان بدون دخالت عقل از هيچ دالّى به مدلولى منتقل نمى‏شود. ولى در دلالت وضعى و طبعى، علاوه بر عقل، عامل ديگرى به‏نام وضع يا طبع نيز دخالت دارد، در صورتى كه در دلالت عقلى، عقل به‏تنهايى منشأ انتقال ذهنى است.
نظر به اين‏كه علت توجه منطقى به بحث الفاظ، جلوگيرى از خطاهايى است كه گاه از اين ناحيه در جريان انديشه راه مى‏يابد، بنابراين از ميان اقسام مختلف دلالت، تنها دلالت وضعى لفظى محل بحث اوست.
منطقى پس از طرح گونه‏هاى مختلف دلالت لفظى به‏منظور توصيه روش درست استفاده از آن، به دو نتيجه مهم دست مى‏يابد:
اوّلاً، به‏كارگيرى دلالت مطابقى و تضمّنى در گفت‏وشنودها و رساله‏هاى علمى به‏جهت ارائه تعريف و يا استدلال درست است.
ثانياً، استفاده از دلالت التزامى اگرچه در محاورات و كاربردهاى ادبى درست است، اما به‏كارگيرى آن در علوم براى تعريف و يا استدلال درست مورد ترديد و مناقشه است.


اقسام لفظ
منطقيون لفظ را به سه اعتبار تقسيم كرده‏اند:
الف( تقسيم لفظ به اعتبار مقايسه با معناى خودش. هنگامى كه يك لفظ را با معناى آن در نظر مى‏گيريم، يكى از صورت‏هاى پنج‏گانه را خواهد داشت: 1  . مختص؛  2  . مشترك؛  3  . منقول؛  4  . مرتجل؛  5  . حقيقت و مجاز.
اين اقسام را به صورت نمودار زير مى‏توان توضيح داد:

لفظ واحد

داراى معناى واحد است )مختص(؛ مانند لفظ الله داراى معانى متعدد است

تمام معانى به وضع واضع نيست )حقيقت و مجاز(؛ مانند لفظ »ماه« )براى كره قمر و انسان خوش‏سيما(
تمام معانى به وضع واضع است


وضعى بر وضع ديگر سبقت گرفته
وضعى بر وضع ديگر سبقت نگرفته است )مشترك(؛ مانند لفظ »شير« )به معناى حيوان درنده و مايع نوشيدنى(.



معناى لاحق با ملاحظه تناسب با معناى سابق وضع شده است )منقول(؛ مانند لفظ »صلوة« كه ابتدا براى نيايش وضع شده و سپس در معناى نماز، كه با نيايش متناسب است، به كار رفته است.
معناى لاحق با ملاحظه تناسب با معناى سابق وضع نشده است )مرتجل(؛ مانند اكثر اسامى اشخاص و اماكن.




هدف منطقى از ذكر اقسام فوق اين است كه توصيه كند: در تعريف و استدلال بايد از استفاده لفظ مشترك و مجاز اجتناب كرد، مگر با كمك قرينه. منقول و مرتجل نيز مادامى كه ارتباط آنها با معناى اوليه كاملاً قطع نشده است، نبايد در استدلال و تعريف به‏كار گرفته شوند. در اسلوب‏هاى علمى و مطالب استدلالى به‏جاست همواره از الفاظى استفاده كرد كه معناى واحدى دارند.(9)
ب( تقسيم لفظ در مقايسه با لفظ ديگر. وقتى دو يا چند لفظ با يكديگر مقايسه شوند يكى از دو صورت را خواهند داشت:
1  . ترادف: در صورتى كه همه الفاظ داراى يك معنا باشند؛ مانند انسان و بشر.
2  . تباين: در صورتى كه همه الفاظ داراى معناى جداگانه‏اى باشند؛ مانند انسان و سنگ.(10)
هدف منطقى از ذكر چنين تقسيمى اين است كه توصيه كند:
استفاده از الفاظ مترادف در تعريف و استدلال نادرست است؛ مثلاً كسى در مقام استدلال بگويد: چون هر بشرى انسان است، هر انسانى متفكر است؛ بنابراين، هر بشرى متفكر است، و يا در مقام تعريف بگويد: انسان همان بشر است.(11)
ج( تقسيم لفظ با قطع نظر از اين كه واحد باشد يا متعدد به مفرد و مركب.
اين اقسام نيز به‏نوبه خود به قسمت‏هاى ديگرى تقسيم مى‏شود. از آن رو كه بيان و توضيح اقسام مفرد و مركب به‏طور مستقيم به قلمرو تصديقات مربوط مى‏شود در درس دهم و در بخش تصديقات به آن خواهيم پرداخت.





چكيده 

1  . لفظ، قالبى براى انديشه و ابزارى براى انتقال مفاهيم و معانى ذهنى به ديگران است.
2  . بين لفظ و معنا پيوندى عميق وجود دارد كه گاه سبب خطا در فكر مى‏شود.
3  . احكام لفظ بر دو قسم است:
الف( احكام خاص؛
ب( احكام عام )كه اين احكام مورد بحث منطقى است(.
4  . دلالت، عبارت است از: حالت يك شى‏ء به گونه‏اى كه وقتى ذهن به آن علم پيدا كرد بلافاصله به امر ديگرى نيز منتقل شود. به شى‏ء نخست »دالّ« و به شى‏ء دوم »مدلول« مى‏گويند.
5  . دلالت يا حقيقى است يا وضعى كه حقيقى بر دو قسم عقلى و طبعى، و... .
دلالت

حقيقى وضعى

عقلى طبعى لفظى غير لفظى

مطابقى تضمّنى التزامى

6  . لفظ به يك اعتبار به مختص، مشترك، منقول، مرتجل، حقيقت و مجاز و به اعتبارى ديگر به مترادف و متباين و به اعتبارى به مفرد و مركب تقسيم مى‏شود.
7  . هدف منطقى از بيان اقسام دلالت و لفظ، ارائه توصيه‏هايى درباره روش درست تعريف و استدلال است.


پرسش
1  . چرا منطقى بحث احكام لفظ را طرح مى‏كند؟
2  . تفاوت منطقى و اديب در نحوه بحث از الفاظ چيست؟
3  . لفظ به اعتبار معنا به چند قسم تقسيم مى‏شود؟ توصيه منطقى در اين زمينه چيست؟
4  . لفظ به اعتبار مقايسه با الفاظ ديگر به چند قسم تقسيم مى‏شود؟ توصيه منطقى در اين زمينه چيست؟
5  . دلالت را تعريف و اقسام آن را با ذكر مثال بيان كنيد.
6  . كدام قسم از دلالت مورد نظر منطقى است؟ چرا؟
7  . توصيه علم منطق درباره گونه‏هاى مختلف دلالت وضعى لفظى چيست؟


خودآزمايى
1  . در مثال »با شنيدن صداى زنگِ در از بودن كسى در پشت در آگاه مى‏شويم«، آگاه شدن از كسى، در اصطلاح منطقى چه ناميده مى‏شود؟
الف( دال. ب( مدلول. ج( علم. د( دلالت.
2  . رابطه‏اى كه بين »چراغ قرمز« و »ممنوعيت عبور« برقرار است، در اصطلاح منطقيون چه ناميده مى‏شود؟
الف( دلالت وضعى. ب( دلالت حقيقى. ج( دلالت عقلى. د( دلالت طبعى.
3  . كدام‏يك از موارد زير »دلالت حقيقى« را بهتر بيان مى‏كند؟
الف( دلالت حاتم بر بخشش. ب( ديوار بر خانه. ج( علامت »؟« بر پرسش. د( دود بر آتش.
4  . در اين بيت چه نوع دلالتى هست؟
بلى در طبع هر داننده‏اى هست
كه بر گردنده گرداننده‏اى هست
الف( التزامى. ب( طبعى. ج( عقلى. د( وضعى.
5  . دلالت ناله بر احساس درد چه نوع دلالتى است؟
الف( تضمنى. ب( طبعى. ج( عقلى. د( وضعى.
6  . دلالت برف بر سرما چه نوع دلالتى است؟
الف( عقلى. ب( وضعى. ج( طبعى. د( مطابقى.
7  . در كدام‏يك از مثال‏هاى زير دلالت وضعى است؟
الف( پريدگى رنگ بر ترس. ب( دود بر آتش.
ج( لفظ بر معنا. د( وجود معلول بر وجود علّت.
8  . عبارت »كتاب پاره شد« - مراد چند صفحه آن است - چه نوع دلالتى است؟
الف( مطابقى )قصد(. ب( تضمنى )تطفل(. ج( التزامى )حيطه(. د( تضمنى )حيطه(.
9  . كدام عامل سبب مى‏شود ذهن انسان از دال به مدلول منتقل شود؟
الف( علم به ملازمه دالّ و مدلول. ب( ذهن.
ج( فكر. د( وجدان.
10  . كدام قسم از دلالت براى همه انسان‏ها يكسان است؟ مثال آن چيست؟
الف( عقلى - جاى پا و رونده. ب( وضعى - الفاظ بر معانى.
ج( طبعى - سرخى چهره بر تب. د( مطابقى - خانه بر كل خانه.
11  . دلالت عدد  «1» بر مفهوم يك و دلالت خانه در جمله »دزد خانه‏ام را برد« به‏ترتيب چگونه دلالت‏هايى است؟
الف( عقلى - تضمن. ب( وضعى - التزام. ج( عقلى - وضعى. د( وضعى - عقلى.
12  . اين‏كه »چيزى ذهن ما را به چيز ديگر رهنمون شود« اشاره به كدام‏يك دارد؟
الف( دالّ. ب( دلالت. ج( حجّت. د( مدلول.
13  . اين مصرع: »ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود« چه نوع دلالتى است؟
الف( ذاتى. ب( وضعى. ج( عقلى. د( طبعى.
14  . دلالت علايم رياضى بر معانى مخصوص و دلالت الفاظ بر معانى چگونه است؟
الف( ذاتى. ب( طبعى. ج( عقلى. د( وضعى.
15  . دلالت پرچم سياه بر عزا و ماتم چه نوع دلالتى است؟
الف( ذاتى. ب( طبعى. ج( عقلى. د( وضعى.
16  . دلالت قلم بر دوات چه نوع دلالتى است؟
الف( التزامى. ب( تضمنى. ج( طبعى. د( مطابقى.
17  . اين مصرع: »رنگ رخساره خبر مى‏دهد از سرّ ضمير« گوياى چه نوع دلالتى است؟
الف( دلالت طبعى. ب( دلالت عقلى. ج( دلالت وضعى. د( دلالت وضعى غيرلفظى.
18  . در آيه شريفه »السّارقُ والسّارقة فَاقطعوا أيديَهما« با توجه به‏معناى قطعِ يَد چه نوع دلالتى هست؟
الف( طبعى. ب( مطابقى. ج( تضمنى. د( التزامى.
19  . در عبارت »دوستم كتاب مرا به امانت گرفت«، لفظ كتاب به چه دلالتى اشاره مى‏كند؟
الف( دلالت التزامى. ب( دلالت مطابقى. ج( دلالت تضمنى. د( دلالت طبعى.
20  . كدام‏يك از گزينه‏هاى زير صحيح است؟
الف( استفاده از لفظ مشترك و مجاز در تعريف و استدلال درست است.
ب( استفاده از منقول و مرتجل همواره در تعريف و استدلال درست است.
ج( تمام اقسام دلالت مورد بحث منطقى است.
د( استفاده از دلالت التزامى در رساله‏هاى علمى مورد مناقشه و ترديد است.

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا تنها راه »انديشيدن« و انتقال مفاهيم و معانى ذهنى، لفظ است؟
2  . چرا و چگونه بين لفظ و معنا پيوندى عميق وجود دارد؟
3  . آيا مشخص كردن مصداق‏هاى گونه‏هاى مختلف دلالت، به‏عهده منطقى است؟
4  . آيا مشخص كردن عنوان‏هاى اقسام مختلف الفاظ به‏عهده منطقى است؟
5  . محل طرح بحث احكام الفاظ در مباحث علم منطق كجاست؟










درس پنجم


نسبت‏هاى چهارگانه


اهداف كلّى
اهداف كلّىِ درس پنجم اين است كه دانش پژوه:
1  . با مفهوم و مصداق، كلى و جزئى و جايگاه آنها در منطق آشنا شود؛
2  . نسبت‏هاى چهارگانه بين دو مفهوم كلى را بشناسد؛
3  . واژه‏ها، مفاهيم و اصطلاحات اين درس را فرا بگيرد.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . مفهوم و مصداق را تعريف كرده، علت بحث منطقى از مفهوم را توضيح دهيد؛
2  . كلى و جزئى را بر اساس نظر مشهور، تعريف كنيد؛
3  . جزئى حقيقى و جزئى اضافى را با ذكر مثال بيان كنيد؛
4  . مفاهيم مورد بحث را در منطق معرفى كنيد، علت آن را توضيح دهيد؛
5  . نسبت‏هاى چهارگانه بين دو مفهوم كلى را با ذكر مثال نام ببريد.



مفهوم
پيش از اين بيان كرديم كه يكى از رسالت‏هاى خطير منطقى »ارائه روش درست تعريف« است. همچنين گفتيم بدين منظور بايد از بحث لفظ و احكام آن گذر كرد؛ زيرا براى تعريف و شناختن مجهول، بايد از مفاهيم بهره جست و چنين بهره‏اى نيازمند قالب و ظرفى به‏نام »لفظ« است.
حال اگر لفظْ قالبى براى معنا و مفهوم است خود معنا و مفهوم چيست؟ چگونه مى‏توان از مفهومى كه در قالب لفظ است براى ارائه تعريف، درست استفاده كرد؟
مفهوم به‏لحاظ ادبى اسم مفعول است و مراد از آن، هر صورتى است كه در ذهن وجود دارد؛ صورتى كه چون آينه نشان دهنده حقيقتى است. خواه اين صورت به‏سبب لفظ در ذهن تحقق يابد، يا با مشاهده وجود خارجى شى‏ء و يا به هر گونه ديگر. هنگامى كه در ذهن ما صورتى از شكوفه، باران، خورشيد، ماه، آب و ... ، چه به‏واسطه الفاظ آنها و چه توسط مشاهده وجود خارجى آنها، نقش مى‏بندد، در واقع ادراكى در ذهن شكل مى‏گيرد كه به آن »مفهوم« گفته مى‏شود.


مصداق
مصداق عبارت است از: آنچه مفهوم بر آن صدق مى‏كند؛ مثلاً محمد و على مصداقِ مفهوم انسان هستند؛ به عبارت ديگر، لفظْ حاكى از مفهوم و مفهومْ حاكى از مصداق است.
بايد دانست مصداق يك مفهوم، گاه حقيقتى خارج از ذهن است؛ مثلاً مفهوم انسان كه مصاديق آن، مانند محمد و على در خارج ذهن و گاه افراد آن، مانند مفهوم كلى، تصور، تصديق در ظرف ذهن تحقق دارند و هيچ‏گونه وجودى در خارج ندارند، مانند مفهومِ شريك بارى، درياى جيوه.


مفهوم كلّى و مفهوم جزئى
به نظر مشهور مفهوم يا تصور بر دو قسم است:
1  . مفهوم جزئى: مفهومى است كه تنها بر يك مصداق »قابل صدق« است؛ مانند: كعبه، قرآن، على، ايران و مشهد؛
2  . مفهوم كلى: مفهومى است كه بر بيش از يك مصداق »قابل صدق« است؛ مانند: انسان، واجب الوجود، اقيانوس، عدد، شريك البارى.
بنابر اين، بر اساس نظر ايشان مى‏توان گفت: اولاً ملاك كلى و جزئى بودنِ يك مفهوم به‏ترتيب »قابليت صدق« و »عدم قابليت صدق« بر مصاديق متعدّد است. بنابراين، تحقق و يا عدم تحقق مصداق خارجى، محدود و يا بى‏شمار بودنِ آن، دخلى در كليت و جزئيت مفهوم ندارد.
با توجه به تقسيم مفهوم به كلّى و جزئى، مى‏توان لفظى را كه دال بر معناى جزئى است »لفظ جزئى« و لفظى را كه دال بر معناى كلّى است »لفظ كلّى« ناميد. در اين صورت، تقسيم الفاظ به جزئى و كلّى از قبيل نامگذارى »دالّ« به اسم »مدلول« خواهد بود.
ثانياً بايد توجه داشت كه مفهوم افعالى مانند: »توبه مى‏كند«، »انقلاب خواهد كرد«، نيز از مفاهيم كلى است؛ زيرا اين مفاهيم نيز قابل صدق بر مصاديق متعدّد است. پس ويژگى »كلى بودن« هم در مدلول برخى از اسما يافت مى‏شود و هم در مدلول افعال.
روشن است كه در منطق تنها از مفاهيم كلّى بحث مى‏شود؛ چرا كه تلاش‏هاى فكرى دانشمندانِ علوم، جملگى براى دست يافتن به قوانين كلّى است؛ مثلاً موضوع علم شيمى، يك مصداق از عنصرى كه به‏طور مشخص و معين در آزمايشگاه وجود دارد نيست؛ بلكه موضوع آن خواص يك عنصر به نحو كلّى است. پس منطق به‏عنوان »روشى« كه نقش خادم علوم را ايفا مى‏كند بايد به چند و چون مفاهيم كلّى و چگونگى مصون ماندن انديشه از خطا در جريان كشف مجهولات و قوانين كلّى، بپردازد.

جزئى حقيقى و جزئى اضافى
جزئى در اصطلاح اكثر منطق‏دانان به دو معنا به‏كار مى‏رود:
الف( جزئى حقيقى. مفهومى است كه بر بيش از يك فرد قابل انطباق نيست؛ مانند: مكّه؛
ب( جزئى اضافى. مفهومى است كه در مقايسه با مفهوم ديگر، به‏لحاظ تعداد افراد قابل صدق بر آن، محدودتر است، چه اين مفهوم فقط بر يك فرد قابل انطباق باشد و چه بر بيش از يك فرد؛ مثلاً اگر دو مفهوم كلى انسان و حيوان را در نظر بگيريم، مى‏بينيم مفهوم حيوان شامل افرادى بيش از مصاديق انسان مى‏شود. پس مفهوم انسان در مقايسه با مفهوم حيوان، جزئى اضافى است.

نسبت‏هاى چهارگانه بين دو مفهوم كلى
اگر دو مفهوم كلى را از جهت مصاديق و افراد با يكديگر بسنجيم، يكى از چهار صورت زير را خواهند داشت:
1  . تساوى. اگر دو كلى در همه مصاديق مشترك باشند به‏گونه‏اى كه تمام افراد يك كلى، مصداقى براى كلى ديگر و بالعكس باشد، نسبت بين آن دو مفهوم تساوى است؛ مانند انسان و ناطق ؛

انسان و ناطق



2  . تباين. اگر دو كلى در هيچ مصداقى مشترك نباشند، بين آن دو مفهوم نسبت تباين برقرار است؛ مانند: زوج و فرد؛


فرد

زوج


3  . عموم و خصوص مطلق. اگر تمام افراد يك كلى مصداقى براى كلى ديگر باشند؛ ولى افراد مفهومِ كلى ديگر فراتر باشند، نسبت بين اين دو مفهومِ كلى، عموم و خصوص مطلق است؛ مانند: آهن و فلز؛


فلز

آهن



4  . عموم و خصوص من وجه. اگر دو كلى در افرادى مشترك و در مصاديقى غيرمشترك باشند، نسبت بين آنها عموم و خصوص من وجه است؛ مانند لباس و سفيد.



سفيد

لباس


بين دو مفهوم كلى تنها يكى از چهار نسبت فوق وجود دارد و فرض نسبت پنجم بين آن دو ممكن نيست؛ مثل اين‏كه يك كلى، شامل هيچ يك از افراد ديگرى نباشد، ولى كلى ديگر شامل تمام يا بعضى از افراد آن باشد.




چكيده 

1  . براى تعريف و شناختن يك مجهول بايد از مفاهيم موجود در ذهن بهره جست.
2  . به صورت‏هاى موجود در ذهن، »مفهوم« مى‏گويند.
3  . مصداق عبارت است از: آنچه مفهوم بر آن صدق مى‏كند.
4  . مصداق يك مفهوم، گاه در خارج و گاه در ذهن يافت مى‏شود.
5  . مشهور منطقيون بر اين باورند كه مفهوم بر دو قسم است:
الف( جزئى. مفهومى است غيرقابل صدق بر مصاديق متعدّد؛
ب( كلّى. مفهومى است قابل صدق بر مصاديق متعدّد.
6  . آنچه در منطق بحث مى‏شود، مفهومِ كلى است.
7  . جزئى در اصطلاح اكثر منطق‏دانان به دو معنا به‏كار مى‏رود:
الف( جزئى حقيقى. مفهومى كه قابل انطباق بر افراد متعدد نباشد؛
ب( جزئى اضافى. مفهومى كه در مقايسه با مفهوم ديگر، به‏لحاظ تعداد افرادِ قابل صدق بر آن، محدودتر باشد.
8  . اگر دو مفهوم كلى را به‏لحاظ مصاديق با يكديگر بسنجيم، يكى از صورت‏هاى زير را خواهد داشت:
تساوى، تباين، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه.


پرسش
1  . مفهوم و مصداق را با ذكر مثال توضيح دهيد.
2  . مفهوم جزئى و كلى را با ذكر مثال تعريف كنيد.
3  . چرا منطقى از مفاهيم كلّى بحث مى‏كند؟
4  . نسبت‏هاى چهارگانه بين دو مفهوم كلى را با ذكر مثال نام ببريد.


خودآزمايى
1  . كدام گزينه درباره مفهوم درست‏تر است؟
الف( مفهوم، يعنى آنچه از لفظ فهميده مى‏شود. ب( مفهوم، يعنى آنچه از اشياى خارجى فهميده مى‏شود.
ج( مفهوم، يعنى صورتى كه در ذهن يافت مى‏شود. د( مفهوم، يعنى آنچه با مشاهده فهميده مى‏شود.
2  . كدام گزينه درباره مصداق درست است؟
الف( مصداق، يعنى آنچه مفهوم بر آن صدق مى‏كند. ب( مصداق، يعنى آنچه بر وجود خارجى صدق مى‏كند.
ج( مصداق، يعنى آنچه بر وجود ذهنى صدق مى‏كند. د( مصداق، يعنى آنچه لفظ از آن حكايت مى‏كند.
3  . بر اساس نظر مشهور مهم‏ترين فرق بين مفهوم جزئى و مفهوم كلّى عبارت است از:
الف( انطباق بر مصاديق متعدّد. ب( منشأ حصولِ علمِ ديگر بودن.
ج( قابليت و عدم قابليت صدق بر افراد متعدد. د( واحد يا متعدد بودن مصاديق.
4  . گزينه غلط را معيّن كنيد.
الف( تحقّق و يا عدم تحقّق مصداق خارجى دخلى در كلّيّت و جزئيّت مفهوم ندارد.
ب( محدود و يا بى‏شمار بودن مصاديق خارجى دخلى در كلّيّت و جزئيّت مفهوم ندارد.
ج( شرط كلّى بودن مفهوم، تحقّق مصاديق آن در خارج است.
د( شرط كلّى بودن مفهوم، قابليت صدق بر بيش از يك فرد است.
5  . بر اساس نظر مشهور درباره دو مفهوم »درياى جيوه - آن كوه طلا« به‏ترتيب كدام گزينه درست است؟
الف( جزئى - جزئى. ب( جزئى - كلّى. ج( كلّى - جزئى. د( كلّى - كلّى.
6  . بر اساس نظر مشهور كدام مفهوم، جزئى حقيقى است؟
الف( پيامبر خدا. ب( حوزه علميه. ج( نماز صبح. د( مكه.
7  . كدام گزينه، بيانگر نسبت عموم و خصوص من وجه است؟
الف( مثلث و دايره. ب( مثلث و شكل.
ج( مثلث متساوى الاضلاع و مثلث قائم‏الزاويه. د( مثلث متساوى الساقين و مثلث قائم‏الزاويه.
8  . بين اروپايى و مسيحى چه نسبتى برقرار است؟
الف( تساوى. ب( تباين.
ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
9  . ميان دو مفهوم كلى »خداپرست« و »مسلمان شيعى« چه نسبتى برقرار است؟
الف( تساوى. ب( تباين. ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
10  . بين دومفهوم »مقتول« و »شهيد« چه نسبتى برقرار است؟
الف( تباين. ب( تساوى. ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم وخصوص مطلق.
11  . بين دو مفهوم كلى »انسان« و »ناطق« چه نسبتى برقرار است؟
الف( تساوى. ب( تباين. ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
12  . رابطه كدام‏يك از دو كلى زير با دو دايره متداخل نشان داده مى‏شود؟
الف( تساوى. ب( تباين. ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
13  . هر يك از افرادى كه كلى بر آن صدق مى‏كند، ............... آن كلى ناميده مى‏شود.
الف( تصور. ب( مفهوم. ج( مصداق. د( تصديق.
14  . اگر هر كلى نسبت به كلى ديگر از جهتى اعم و از جهتى اخص باشد، چه رابطه‏اى با يكديگر خواهند داشت؟
الف( تساوى. ب( تباين. ج( عموم و خصوص من وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
15  . آنچه منطقى از آن بحث مى‏كند، مفاهيم................است.
الف( وجود. ب( مفهوم. ج( مفهوم جزئى. د( آثار شى‏ء.
16  . بر اساس نظر مشهور آنچه با قيد »اين« و يا »آن« مشخص شود،............است.
الف( جزئى. ب( كلى. ج( فكر. د( تعريف.
17  . مفهوم »مولود كعبه«، كه فقط يك مصداق خارجى دارد، چه نوع مفهومى است؟
الف( جزئى. ب( كلى.
ج( جزئى حقيقى. د( غيرقابل صدق بر افراد متعدد.
18  . در چه صورتى رابطه دو كلى تساوى است؟
الف( يكى از دو كلى از ديگرى عام‏تر باشد. ب( مفهوم آنها يكسان باشد.
ج( دايره شمول مصاديق آنها يكسان باشد. د( هر يك از دو كلى از جهتى عام و از جهتى خاص باشد.
19  . ميان »واجب و نماز«، »موحد و مشرك« به ترتيب چه نسبتى برقرار است؟
الف( عموم و خصوص من وجه - تباين. ب( عموم و خصوص مطلق - تباين.
ج( تساوى - تباين. د( عموم و خصوص من وجه - عموم و خصوص مطلق.
20  . كدام گزينه اهميت مفهوم كلى را بيان مى‏كند؟
الف( سر و كار علوم با مفاهيم كلى است. ب( هدف‏ها، نقشه‏ها و تفكر نيازمند به‏كارگيرى مفاهيم كلى است.
ج( مفاهيم كلى افراد متعددى دارند. د( سر و كار علوم و اهداف انسان‏ها با مفاهيم كلى است.

براى تفكّر بيشتر
1  . بين نقيض دو مفهومِ كلى چه نسبتى برقرار است؟
2  . كلى متواطى و مشكك را با ذكر مثال تعريف كنيد.
3  . مفهوم كلى به اعتبار مصاديق خارجى، به چند صورت ممكن است باشد؟
4  . دو اصطلاح »تباين كلى« و »تباين جزئى« را با ذكر مثال تعريف كنيد.










درس ششم


كليات و اقسام آن


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس ششم اين است كه دانش پژوه:
1  . كليات را بشناسد و با اقسام آن آشنا شود؛
2  . با فراگيرى واژه‏ها، مفاهيم و اصطلاحات اين درس، براى ورود به بحث »روش تعريف« آماده شود.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، از شما انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . درباره‏كليات خمسه:
الف( هر يك از كليات خمسه را با ذكر مثال تعريف كنيد؛
ب( به صورت كاربردى و با ذكر مثال، نوع، جنس، فصل، عرضى عام و عرضى خاص را توضيح دهيد؛
2  . علت انحصار مفاهيم كلى در كليات پنج گانه را بيان كنيد.



كليات خمسه(12)
در درس نخست بيان شد كه موضوع منطق عبارت است از: روش تعريف و روش استدلال. در درس پنجم نيز گفته شد كه براى تعريف و شناختن يك مفهوم، بايد از مفاهيم كلى موجود در ذهن بهره جست.
هر مفهوم كلى در مقام تعريفِ يك تصور مجهول به‏منظور تبديل آن به يك تصور معلوم، هنگامى كه نسبت به افراد و مصاديق آن ملاحظه مى‏شود يا وصفى است بيرون از حقيقت فرد و يا بيرون از حقيقت آن فرد نيست به گونه‏اى كه تمام حقيقت افراد خود و يا جزء حقيقت آنهاست. در صورت نخست، كلى عرضى و در صورت دوم، كلى ذاتى است.


كلّى ذاتى و كلّى عرضى
كلى ذاتى، مفهومى است كه از »حقيقت« افراد و مصاديق خود باشد. كلى عرضى مفهومى است كه خارج از »حقيقت« افراد و مصاديق خود باشد.
همان‏طور كه ملاحظه مى‏كنيد، در تعريف فوق، اصطلاح »حقيقت« به كار رفته، است كه آشنايى با آن در فهم ذاتى و عرضى حايز اهميت است.
وقتى سؤال شود:»آيا در اين باغ ميوه هست؟« سؤال از وجود و هستى شده است؛ اما اگر بپرسند: »ميوه اين باغ چيست؟« سؤال از چيستى شده است؛ مثلاً اگر در جواب گفته شود: سيب يا پرتغال...، چيستى، حقيقت و يا ماهيت ميوه باغ را بيان كرده‏اند. پس حقيقت و ماهيت عبارت است از: مفهومى كه در جواب »چيست؟« يا »ما هو؟« مى‏آيد.
با توجه به توضيحى كه گذشت، روشن مى‏شود در كلى ذاتى، همواره ماهيّت افراد بدان قائم و وابسته است؛ مانند كلى انسان، حيوان و ناطق، نسبت به على كه مصداق و فرد آن است؛ اما در كلى عرضى، ماهيت افراد بدان قائم و وابسته نيست؛ مانند كلى راه رونده و شاعر نسبت به على كه مصداق و فرد آن است.
تميز كلى ذاتى از كلى عرضى در شناخت كليات خمسه و روش درست تعريف، ضرورى است؛ زيرا دانشمندان مى‏كوشند امور را حتى المقدور به ذاتيات آنها تعريف كنند نه به عرضيات.


اقسام كلّى ذاتى و كلّى عرضى
مفهوم كلى در مقابل حقيقت افراد خود، يا خارج از حقيقت آنهاست )كلى عرضى( و يا خارج از حقيقت آنها نيست )كلى ذاتى(. آنچه خارج از حقيقت شى‏ء است يا متعلق و منحصر به يك حقيقت است )عرضى خاص يا خاصه( و يا متعلق و منحصر به يك حقيقت نيست )عرضى عام(. اما آنچه خارج از حقيقت شى‏ء نيست يا تمام حقيقت آن است )نوع( و يا جزء حقيقت آن است كه در اين صورت يا بين تمام افرادى كه حقيقت يكسانى ندارند مشترك است )جنس( و يا به افرادى كه حقيقت يكسانى دارند مختص است )فصل(.
بنابر آنچه گذشت، اقسام مفهوم كلى پنج قسم است كه به صورت زير تعريف مى‏شود:
1  . نوع. مفهومى است كلى، كه بيانگر تمام ذات يا حقيقت شى‏ء است. براى مثال وقتى مى‏گوييم: »اين شى‏ء طلاست« يا »آن حيوان اسب است«، طلا تمام حقيقت شى‏ء نخست و اسب تمام حقيقت شى‏ء دوم را بيان مى‏كند. پس هر يك از اين دو كلى، نوع خواهند بود.
تعريف كاربردى: نوع، مفهومى است كلى كه در پاسخ به سؤال از چيستى افراد »متحد الحقيقه« ذكر مى‏شود؛ براساس اين تعريف، هرگاه از چيستى )ماهيّت( افرادى كه حقيقت آنها يكى است پرسيده شود، پاسخ آن نوع خواهد بود؛ مثلاً اگر سؤال شود: »على، حسن و حسين چه هستند؟« بايد گفت: »انسان«. بنابراين، كلى انسان، نوع شمرده مى‏شود.
2  . جنس. مفهومى است كلى كه بيانگر بخشى از حقيقت شى‏ء و اعم از آن است؛ مانند مفهومِ كلى حيوان نسبت به انسان و شتر.
تعريف كاربردى: جنس، مفهومى است كلى كه در پاسخ از چيستى افراد مختلف‏الحقيقه ذكر مى‏شود، مثلاً اگر از چيستى )ماهيّت( مجموعه‏اى كه شامل يك چوپان، يك گلّه گوسفند و يك سگ است سؤال شود، چون افراد مورد سؤال داراى حقايق مختلف و متفاوتند پاسخ واحدى كه بيان كننده حقيقت كامل همه اين افراد باشد وجود نخواهد داشت. پس پاسخ متناسب به‏ناچار پاسخى است كه فقط بخشى از چيستى، يعنى حقيقت مشترك آنها را بيان مى‏كند. در پاسخ به اين سؤال بايد كلى »حيوان« را، كه جنس و بيان كننده حقيقت مشترك آنهاست، ذكر كرد.
3  . فصل. كلى ذاتى است كه يك نوع را از ساير انواع داخل در يك جنس متمايز مى‏كند؛ مانند ناطق كه در جنس حيوان موجب تميز انسان از ساير انواع حيوان است.
تعريف كاربردى: فصل، مفهومى است كلى كه مميز ذاتى شى‏ء و مساوى با آن است. اگر چه خود به تنهايى در پاسخ از چيستى واقع نمى‏شود؛ اما هنگامى كه شخص علم به جنس دارد و به دنبال جزء مختص به ماهيّت مى‏گردد، در طريق پاسخ آن واقع مى‏شود؛ مانند »ناطق« كه در طريق سؤال از چيستى انسان و در كنار جنس مى‏آيد: حيوان ناطق.
4  . عرضى خاص )خاصه(. مفهومى است كلى كه خارج از حقيقت شى‏ء و در عين حال مختص به آن است؛ مانند ضاحك نسبت به انسان.
تعريف كاربردى: مفهومى است كلى كه اختصاص به نوع يا جنس دارد و نسبت به آن، يا مساوى و يا اخص است؛ مانند ضاحك و شاعر نسبت به انسان. بنابراين، اگر درباره امتيازى از امتيازات عرضى انسان پرسيده شود، در پاسخ آن از اعراض خاصه استفاده مى‏شود. چنين پرسشى غالباً هنگامى است كه سؤال‏كننده نوعى آشنايى كلى و قبلى در مورد انسان دارد؛ مثلاً مى‏داند »انسان حيوان است«؛ اما چون دست او از شناخت فصل آن كوتاه است و علاوه بر دانستن جنس مى‏خواهد بداند انسان در بين حيوانات ديگر چه صفت عرضى مخصوص به خود دارد؟ در پاسخ پرسش‏هايى از اين دست گفته مى‏شود: ضاحك، شاعر و... .
5  . عرضى عام. مفهومى است كلى كه خارج از حقيقت شى‏ء و در عين حال مختص به افراد آن نيست؛ مانند راه رونده نسبت به انسان.
تعريف كاربردى: هر گاه از عوارض مشترك چند فرد و يا چند نوع كه داراى حقايق مختلف و متفاوتند سؤال شود؛ مثلاً پرسيده شود: »صفت عرضى مشترك بين انسان و اسب چيست؟« در پاسخ آن »راه رونده«، كه عرضى عام است، مى‏آيد.





چكيده 

1  . كلى عرضى مفهومى است كه خارج از حقيقت افراد و مصاديق خود باشد، و كلى ذاتى مفهومى است كه خارج از حقيقت افراد و مصاديق خود نباشد.
2  . حقيقت و ماهيت عبارت است از: مفهومى كه در جواب از »چيست؟« يا »ماهو؟« مى‏آيد.
3  . هر مفهوم كلى نسبت به افراد و مصاديق خود يا ذاتى است و يا غير ذاتى )عرضى(. در صورت اوّل يا بيانگر تمام ذاتيات است )نوع( و يا بيانگر جزء ذات است كه در اين صورت از دو حال خارج نيست: يا حاكى از جزء اعم است و يا حاكى از جزء مساوى. در صورت اوّل )جنس( و در صورت دوم )فصل( ناميده مى‏شود. اگر مفهوم كلى نسبت به مصاديق خود عرضى باشد از دو حال خارج نيست: يا اين امر عرضى اختصاص به نوع واحدى دارد يا در حقايق متعددى يافت مى‏شود. در صورت اوّل عرضى خاص و در صورت دوم عرضى عام ناميده مى‏شود.




پرسش
1  . كلى ذاتى و كلى عرضى را با ذكر مثال تعريف كنيد.
2  . كليات خمسه را با ذكر مثال تعريف كنيد.
3  . هر يك از كليات خمسه در پاسخ چه سؤالى مى‏تواند واقع شود؟


خودآزمايى
1  . بحث كليات خمسه را چه كسى به‏عنوان يكى از مباحث منطقى تدوين كرد؟
الف( فرفوريوس. ب( ارسطو. ج( اسكندر افروديسى. د( فارابى.
2  . اگر با »چيست؟« از امرى سؤال كنيم چه چيزى در جواب ذكر مى‏شود؟
الف( عرضى. ب( ماهيت. ج( وجود. د( هستى.
3  . هرگاه سؤال »ماهو؟« در مورد امرى جزئى باشد كدام گزينه در جواب آن مى‏آيد؟
الف( جنس. ب( عرضى. ج( فصل. د( نوع.
4  . مقوِّم ماهيت را چه مى‏نامند؟
الف( عرضى. ب( ذاتى. ج( عرضى عام. د( عرضى خاص.
5  . با نبود كدام گزينه ماهيّت از بين مى‏رود؟
الف( عرضى. ب( ذاتى. ج( عرضى عام. د( عرضى خاص.
6  . ما به الامتياز عرضى ماهيت‏هاى مختلف چه نام دارد؟
الف( عرضى عام. ب( عرضى خاص. ج( فصل. د( نوع.
7  . كدام گزينه تعريف عرضى است؟
الف( آنچه خارج از ماهيت است. ب( آنچه داخل ماهيت است.
ج( مقوِّم ماهيت. د( مقوِّم حقيقت.
8  . كلى ذاتى كه بر افراد متفق الحقيقه صدق مى‏كند، تعريف چيست؟
الف( فصل. ب( نوع. ج( جنس. د( عرضى عام.
9  . كلى ذاتى كه موجب امتياز يك نوع از انواع ديگر مى‏شود، تعريف چيست؟
الف( فصل. ب( نوع. ج( جنس. د( عرضى خاص.
10  . كلى عرضى كه فقط اختصاص به يك نوع دارد، عبارت است از:
الف( فصل. ب( نوع. ج( عرضى عام. د( عرضى خاص.
11  . كلى عرضى كه اختصاص به يك ماهيت ندارد، تعريف چيست؟
الف( فصل. ب( نوع. ج( عرضى عام. د( عرضى خاص.
12  . تفاوت افراد و مصاديق يك نوع در چيست؟
الف( امور ذاتى. ب( امور عرضى. ج( امور ذاتى و عرضى. د( فقط اعراض خاصّه.
13  . چه چيزى بيانگر خصوصيات ذاتى مشترك ميان افراد مختلف الحقيقه است؟
الف( عرضى عام. ب( جنس. ج( عرضى خاص. د( فصل.
14  . ما به الامتياز ذاتى ماهيات مختلف الحقيقه چيست؟
الف( جنس. ب( فصل. ج( نوع. د( عرضى خاص.
15  . اختلاف ذاتى افراد يك جنس در چيست؟
الف( فصل. ب( نوع. ج( عرضى عام. د( عرضى خاص.
16  . كدام گزينه در مورد افراد يك جنس صادق است؟
الف( وحدت جنسى و نوعى دارند. ب( اختلاف جنسى و نوعى دارند.
ج( وحدت نوعى و اختلاف جنسى دارند. د( وحدت جنسى و اختلاف نوعى دارند.
17  . كدام گزينه بيانگر كليات ذاتى است؟
الف( نوع، جنس، عرضى. ب( جنس، فصل، عرضى خاص.
ج( عرضى خاص، عرضى عام، نوع. د( نوع، جنس، فصل.
18  . درباره نسبت فصل يك ماهيّت با خاصّه‏هاى آن كدام گزينه درست است؟
الف( نسبت فصل با هر يك از خاصّه‏ها تساوى است.
ب( نسبت فصل با هر يك از خاصّه‏ها عموم و خصوص مطلق است. )فصل اعم از خاصّه(
ج( نسبت فصل با برخى خاصّه‏ها تساوى و با برخى ديگر عموم و خصوص مطلق است. )فصل اعم از خاصّه(
د( نسبت فصل با هر يك از خاصّه‏ها تباين است.
19  . كدام گزينه افراد متّفق الحقيقه را شامل مى‏شود؟
الف( جنس، نوع و فصل. ب( جنس، نوع و عرضى خاصى.
ج( نوع، فصل و عرضى خاص. د( نوع، فصل، عرضى عام و عرضى خاص.
20  . كدام‏يك از موارد ذيل صحيح است؟
الف( افراد جنس از هر جهت با هم تفاوت دارند. ب( اختلاف افراد جنس در امور ذاتى است.
ج( اختلاف افراد جنس تنها در فصل است. د( افراد جنس از هيچ جهتى با هم تفاوت ندارند.


براى تفكّر بيشتر
1  . آيا مفهومى مى‏تواند هم عرضى باشد و هم ذاتى؟
2  . آيا يك مفهوم مى‏تواند هم عرضى عام و هم عرضى خاص باشد؟
3  . بين فصل، جنس و نوع چه نسبتى از نسبت‏هاى چهارگانه برقرار است؟









درس هفتم


سلسله ترتّب كلّيات و تقسيمات ديگر آن


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس هفتم اين است كه دانش پژوه:
1  . با ترتّب كليات و نسبت آنها با يكديگر آشنا شود؛
2  . واژه‏ها، مفاهيم و اصطلاحات اين درس را فرا بگيرد.


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . سلسله اجناس را توضيح دهيد؛
2  . سلسله انواع را بيان كنيد؛
3  . جنس عالى، جنس سافل، جنس متوسط، جنس قريب و جنس بعيد را با ذكر مثال تعريف كنيد؛
4  . نوع عالى، نوع سافل، نوع متوسط، نوع اضافى و صنف را با ذكر مثال بيان كنيد؛
5  . نسبت فصل با جنس و نوع را توضيح دهيد.


سلسله ترتّب كليات
پيش‏تر دانستيم بحث‏هاى مربوط به مفهوم كلى، مجموعه مطالبى است كه در مقدمه بحث تعريف، طرح مى‏شود. در اين درس با مراتب و اقسامى كه هر يك از كليات پنج‏گانه دارند آشنا مى‏شويم تا در مباحث مربوط به تعريف و توصيه‏هاى منطقى در روش‏هاى درست آن، دچار اشكال نشويم.
وقتى چند مفهوم كلى را با يكديگر مقايسه مى‏كنيم، ملاحظه مى‏شود به اعتبار شمول افراد، ميزان شمول آنها تفاوت مى‏كند. بعضى از آنها نسبت به بعض ديگر از وسعت و شمول بيشترى برخوردارند؛ مثلاً حيوان از انسان، جسم از جسم نامى و جوهر از جسم وسيع‏تر است.
بنابراين، كليات را مى‏توان به اعتبار ميزان شمول آنها به‏گونه‏اى مرتب ساخت كه هر كلى نسبت به كلى قبلى، از شمول مصاديق بيشترى برخوردار باشد؛ مثلاً به مجموعه كليات زير توجه كنيد:
جوهر، جسم، جسم نامى، حيوان، انسان
سلسله مفاهيم فوق را به دو صورت مى‏توان لحاظ كرد: يكى سير صعودى، كه از محدودترين كلى شروع شود و به عام‏ترين آنها خاتمه يابد و ديگرى سير نزولى، كه از عام‏ترين كلى آغاز شود و به محدودترين آن بينجامد. ترتيب نخست، سلسله اجناس و ترتيب دوم، سلسله انواع را به‏وجود خواهد آورد.


سلسله مراتب اجناس
اگر مجموعه‏اى از كليات را براساس جنس آنها مرتب كنيم به‏نحوى كه سلسله‏اى را تشكيل دهند كه از شمول كمتر به‏سوى وسعت بيشترى پيش رود، در اين سلسله كه بدان »سلسله اجناس« گفته مى‏شود به وسيع‏ترين جنس، كه در پايان سلسله تصاعدى قرار مى‏گيرد و تحت جنسى ديگر مندرج نيست،»جنس الاجناس« يا »جنس عالى« و به محدودترين جنس كه در آغاز مجموعه واقع شده است»جنس سافل« مى‏گويند. اجناسى كه بين جنس عالى و جنس سافل قرار دارند»جنس‏متوسط« ناميده مى‏شوند.
بنابراين، در مجموعه مفاهيم »انسان م حيوان م جسم نامى م جسم م جوهر« حيوان جنس سافل، جوهر جنس الاجناس، يا جنس عالى، جسم و جسم نامى، جنس متوسط خواهند بود.
منطقى جنس را به اعتبارى به قريب و بعيد تقسيم مى‏كند؛ چرا كه براى هريك از انواع سلسله، دو قسم جنس مى‏توان تصور كرد: نخست جنسى كه بلافاصله بعد از يك كلى مفروض قرار دارد و به آن »جنس قريب« گفته مى‏شود؛ مانند حيوان، كه بلافاصله در فوق كلى انسان قرار دارد و دوم، جنسى كه با يك يا چند واسطه در فوق كلى ديگر واقع شده است و به آن »جنس بعيد« گفته مى‏شود؛ مانند جسم نامى نسبت به انسان. با توجه به آنچه بيان شد مى‏توان نتيجه گرفت كه جوهر براى جسم، جنس قريب و در همان حال براى جسم نامى، جنس بعيد است.


سلسله مراتب انواع
قبل از بيان سلسله انواع، ابتدا بايد دانست كه نوع در منطق به دو معنا به‏كار مى‏رود:
الف( نوع حقيقى. كه مراد همان معنايى است كه در تعريف كليات خمسه گذشت؛
ب( نوع اضافى. كه مراد از آن هر كلى ذاتى است كه تحت جنسى مندرج باشد.
پس در اين سلسله »انسان ض حيوان ض جسم نامى ض جسم ض جوهر« مفاهيم انسان، حيوان، جسم نامى و جسم »نوع اضافى« ناميده مى‏شود.
با توجه به تعريف فوق، دو نكته به‏دست مى‏آيد:
1  . نوع حقيقى نيز مى‏تواند در مقايسه با جنس بالاتر نوع اضافى خوانده شود؛
2  . وسيع‏ترين مفهوم در يك سلسله هرگز متصف به نوع اضافى نخواهد شد.
اگر مجموعه مفاهيم كلى را در يك سلسله قرار دهيم به‏نحوى كه عام‏ترين آن در صدر و خاص‏ترين آن در ذيل سلسله قرار گيرد به محدودترين نوع، »نوع الانواع« يا »نوع سافل«، به عام‏ترين نوع، »نوع عالى« و به انواعى كه بين اين دو قرار مى‏گيرند »نوع متوسط« مى‏گويند. بنابراين در سلسله مفاهيمى كه ذكر شد، جسم، نوع عالى و انسان، نوع سافل يا نوع الانواع و جسم نامى و حيوان، نوع متوسط خوانده مى‏شود.


جوهر
جسم
جسم نامى
حيوان
انسان



نمودار سلسله اجناس و انواع

نكته شايان دقت اين است كه هر چند پايين‏تر از نوع حقيقى يا نوع سافل يا نوع الانواع نوع ديگرى وجود ندارد؛ اما ممكن است پايين‏تر از آن، مفاهيمى كلى قرار بگيرد كه اصطلاحاً به آن »صنف« مى‏گويند؛ مثلاً »دانش پژوه« مفهومى كلى است كه تحت نوع حقيقى »انسان« قرار گرفته و به آن صنف گفته مى‏شود. بنابراين، هر كلى عرضى اخص يا هر ذاتى مقيد به عرضى اخص، چه آن ذاتى، نوع باشد يا جنس، صنف ناميده مى‏شود؛ مانند ايرانى، مسلمان، خياط، حيوان خزنده و جسم جامد.


اقسام فصل
چنان كه قبلاً ملاحظه كرديم، فصل از اقسام كلى ذاتى است كه يك نوع را از ساير انواع جدا مى‏كند. اين مميز ذاتى بر دو گونه است:
الف( فصل قريب. كه موجب امتياز نوع از انواع مشارك در جنس قريب مى‏شود؛ مانند ناطق نسبت به انسان؛
ب( فصل بعيد. كه نوع را از انواع مشارك در جنس بعيد جدا مى‏كند؛ مانند حسّاس نسبت به انسان.
توضيح اين‏كه، جسم نامى )رشد كننده( براى انسان جنس بعيد است. در اين جنس، انواع ديگرى از قبيل اسب و درخت با انسان شركت دارند. حسّاس موجب امتياز انسان از درخت و ساير اجسام غيرحسّاس مى‏شود. پس حسّاس براى انسان فصل بعيد است.


نسبت فصل با جنس و نوع
فصل نسبتى با جنس و نسبتى با نوع دارد. منطقيون براى بيان اين نسبت عبارت مشهورى دارند: »فصل مقوِّم نوع و مقسِّم جنس است«. در توضيح اين جمله بايد گفت: از آن جا كه جنس و فصل تشكيل دهنده نوعند، بديهى است كه اگر فصل وجود نداشته باشد نوع هم نمى‏تواند تحقق پيدا كند. از اين رو، مى‏گويند فصل مقوِّم نوع است؛ يعنى چون كلى فصل به كلى جنس افزوده شود كلى نوع قوام پيدا مى‏كند. از طرفى ديگر، فصل موجب مى‏شود كه يك جنس به چند نوع تقسيم شود؛ مثلاً ناطق، حيوان را به »حيوان ناطق« و »حيوان غيرناطق« تقسيم مى‏كند. پس فصل مقسِّم جنس است.





چكيده 

1  . مفاهيم كلى را به دو صورت مى‏توان لحاظ كرد: يكى سير صعودى كه از محدودترين كلى شروع شود و به عام‏ترين آنها خاتمه يابد و ديگرى سير نزولى كه از عام‏ترين كلى آغاز شود و به محدودترين آن بينجامد. ترتيب نخست سلسله اجناس و ترتيب دوم سلسله انواع نام دارد.
2  . به بالاترين جنس، كه تحت جنس ديگر مندرج نيست »جنس الاجناس« و به محدودترين جنس كه در آغاز سلسله اجناس واقع شده است »جنس سافل« و به اجناس بين آن دو »جنس متوسط« گفته مى‏شود.
3  . جنسى كه بلافاصله بعد از يك كلى مفروض قرار دارد، »جنس قريب« و جنسى كه با يك يا چند واسطه در فوق كلى ديگر قرار مى‏گيرد، »جنس بعيد« نام دارد.
4  . نوع در منطق به دو معنا به‏كار مى‏رود:
الف( نوع حقيقى؛
ب( نوع اضافى كه مراد از آن هر كلى ذاتى است كه تحت جنسى مندرج باشد.
5  . محدودترين نوع در سلسله انواع، نوع سافل يا نوع الانواع، عام‏ترين نوع، نوع عالى و انواع بين اين دو، نوع متوسط ناميده مى‏شوند.
6  . هر كلى عرضى اخص يا هر ذاتى مقيد به عرضى اخص »صنف« ناميده مى‏شود.
7  . فصل بر دو گونه است:
الف( فصل قريب: كه موجب امتياز نوع از انواع مشارك در جنس قريب مى‏شود ؛
ب( فصل بعيد: كه نوع را از انواع مشارك در جنس بعيد جدا مى‏كند.
8  . فصل مقوِّم نوع و مقسِّم جنس است.

پرسش
1  . در سلسله اجناس و انواع، ترتّب كليات به چه اعتبار است؟
2  . جنس عالى، سافل و متوسط را با توجه به سلسله مراتب اجناس تعريف كنيد.
3  . نوع عالى، سافل، متوسط، اضافى و صنف را با توجه به سلسله مراتب انواع تعريف كنيد.
4  . مقصود منطقى از جنس قريب و بعيد و نيز فصل قريب و بعيد چيست؟
5  . اين جمله را: »فصل مقوِّم نوع و مقسِّم جنس است« با ذكر مثال توضيح دهيد.


خودآزمايى
1  . در اين سلسله، نوع متوسّط و جنس متوسّط به ترتيب كدامند؟ جوهر - جسم - مايع - آب
الف( جسم - جسم. ب( مايع - مايع. ج( جسم - مايع. د( مايع - جسم.
2  . با توجه به سلسله مراتب اجناس و انواع، جنس قريب انسان و جنس قريب حيوان به ترتيب عبارت است از:
الف( جوهر - جسم نامى. ب( حيوان - جسم. ج( جسم - جسم نامى. د( حيوان - جسم نامى.
3  . كدام‏يك بيانگر نام ديگر نوع الانواع است؟
الف( نوع سافل. ب( نوع اضافى. ج( نوع عالى. د( نوع متوسط.
4  . آن كلى كه بلافاصله تحت جنس الاجناس است چه ناميده مى‏شود؟
الف( نوع متوسط. ب( جنس قريب. ج( نوع عالى. د( نوع‏الانواع.
5  . آن كلى كه بلافاصله بالاى نوع مى‏آيد چه ناميده مى‏شود؟
الف( جنس بعيد. ب( جنس عالى. ج( نوع عالى. د( جنس قريب.
6  . كدام‏يك در سلسله مراتب انواع نسبت به‏انسان نوع متوسط است؟
الف( جسم نامى. ب( حسّاس. ج( جوهر. د( جسم.
7  . كدام‏يك در سلسله مراتب انواع نسبت به انسان نوع عالى است؟
الف( جسم نامى. ب( جوهر. ج( جسم. د( حيوان.
8  . با توجه به‏سلسله مراتب اجناس و انواع براى انسان، جوهر نسبت به‏انسان چيست؟
الف( جنس متوسط. ب( جنس عالى.
ج( نوع عالى. د( نوع‏الانواع.
9  . جنس قريب جسم نامى چيست؟
الف( جوهر. ب( جسم. ج( حسّاس. د( حيوان.
10  . كدام گزينه نوع حقيقى و اضافى است؟
الف( انسان. ب( جسم. ج( جسم نامى. د( حيوان.
11  . بر هر يك از كليات جسم، جسم نامى و حيوان نسبت به‏جنس كه در بالاى آن قرار گرفته است چه عنوانى صادق است؟
الف( فصل. ب( نوع حقيقى. ج( نوع اضافى. د( نوع متوسط.
12  . جنس بعيد حيوان كدام است؟
الف( انسان. ب( جسم. ج( جسم نامى. د( گياه.
13  . كلى ذاتى مقيد به خاصّه اخص چه ناميده مى‏شود؟
الف( نوع. ب( جنس. ج( صنف. د( فصل.
14  . دانشجو و طلبه نسبت به انسان.............. است.
الف( نوع. ب( جنس. ج( فصل. د( صنف.
15  . اگر مجموعه‏اى از كليات به‏نحوى مرتب شوند كه هر كلّى نسبت به كلّى قبلى از شمول افراد بيشترى برخوردار باشد، سير صعودى و نزولى اين سلسله......... را تشكيل مى‏دهد.
الف( سلسله اجناس و انواع. ب( سلسله انواع و اجناس.
ج( سلسله اجناس. د( سلسله انواع.
16  . جنس قريب آهو كدام است؟
الف( جسم. ب( جسم نامى. ج( جوهر. د( حيوان.
17  . در سلسله مراتب انواع پس از نوع‏الانواع........... قرار دارد.
الف( صنف. ب( نوع سافل. ج( نوع حقيقى. د( نوع اضافى.
18  . همواره در پايان سلسله تصاعدى اجناس................. قرار دارد.
الف( جنس الاجناس. ب( نوع‏الانواع. ج( جنس سافل. د( جوهر.
19  . جنس قريب نوع كدام است؟
الف( ماهيت. ب( فصل. ج( جنس. د( ذاتى.
20  . در اين سلسله، نوع الانواع و جنس الاجناس به ترتيب كدامند؟ »جوهر - جسم - مايع - آب«
الف( جسم - مايع. ب( جوهر - آب. ج( آب - جوهر. د( جسم - جوهر.


براى تفكّر بيشتر
1  . چرا و چگونه بحث »كليات خمسه« به‏عنوان »مدخل« مبحث تعريف شناخته مى‏شود؟
2  . شناخت سلسله اجناس و سلسله انواع در مباحث منطقى چه فايده‏اى دارد ؟








درس هشتم


تعريف


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس هشتم اين است كه دانش پژوه:
1  . از رسالت منطقى در بحث تعريف آگاه شود؛
2  . با هدف تعريف آشنا شود؛
3  . قواعد و ضوابط منطقى تعريف را فرا بگيرد.


اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد:
1  . رسالت منطقى در بحث تعريف را بيان كنيد؛
2  . طبقه‏بندى منطقيون در زمينه اقسام پرسش را بنويسيد؛
3  . غرض از تعريف را توضيح دهيد؛
4  . قواعد و ضوابط منطقى تعريف را با ذكر مثال بنويسيد؛
5  . مثال‏هايى را ذكر كنيد كه در هر كدام‏يك قاعده از ضوابط منطقى تعريف رعايت نشده باشد؛
6  . برخى از خطاهاى رايج در تعريف را بيان كنيد.


رسالت منطقى در بحث تعريف
در آغاز كتاب گفتيم انسان ذاتاً موجودى متفكّر است. طبيعى‏ترين عكس‏العمل چنين موجودى در برخورد با جهان اطراف، كنجكاوى و طرح سؤال است. منطقيون مهم‏ترين پرسش‏هاى انسان را در سه قسمِ اساسى طبقه‏بندى كرده‏اند:
1  . پرسش از »چيستى« اشيا، كه با كلمه استفهامى »چيست؟« )ما( طرح مى‏شود؛
2  . پرسش از »هستى« اشيا، كه با كلمه استفهامى »آيا؟« )هل( بيان مى‏شود؛
3  . پرسش از »چرايى« و علّت اشيا، كه با كلمه استفهامى »چرا؟« )لم( طرح مى‏شود.
همان‏طور كه ملاحظه مى‏شود، پرسش‏هاى مذكور يا به‏منظور يافتن تصورى جديد، يا به‏جهت به‏دست آوردن تصديقى نو طرح مى‏شود. علم منطق به‏عنوان »دانش روشِ صحيح تفكر« براى گذر درست و انتقال كامياب انسان از مجموعه معلومات به مجهولات، موظّف به ارائه توصيه‏هايى در زمينه پرسش‏هاى ياد شده است.
در بخش تصوّرات و در بحث تعريف، منطقى تنها تبيين روش صحيح جستجوى پاسخ پرسش چيستى )ما( را برعهده دارد.(13)
قبل از بيان توصيه‏هاى منطقى درباره روش درست تعريف، بايد توجه‏كرد كه علم منطق هيچ‏گاه خود عهده‏دار تعريف امور مختلف نمى‏شود؛ چرا كه رسالت آن تنها ارائه روش درست تبديل مجهولات به معلومات است. تعريف و تبيين چيستى اشيا اساساً با موضوع و هدف منطق بيگانه است.


معناى تعريف
تعريف به معناى يافتن تصورى مشخّص از چيستى مجهول و يا به‏عبارت ديگر، روشن كردنِ تصور مجهول و تبيين مفهومى به وسيله تصورها و مفاهيم پيشين است. تصورى را كه مى‏خواهيم تعريف كنيم »معرَّف« )به فتح راء( مى‏نامند. تصورى را كه موجب شناساندن و تعريف يك شى‏ء مى‏شود » معرِّف« )به كسرِ راء( يا »قول شارح« مى‏خوانند؛ مثلاً وقتى تعريف »انسان« مورد نظر است و آن را به »حيوان ناطق« تعريف مى‏كنيم، انسان را معرَّف و حيوان ناطق را معرِّف يا قول شارح مى‏نامند.
شايان توجه است كه انسان در مواجهه با يك لفظ دو حالت دارد؛ به اين معنا كه يا با مفهوم لفظ آشناست و يا مفهوم آن را نمى‏داند. حال اگر معناى لفظ را در ذهن داشته باشد. در اين صورت يا به وضع لفظ براى آن معنا )ارتباط لفظ با معنا( آگاهى دارد، يا اين‏كه به وضع لفظ براى معنا واقف نيست.
بنابراين، ذهن آدمى در برخورد با يك لفظ يكى از حالات سه‏گانه زير را خواهد داشت: حالت نخست اين است كه علاوه بر معناى لفظ، وضع لفظ براى آن معنا را نيز مى‏داند. بديهى است در اين صورت، سؤالى براى انسان وجود نخواهد داشت؛ چرا كه مجهولى در بين نيست.
حالت دوم آن است كه اصل معنا را مى‏شناسد ، ولى از وضع يك لفظ خاص براى آن بى‏اطلاع است؛ مثلاً اگر شخص حقيقت حيوانى ، كه نام آن شير است، را مى‏شناسد، امّا نمى‏داند كه لفظ غضنفر براى آن معنا وضع شده است. در اين صورت اسد مى‏تواند پاسخ سؤال او كه »غضنفر چيست؟« باشد. منطقى اين تعريف را تعريف لفظى شرح الاسم يا تعريف اسمى مى‏خواند.
چنين تعريفى به لحاظ منطقى هيچ‏گاه نمى‏تواند نقش معرِّف را ايفا كند؛ زيرا نمى‏توان با آن از معلومى تصورى به معلوم تصورى جديدى رسيد و اساساً كتاب‏هاى فرهنگ لغت چنين مسؤوليتى به عهده دارند.
حالت سوم اين است كه شخص، معناى لفظ را نمى‏داند و در طلب تصور ماهيت معنا برمى‏آيد . در اين صورت، سؤال از حقيقت شى‏ء مى‏شود . در جواب چنين سؤالى، تبيين چيستى شى‏ء )از طريق بيان ذاتيات ، خواص و يا آثار آن( ضرورى است. منطقى به اين پاسخ تعريف حقيقى مى‏گويد و علم منطق عهده‏دار تبيين روش درست رسيدن به شرايط ، اقسام ، و احكام چنين تعريفى است . بنابراين، اطلاق واژه تعريف بر تعريف لفظى مجاز است(14).
بايد توجه داشت تعريف حقيقى به دو معناى اعم و اخص به كار مى‏رود: معناى اعم آن در مقابل تعريف لفظى قرار مى‏گيرد و معناى اخص آن هنگامى است كه از چيستى يك شى‏ء بعد از علم به هستى آن سؤال مى‏شود. اين پرسش را به وسيله »ماى حقيقيه« مى‏پرسند و پاسخ آن را نيز تعريف حقيقى به معناى اخص مى‏خوانند.


غرض از تعريف
مقصود اصلى از تعريف، دو هدف اساسى است:
1  . ارائه تصورى واضح و صحيح از معرَّف ؛
2  . جدا كردن معرَّف از غير آن به صورت تام و كامل.
تعريف صحيح بايد اين دو هدف و يا حداقل هدف دوم را تأمين كند، و بدين جهت رعايت ضوابط و قواعد زير الزامى است. اين قوانين ، كه جملگى در مقام بيان شيوه درست تعريف است، صرفاً جنبه صورى و قالبى دارند.


قواعد وضوابط منطقى تعريف
منطقيون براى تعريف مفيد، شرايطى را ذكر كرده‏اند كه رعايت آنها براى تأمين هدف تعريف ضرورى است:
1  . تعريف بايد جامع و مانع باشد؛ يعنى به‏گونه‏اى باشد كه همه افراد معرَّف را شامل شود )جامع بودن( و هيچ فرد بيگانه با معرَّف را نيز شامل نشود )مانع بودن(.
براى اين‏كه تعريف از جامعيت و مانعيت برخوردار باشد، بايد نسبت دو مفهوم معرِّف و معرَّف به‏لحاظ مصداق ، تساوى باشد؛ يعنى هرچه كه مصداق معرِّف است مصداقِ معرَّف هم باشد و برعكس.
بر اساس ضابطه مذكور تعاريف زير نادرستند:
الف( تعريف به اعم. اگر مفهوم معرِّف اعم از معرَّف باشد؛ مثل اين‏كه در تعريف »انسان« گفته شود: »حيوان دو پا«. در اين صورت، تعريف جامع افراد انسان خواهد بود؛ امّا مانع اغيار نيست.
ب( تعريف به اخص. اگر معرِّف، اخص از معرَّف باشد؛ مثل اين‏كه در تعريف »انسان« بگوييم: »حيوان دانشمند«. در اين صورت، تعريف مانع اغيار خواهد بود؛ امّا جامع همه افراد انسان نيست.
ج(تعريف به مباين. اگر مفهوم معرِّف مباين معرَّف باشد؛ مثل اين‏كه در تعريف »انسان« بگوييم: »سنگ سفيد«. در اين صورت تعريف نه جامع است و نه مانع؛ زيرا چنان كه مى‏دانيم دو مفهوم متباين ، هيچ‏گونه دلالتى بر افراد يكديگر ندارند .
د( تعريف به عام و خاص من وجه. اگر نسبت معرِّف و معرَّف عموم وخصوص من وجه باشد، در اين صورت تعريف نه جامع است و نه مانع ؛ مثل اين‏كه در تعريف »انسان« بگوييم: »موجودى است سياه چهره«.
2  . تعريف بايد از جهت مفهوم نزد مخاطب روشن‏تر از معرَّف باشد. از مهم‏ترين لغزشگاه‏هاى انديشه در مقام تعريف، ارائه تعريف‏هاى گنگ و مبهم است.
برخى از عوامل ابهام در يك تعريف عبارتند از:
الف( تعريف به مفهومى كه از نظر وضوح و روشنى مساوى معرَّف است؛ مثلاً اگر در تعريف مفهومِ »فرزند« بگوييم: »آن كه از مادر متولّد مى‏شود«؛ تعريف درستى ارائه نكرده‏ايم؛ چرا كه مفهوم مادر براى كسى كه معناى فرزند را نمى‏داند ، يا همان‏قدر گنگ است كه مفهوم فرزند مبهم است و يا اگر شخص معناى مادر را مى‏داند حتماً مفهوم فرزند را نيز مى‏داند و اساساً محتاج تعريف نيست.
ب( تعريف با مفهومى مبهم‏تر از معرَّف؛ مثل اين‏كه در تعريف آتش بگوييم: »جوهرى است شبيه به نفس«. اين تعريف به اخفى خواهد بود؛ زيرا معناى نفس كه در تعريف مذكور به كار رفته، نزد شنونده از معناى آتش ناشناخته‏تر است.
ج( به‏كار بردن مفاهيم غير دقيق كه قابليت تفسيرهاى متعدد دارد؛ مانند تعريف غزل به شعرى كوتاه؛ چرا كه كوتاه امرى نسبى است و منطقاً نمى‏تواند در تعريف يك امر غير نسبى ذكر شود.
د( به كار بردن الفاظ مهمل كه معناى محصّلى ندارد.
ه ( استفاده از الفاظ مشترك )مشترك لفظى ، استعاره، مجاز، كنايه( بدون قرينه وافى در مورد معناى مورد نظر.
و( به‏كارگيرى الفاظ پيچيده و مهجور، مانند تعريف جسم به اُسطُقسّى داراى ابعادِ سه‏گانه.
3  . تعريف بايد با معرَّف مغايرت مفهومى داشته باشد. در تعريف نبايد اختلاف معرَّف و معرِّف تنها تفاوت لفظى باشد و از نظر مفهوم عين يكديگر باشند؛ مثلاً اگر در تعريف »انسان« بگوييم: »بشر است«، اين تعريف حقيقى منطقى نيست، بلكه صرفاً تعريفى لفظى و لغوى بوده كه مربوط به » علم لغت« است.
4  . تعريف بايد دورى نباشد. تعريف دورى عبارت است از: تعريفى كه در آن اولاً معرِّف خود، احتياج به تعريف دارد و ثانياً در تعريف معرِّف ازمعرَّف استفاده مى‏شود. دور به دو صورت قابل تصوير است: به صورت صريح و بدون واسطه )دور مصرّح(، غير صريح و با واسطه )دور مضمر(؛ دور مصرّح مانند اين‏كه در تعريف »جسم« گفته شود: »جوهرى كه داراى ابعاد سه‏گانه است« و ابعاد سه‏گانه را به امتداد جوهر جسمانى تعريف كنند. يعنى فهم حقيقت جسم بر فهم حقيقت ابعاد سه‏گانه و فهم ابعاد سه‏گانه بر فهم معنا وحقيقت جسم توقف داشته باشد. لازمه چنين تعريفى آن است كه مفهوم جسم قبل از اين كه معلوم باشد، معلوم باشد و البته اين امرى نادرست است. دور مضمر مثل اين‏كه در تعريف »روز« گفته شود: »زمانى كه شب نيست« و در تعريف »شب« گفته شود: »زمانى كه خورشيد نمى‏تابد« و در تعريف »خورشيد« گفته شود: »ستاره‏اى كه در روز مى‏تابد«!


خطاهاى رايج در تعريف
فقدان هر يك از ضوابط منطقى در باب تعريف، موجب لغزش و خطاى در تعريف خواهد بود.
برخى از خطاهاى رايج در تعريف عبارتند از:
1  . خطاى »اين از آن، پس اين همان«. اين خطا در جايى رخ مى‏دهد كه در تعريف، شيئى را كه از مبدأ يا ماده‏اى به وجود آمده است، بدون در نظر گرفتن هويّت فعلى آن عين مبدأ يا ماده‏اش معرفى كنند. مثلاً اگر كسى بر اساس فرضيه داروين بگويد: »انسان همان ميمون بى‏مو است« دچار مغالطه »اين از آن، پس اين همان« شده است، زيرا اگر فرضيه داروين درست باشد انسان عين ميمون نيست.
2  . خطاى »كنه و وجه«. اين اشتباه هنگامى رخ مى‏دهد كه هويت حقيقى يك شى‏ء در بعدى از ابعاد آن خلاصه شود و چهره‏اى از شى‏ء با همه آن شى‏ء معاوضه شود؛ مانند اين‏كه در تعريف تاريخ گفته شود: »تاريخ چيزى نيست جز جولان‏گاه تحولات اقتصادى يا تنازعات طبقاتى«.
3  . خطاى »هستى به جاى چيستى«. اگر در تعريف كه اساساً متكفل بيانِ چيستى شى‏ء است، هستى آن ذكر شود، چنين خطايى رخ داده است؛ مثلاً در تعريف ماده گفته شود: »ماده واقعيت عينى است كه خارج از ذهن تحقق دارد«.




چكيده 

1  . منطقيون مهم‏ترين پرسش‏هاى انسان را در سه قسم اساسى طبقه‏بندى كرده‏اند: پرسش از چيستى، هستى، و چرايى اشيا.
2  . در بحث تعريف، رسالت منطقى تنها تبيين روش صحيح جستجوى پاسخِ پرسش چيستى است.
3  . مقصود اصلى در تعريف، دو هدف اساسى است:
الف( ارائه تصورى واضح و صحيح از معرَّف؛
ب( جدا كردن معرَّف از غير آن به صورت تام و كامل.
4  . ضوابط منطقى تعريف عبارت است از:
الف( جامع و مانع بودن تعريف؛
ب( روشن‏تر بودن مفهوم معرِّف از معرَّف نزد مخاطب؛
ج( لزومِ مغايرت مفهومى معرِّف با معرَّف؛
د( دَوْرى نبودن تعريف.

پرسش
1  . رسالت منطقى در تعريف تصورات مجهول چيست؟
2  . غرض از تعريف چيست؟
3  . با توجه به طبقه‏بندى سؤال‏هاى اساسى انسان در باره مجهولات، بيان كنيد روش پاسخ به كدام پرسش در بحث تعريف داده مى‏شود؟
4  . مقصود از اين جمله: » قواعد منطقى صرفاً جنبه صورى دارند« چيست؟
5  . چرا بايد نسبت معرِّف و معرَّف مساوى باشد؟
6  . چرا بايد تعريف دورى نباشد؟
7  . برخى از عوامل ابهام در يك تعريف را توضيح دهيد.
8  . برخى از خطاهاى رايج در تعريف را بنويسيد.
9  . چرا بايد معرِّف، مغايرت مفهومى با معرَّف داشته باشد؟


خودآزمايى
1  . ماى »شارحة اللفظ« به معناى......... است.
الف( پرسش از چيستى. ب( تعريف اسمى.
ج( بيان معناى لغوى. د( تعريف اسمى و معناى لغوى.
2  . »شارحة الاسم« به معناى ........ است.
الف( تعريف. ب( تعريف حقيقى. ج( تحليل مفهومى. د( بيان معناى لغوى.
3  . دقيق‏ترين تعبير در بيان شرايط منطقى تعريف كدام‏يك از موارد ذيل است؟
الف( معرِّف بايد جامع افراد باشد. ب( معرِّف بايد مساوى معرَّف باشد.
ج( معرِّف بايد مانع اغيار باشد. د( معرِّف نبايد مباين معرَّف باشد.
4  . تعريف پرنده به »حيوان تخم‏گذار« تعريف به......... .
الف( اعم است. ب( اخص است. ج( مانع نيست. د( جامع و مانع نيست.
5  . »ما«ى استفهاميه را، كه سؤال از حقيقت شى‏ء قبل از علم به هستى مى‏كند، چه مى‏نامند؟
الف( »ما«ى شرح اللفظ. ب( »ما«ى حقيقيه.
ج( »ما«ى شرح الاسم. د( »ما«ى شرح اللفظ و شرح الاسم.
6  . در تعريف جهت »بالا« به »جهتى كه پايين نيست« كداميك از شرايط تعريف رعايت نشده است؟
الف( تعريف دورى است. ب( تعريف مغايرت مفهومى با معرَّف ندارد.
ج( تعريف از نظر وضوح مساوى معرَّف است. د( تعريف فوق كاملاً صحيح است.
7  . تعريف شيعه به »مسلمانى كه قائل به امامت بلافصل امام على  7  بعد از پيامبر باشد« داراى چه اشكالى است؟
الف( دورى است. ب( اخص است. ج( اعم است. د( اخفى است.
8  . تعريف به اعم ...... .
الف( مانع نيست. ب( جامع نيست.
ج( شامل هيچ فردى از افراد معرَّف نمى‏شود. د( اخفى است.
9  . تعريف به اخص........... .
الف( مانع نيست. ب( جامع نيست.
ج( اظهر نيست. د( هيچ‏فردى‏ازافراد معرَّف را دربرنمى‏گيرد.
10  . بين معرِّف و معرَّف چه نسبتى از نسب اربع بايد برقرار باشد؟
الف( تباين. ب( تساوى.
ج( عموم وخصوص من وجه. د( عموم وخصوص مطلق.
11  . اين كه در لغت نامه‏ها هر واژه‏اى را به لفظى مأنوس‏تر از آن معنا كنند، نشان‏دهنده رعايتِ كدام شرط از شرايط تعريف است؟
الف( تعريف نبايد به اعم باشد. ب( تعريف نبايد به اخص باشد.
ج( تعريف نبايد به اخفى باشد. د( تعريف نبايد دورى باشد.
12  . به نظر منطقى »عرض خاص كلّيى است كه اختصاص به يك موضوع دارد«، چگونه تعريفى است؟
الف( تعريف به اخص. ب( مانع. ج( تعريف به اعم. د( نه جامع و نه مانع.
13  . تعريف حقيقى آن است كه........ .
الف( شامل دور و شرح الاسم نباشد. ب( كنه امور و چگونگى تحولات را بشناسد.
ج( ماهيت و حقيقت چيزى را بيان كند. د( مركب از جنس و فصل باشد.
14  . تعريف به مباين تعريفى است:
الف( مانع. ب( جامع و مانع. ج( نه جامع و نه مانع. د( جامع.
15  . »ما«ى حقيقيه سؤال از چيست؟
الف( وجود شى‏ء. ب( ماهيت شى‏ء. ج( اوصاف شى‏ء. د( علت شى‏ء.
16  . كدام گزينه در تعريف نوع تعريف به اعم است؟
الف( كلّى ذاتى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى‏شود.
ب( كلّى عرضى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى‏شود.
ج( كلّى ذاتى كه شامل افراد متّفق‏الحقيقه مى‏شود و در جواب چيستى مى‏آيد.
د( كلّى عرضى كه شامل افراد متّفق‏الحقيقه مى‏شود و در جواب چيستى مى‏آيد.
17  .اگر در تعريف ذوزنقه بگوييم: »شكل چهار ضلعى كه فقط دو ضلع آن با هم موازى باشند« چگونه تعريفى است؟
الف(تعريف به اعم. ب( تعريف به اخص. ج( تعريف به مباين. د( تعريف به مساوى.
18  . هر تعريفى مركب از چيست؟
الف( تصديقات. ب( تصورات.
ج( تصورات معلوم. د( تصورات و تصديقات معلوم.
19  . تصورى كه مجهول بوده و با تصورات معلوم شناخته مى‏شود، چه نام دارد؟
الف( معرِّف. ب( معرَّف. ج( نتيجه. د( بديهى.
20  . تعريف آتش به: »عنصرى است شبيه نفس انسان«، چگونه تعريفى است؟
الف( تعريف به اعم. ب( تعريف به اخص. ج( تعريف به دور. د( تعريف به اخفى.


براى تفكّر بيشتر
1  . آيا همواره تعريف براى شناساندن معرَّف و كشف مجهول به‏كار مى‏رود؟
2  . به لحاظ ساختارى معرِّف به صورت مركب تام بيان مى‏شود يا به صورت مركب ناقص؟
3  . چرا بحث تعريف و روش درست آن داراى اهميت ويژه‏اى است؟
4  . اقسام دور كدام است؟ ملاك استحاله دور چيست؟
5  . آيا غير از قواعد و ضوابطِ منطقى تعريف، حكيمان مسلمان، اصول منطقى و فلسفى تعريف را به صورت قانون‏ها و قواعدى كلّى بيان كرده‏اند؟توضيح دهيد.
6  . آيا مى‏توان به‏طور مشخص، مغالطاتى را در باب تعريف شناسايى كرد و نشان داد؟










درس نهم


اقسام تعريف، تقسيم و قواعد آن


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس نهم اين است كه دانش پژوه:
1  . با اقسام تعريف آشنا شود ؛
2  . گونه‏هاى مختلف حدّ و رسم را فرا بگيرد ؛
3  . از تقسيم و ضوابط منطقى آن آگاه شود .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . اقسام تعريف را با ذكر مثال توضيح دهيد ؛
2  . استنتاج‏هاى منطقى درباره حدّ تام و ناقص را بيان كنيد ؛
3  . استنتاج‏هاى منطقى درباره رسم تام و ناقص را بنويسيد ؛
4  . گونه‏هاى مختلف رسم ناقص را توضيح دهيد ؛
5  . ارتباط بحث تعريف و تقسيم را بيان كنيد ؛
6  . ضوابط منطقى تقسيم را با ذكر مثال بنويسيد ؛
7  . انواع تقسيم و روش‏هاى آن را توضيح دهيد .


اقسام تعريف
يك حقيقت را مى‏توان به صورت‏هاى مختلف تعريف كرد ؛ چراكه گاهى غرض از تعريف علاوه بر جدا كردن )متمايز نمودن شى‏ء از ساير اشيا( بيان ذاتيات شى‏ء است و گاهى هدف از آن تنها جدا كردن و متمايز نمودنِ شى‏ء از ساير اشياست . از آن‏جا كه تعريف بايد جامع و مانع باشد، لازم است كه همواره در تعريف، فصل يا خاصّه شامله به كار رود . حال اگر در تعريف، فصل به كار رود »حدّ«(15) و اگر خاصّه به كار رود »رسم«(16) ناميده مى‏شود .
تعريف به حدّ، اساسى‏ترين نوع تعريف است و غرض از آن بيان حقيقت شى‏ء است . در تعريف به رسم ، غرض اصلى امتياز شى‏ء از ساير اشياست .
حدّ و رسم به لحاظ كمال تصوّر و نحوه شناختى كه معرِّف در ذهن ايجاد مى‏كند ، هريك به تام و ناقص تقسيم مى‏شوند . بنابراين ، اقسام تعريف عبارت است از  :
1  . حدّ تام ؛  2  . حدّ ناقص ؛  3  . رسم تام ؛  4  . رسم ناقص .


حدّ تام و حدّ ناقص
به تعريفى كه در آن تمام اجزاى ذاتى معرَّف بيان شده است »حدّ تام« و به تعريفى كه در آن برخى از اجزاى ذاتى معرَّف بيان شده است »حدّ ناقص« مى‏گويند .
به نظر منطقى ، حدّ تام را به دو طريق مى‏توان ارائه كرد :
الف( جنس قريب و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به »حيوان ناطق« ؛
ب( مجموعه سلسله اجناس )حدّ تام جنس قريب( و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به »جسم نامى حساس متحرّك بالاراده ناطق« .
البته بايد توجّه داشت كه ذكر جنس قريب ما را از اجناس بعيد و فصل‏هاى بعيد بى‏نياز مى‏كند و بيان تفصيلى حدّ تام در جايى مطلوب است كه بدان نيازى باشد .
حدّ ناقص را نيز به دو طريق مى‏توان بيان كرد :
الف( فصل قريب ، مانند تعريف انسان به »ناطق« ؛
ب( جنس بعيد و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به »جسم ناطق« .
همان‏طور كه ملاحظه مى‏شود در هر دو بيان مذكور ، تنها به بخشى از ذاتيات انسان اشاره شده است و به همين جهت »حدّ ناقص« خوانده مى‏شود .
از آنچه درباره حدّ تام و ناقص بيان شد مى‏توان نتيجه گرفت كه  ،
1  . به طور كلّى ، حدّ چه تام و چه ناقص ، بايد مشتمل بر فصل قريب باشد  .
2  . »حدّ تام« و »حدّ ناقص« در مقايسه با محدود )معرَّف( به لحاظ مصداق مساوى‏اند  .
3  . »حدّ تام« و »حدّ ناقص« هر دو در اين جهت كه محدود را از ساير اشيا ممتاز مى‏كنند ، مشتركند  .
4  . »حدّ تام« به لحاظ مفهومى ، مساوى با محدود است ؛ ولى »حدّ ناقص« تساوى مفهومى با محدود ندارد  .
5  . »حدّ تام« به دليل اين كه اوّلاً ، دال بر تمام حقيقت شى‏ء است و ثانياً ، مميّز ذاتى شى‏ء را بيان مى‏كند كامل‏ترين تعريف است و به همين جهت »حدّ تام« ناميده مى‏شود .


رسم تامّ و رسم ناقص
تعريفى كه علاوه بر »عرضى خاص« مشتمل بر »جنس قريب« نيز باشد »رسم تام« و تعريفى كه مشتمل بر »جنس قريب« نبوده و بيانگر »عرضى خاص« باشد »رسم ناقص« ناميده مى‏شود . رسم ناقص به دو صورت فراهم مى‏شود :
الف( خاصّه ، مانند »ضاحك« در تعريف انسان ؛
ب( جنس بعيد و خاصّه ، مانند »جسم ضاحك« در تعريف انسان .
با توجّه به آنچه درباره رسم تام و ناقص بيان شد مى‏توان نتيجه گرفت كه  ،
1  . تعريف رسمى ، چه تام باشد و چه ناقص ، موجب تمايز عرضى شى‏ء از غير آن مى‏شود  .
2  . رسم ، چه تام و چه ناقص ، اگرچه با معرَّف خود تساوى مفهومى ندارد ؛ ولى از جهت مصداق با محدود نسبتِ تساوى دارد .
توجّه به اين نكته شايان اهميت است كه همه اقسام تعريف در متمايز ساختن معرَّف از غيرِ خود مشتركند .


گونه‏هايى از رسم ناقص
همان طور كه بيان شد تعريف رسمى در واقع شناسايى شى‏ء است از طريق اوصاف عرضى ، به نحوى كه موجب تمايز شى‏ء تعريف شده از امور ديگر شود و به همين جهت مشتمل بر عرضى خاص است ، و نيز معلوم شد كه رسم ناقص به دو صورت فراهم مى‏شود :
يكى از طريق ذكر جنس بعيد و خاصّه و ديگرى از راه بيان تنها خاصّه .
منطقيون گفته‏اند مى‏توان گونه‏هايى از رسم ناقص را يافت كه در آنها به ذكر خاصّه اكتفا شده است . موارد زير از مهم‏ترين آنهاست  :
1  . تعريف به مثال . گاهى تعريف صرفاً به منظور ارائه تصورى از شى‏ء است ، هر چند موجب تمايز دقيق ذاتى يا عرضى شى‏ء از اغيار نشود . اين تعريف از نظر منطقى اهميتى ندارد ؛ ولى از جهت تعليمى براى تقريب مطلب به ذهن متعلّم مبتدى حائز اهميت است ؛ چون ذهن انسان مى‏تواند به سهولت از ذكر نمونه و مثال به شى‏ء مورد نظر منتقل شود ؛ مانند اين كه گفته شود : »جنس مثل حيوان و نوع مانند انسان است« . گاهى در اين نوع تعريف از طريق »ذكر مصاديق« ، ذهن متوجّه معرَّف مى‏شود ؛ مثلاً در تعريف حيوان گفته شود : مثل انسان ، اسب ، شتر و  ... .
2  . تعريف به اشباه و نظاير. كه در آن از طريق »تشابه« ، ذهن از شبيه به شبيه منتقل مى‏شود ؛ مانند اين كه گفته شود : »علم مثل نور و جهل مانند ظلمت است« .
از آن جا كه در تعريف به مثال و اشباه، مصداق‏ها و وجوه تشابه مذكور ، در نسبت با معرَّف امورى عرضى‏اند به منزله خاصّه آن خواهند بود. از همين رو گونه‏اى از رسم ناقص به شمار مى‏آيند  .
3  . تعريف به متقابل. كه در آن به وسيله امر مغاير با شى‏ء انتقال ذهنى صورت مى‏پذيرد ؛ مثلاً گفته شود : »موجود مجرّد، مخالف و متفاوت با موجود مادّى است«.
4  . تعريف به خاصّه مركّبه. اگر در تعريفى چند كلّى عرضى كه مجموع آنها اختصاص به معرّف دارند به كار رود ، تعريف به خاصّه مركّبه است . بنابراين ، خاصّه مركبه آن است كه به وسيله تركيب ، خاصّه ، محقق مى‏شود .
اين تعريف مى‏تواند از تركيب عرضى عام و عرضى خاص شى‏ء تشكيل شود ؛ مانند تعريف انسان به »راست قامت ضاحك« . و يا از تركيب چند عرضى عام شى‏ء فراهم شود ، مشروط بر آن‏كه مفهومى كه از تركيب مفاهيم اين اعراض به وجود مى‏آيد به لحاظ مصداق با معرَّف مساوى باشد ؛ مانند تعريف خفاش به »پرنده زاينده« ؛ كه هر يك از دو مفهوم »پرنده« و »زاينده« به تنهايى اختصاصى به خفاش ندارد . امّا پرنده زاينده تنها به خفاش اختصاص دارد . فايده اين تعريف مانند تعريف به رسم ، تمايز شى‏ء از ساير اشياست و در علوم تجربى كاربرد بسيار دارد  .
5  . تعريف به تقسيم. گاهى براى تعريف و تمييز معرَّف به جاى استفاده از جنس و فصل و ... تنها به ذكر تمام يا برخى از اقسام و اجزاى آن بسنده مى‏شود ؛ مثلاً در تعريف آب به جاى آن‏كه بگوييم : »جوهرى است جسمانى و مايع كه حيات موجود زنده به آن بستگى دارد« گفته مى‏شود : »مادّه‏اى است كه از يك اتم دو عنصر اكسيژن و دو اتم هيدروژن تركيب يافته است« . به چنين تعريفى اصطلاحاً »تعريف به تقسيم« مى‏گويند.
از آن‏جا كه اقسام ذكر شده روى هم رفته ، عارض معرَّف مى‏شود و به آن اختصاص دارد ، نسبت به محدود خاصّه است و از همين رو »تعريف به تقسيم« گونه‏اى از »رسم ناقص« به حساب مى‏آيد ، البته مشروط به اين كه تقسيم از ضوابط و قواعد درست منطقى برخوردار باشد .


تقسيم
دانستيم كه تقسيم گونه‏اى از رسم ناقص است و مى‏تواند در تعريف يك شى‏ء ، نقش داشته باشد . با تقسيم و تحليل يك تصوّر مجهول به چند تصوّر معلوم و ذكر تمام يا برخى از اقسام و اجزاى معرَّف ، مى‏توان به نحوه‏اى از تعريف دست يافت كه حاصل آن تمايز شى‏ء از ساير اشياست ، مشروط بر اين‏كه شرايط و قواعد منطقى تقسيم در آن رعايت شده باشد .


قواعد تقسيم
1  . فايده داشتن تقسيم . در هر تقسيمى بايد ثمره‏اى در جهت غرض مقسم وجود داشته باشد . در غير اين صورت ، تقسيم لغو و بيهوده خواهد بود ؛ مثلاً اگر در منطق اسم را به معرب و مبنى تقسيم كنند ، كارى لغو صورت گرفته است ؛ چراكه اين تقسيم براى تأمين هدف منطقى بى‏فايده است  .
2  . تباين داشتن اقسام . در هر تقسيمى بايد اقسام از حيث مصداق با يكديگر مباين باشند و هيچ‏يك در ديگرى تداخل نداشته باشند ؛ مثلاً اگر حيوان به انسان و اسب و شاعر تقسيم شود نادرست است ؛ چون شاعر خود يكى از اقسام انسان به‏شمار مى‏رود و از حيث مصداق با آن تباينى ندارد  .
3  . ملاك داشتن تقسيم . هر تقسيمى بايد داراى ملاكى ثابت براى تقسيم و جداسازى اقسام داشته باشد ؛ مثلاً اگر كتاب تقسيم شود به فقه ، فلسفه ، كهنه ، نو ، خطى ، چاپى و ... اين تقسيم نادرست است ؛ چراكه در اين تقسيم ، ملاك واحدى در نظر گرفته نشده است  .
4  . جامع و مانع بودن تقسيم . تقسيم بايد جامع همه اقسام و مانع غير اقسام باشد . بنابراين ، اگر كلمه به اسم ، حرف ، تام و ناقص تقسيم شود ، نادرست خواهد بود ؛ چراكه از سويى فعل ذكر نشده و از سوى ديگر تام و ناقص كه از اقسام كلامند ذكر شده‏اند . از اين رو ، تقسيم مذكور نه جامع است و نه مانع .
در اصطلاح منطقى به آنچه تقسيم مى‏شود »مَقْسَم« و هر قسم را در مقايسه با قسم ديگر »قسيم« مى‏گويند ؛ مثلاً در تقسيم كلمه به اسم و فعل و حرف ، كلمه را »مقسم« ، اسم و فعل و حرف را »اقسام« و هر يك از آنها را در مقايسه با ديگرى »قسيم« مى‏گويند .


انواع تقسيم
تقسيم به دو معنا به كار مى‏رود  :
1  . تجزيه يا تقسيم كل به ا جزا )تقسيم طبيعى( ؛ مانند تقسيم آب به دو عنصر اكسيژن و هيدروژن  .
2  . تقسيم كلّى به جزئيّات )تقسيم منطقى( ؛ مانند تقسيم كلمه به اسم و فعل و حرف . براى تمييز كل از كلّى و جزء از جزئى ملاك‏هاى متعددى بيان شده است كه ما در اين‏جا به ذكر يكى از آنها بسنده مى‏كنيم : كل و جزء قابل اطلاق بر يكديگر نيستند ؛ ولى كلّى و جزئى بر يكديگر اطلاق مى‏شوند ؛ مثلاً نمى‏توان گفت : »آب اكسيژن و يا اكسيژن آب است« ؛ ولى مى‏توان گفت : »اسم كلمه است و برخى از كلمه‏ها اسم است« .


روش‏هاى تقسيم
براى تقسيم دو شيوه وجود دارد  :
1  . روش تفصيلى . در اين روش در يك مرحله تمام اقسام ذكر مى‏شوند ؛ مانند تقسيم كلمه به اسم و فعل و حرف  .
2  . روش ثنايى )عقلى( . در اين روش ، تقسيم مى‏تواند داراى مراحل متعدد باشد و در هر مرحله دو قسم بيشتر ذكر نمى‏شود ؛ چراكه اين دو قسم همواره نقيض يكديگرند ؛ مانند تقسيم كلمه به صورت زير :

داراى معناى مستقل است در بر دارنده زمان است )فعل(
كلمه در بر دارنده زمان نيست )اسم(
داراى معناى مستقل نيست )حرف(





چكيده 

1  . گاهى غرض از تعريف ، تفكيك)متمايز نمودن شى‏ء از ساير اشيا( و علاوه بر آن ، گاهى بيان ذاتيات شى‏ء است.
2  . از آن جا كه تعريف بايد جامع و مانع باشد ، لازم است كه همواره در تعريف فصل يا خاصّه شامله به كار رود . حال اگر در تعريف فصل به كار رود »حدّ« و اگر خاصّه به‏كار رود »رسم« ناميده مى‏شود  .
3  . اقسام تعريف عبارت است از : »حدّ تام ، حدّ ناقص ، رسم تام و رسم ناقص«.
4  . »تعريف به مثال« ، »تعريف به اشباه و نظاير« ، »تعريف به تقابل« ، »تعريف به خاصه مركبه« و »تعريف به تقسيم« گونه‏هاى مختلفى از رسم ناقصند  .
5  . قواعد تقسيم عبارت است از : »فايده داشتن تقسيم« ، »تباين داشتن اقسام« ، »ملاك داشتن تقسيم« و »جامع و مانع بودن تقسيم« .
6  . تقسيم به دو معنا به كار مى‏رود : تقسيم كلّ به اجزا )تقسيم طبيعى( ، تقسيم كلّى به جزئيّات )تقسيم منطقى( .
7  . براى تقسيم دو شيوه وجود دارد : روش تفصيلى ، روش ثنايى )عقلى( .



پرسش
1  . اقسام تعريف را با ذكر مثال بيان كنيد  .
2  . از آنچه درباره حدّ تام و حدّ ناقص گفته شد چه نتايجى به دست مى‏آيد ؟
3  . از آنچه درباره رسم تام و رسم ناقص گفته شد چه نتايجى به دست مى‏آيد ؟
4  . گونه‏هاى رسم ناقص را با ذكر مثال بيان كنيد  .
5  . چگونه مى‏توان در تعريف از تقسيم استفاده كرد ؟
6  . قواعد منطقى تقسيم را با ذكر مثال نام ببريد  .
7  . حدّ تام را به چند طريق مى‏توان ارائه كرد ؟
8  . حدّ ناقص را به چند صورت مى‏توان بيان كرد ؟
9  . انواع تقسيم و روش‏هاى آن را با ذكر مثال توضيح دهيد .


خودآزمايى
1  . تعريفى كه از انضمام جنس بعيد با عرضى خاص حاصل مى‏شود ، چه نام دارد و مثال آن كدام است ؟
الف( رسم تام - »جسم ناطق« در تعريف انسان . ب( رسم تام - »جسم نامى كاتب« در تعريف انسان .
ج( رسم ناقص - »جسم ضاحك« در تعريف انسان . د( رسم ناقص - »جسم حسّاس« در تعريف حيوان  .
2  . رسم تام تعريفى است كه از انضمام ....... حاصل مى‏شود .
الف( جنس بعيد با عرضى خاص. ب( جنس بعيد با فصل قريب.
ج( جنس قريب با عرضى خاص . د( جنس قريب با فصل قريب  .
3  . حدّ ناقص از كدام موارد فراهم مى‏آيد و مثال آن در تعريف حيوان كدام است ؟
الف( جنس بعيد و فصل قريب - جسم نامى حسّاس . ب( جنس بعيد و فصل قريب - جسم حسّاس .
ج( جنس قريب و فصل بعيد - جوهر ماشى . د( جنس قريب و فصل بعيد - جوهر ماشى حسّاس  .
4  . حدّ تام و رسم تام در كدام جزء مشتركند ؟
الف( جنس بعيد . ب( جنس قريب .
ج( فصل قريب . د( عرضى خاص  .
5  . وجه اشتراك حدّ ناقص و رسم ناقص كدام است ؟
الف( جنس بعيد . ب( فصل قريب .
ج( جنس قريب . د( عرضى خاص  .
6  . تعريف انسان به »جسم نامى كاتب« بيانگر كدام‏يك از اقسام تعريف است ؟
الف( رسم ناقص . ب( رسم تام . ج( حدّ ناقص . د( حدّ تام  .
7  . كدام‏يك از تعاريف ، ماهيّت و حقيقت معرَّف را به نحو كامل بيان مى‏كند ؟
الف( حدّ تام . ب( رسم تام .
ج( تعريف به اعم . د( تعريف به مصداق مساوى  .
8  . اگر تعريفى مركّب از دو جزء »جنس بعيد و فصل بعيد« باشد ، چگونه تعريفى است ؟
الف( حدّ ناقص . ب( تعريف به اخص .
ج( تعريف به اعم . د( تعريف به مباين  .
9  . كدام‏يك حدّ ناقص انسان است ؟
الف( جوهر ناطق . ب( جوهر ضاحك . ج( حيوان ناطق . د( حيوان ضاحك  .
10  . حدّ تام متشكل از كدام اجزا و مثال آن در تعريف حيوان كدام است ؟
الف( جنس قريب و فصل قريب - جسم حسّاس . ب( جنس قريب و فصل قريب - جسم نامى حسّاس .
ج( جنس قريب و فصل متوسط - جسم حسّاس . د( جنس متوسط و فصل قريب - جسم نامى حسّاس  .
11  . فصل قريب جزء مشترك كدام گزينه است ؟
الف( حدّ تام و حدّ ناقص . ب( رسم تام و حدّ ناقص .
ج( رسم ناقص و حدّ ناقص . د( رسم ناقص و رسم تام  .
12  . وجه اشتراك رسم تام و رسم ناقص كدام است ؟
الف( جنس بعيد . ب( جنس قريب .
ج( عرضى خاص . د( فصل قريب  .
13  . در تعريف، ذكر كدام مورد ما را از ذكر اجناس و فصول بعيد مستغنى مى‏كند ؟
الف( نوع سافل . ب( جنس قريب .
ج( نوع عالى . د( فصل قريب  .
14  . تعريف به اشباه و نظاير ، چه نوع تعريفى است ؟
الف( حدّ تام . ب( حدّ ناقص . ج( رسم تام . د( رسم ناقص  .
15  . تعريف به مثال و تقسيم چه نوعى از تعريف است ؟
الف( حدّ تام . ب( حدّ ناقص . ج( رسم تام . د( رسم ناقص  .
16  . تقسيم ماشين به بدنه و موتور چه نوع تقسيمى است ؟
الف( تقسيم طبيعى . ب( تقسيم منطقى .
ج( تقسيم ثنايى . د( تقسيم كلّى به جزئيّات  .
17  . اگر كلمه را به اسم ، حرف ، تام و ناقص تقسيم كنيم آن‏گاه تقسيم ،
الف( جامع نخواهد بود . ب( مانع نخواهد بود .
ج( جامع و مانع نخواهد بود . د( مفيد فايده نخواهد بود  .
18  . تقسيم به چند معنا به كار مى‏رود ؟
الف( تفصيلى و ثنايى . ب( طبيعى و منطقى .
ج( استقرايى و عقلى . د( تفصيلى و منطقى  .
19  . روش‏هاى تقسيم عبارت است از :
الف( تفصيلى و منطقى . ب( ثنايى و طبيعى .
ج( تفصيلى و ثنايى . د( منطقى و تفصيلى  .
20  . در تقسيم هريك از اقسام نسبت به يكديگر چه ناميده مى‏شوند ؟
الف( مقسم . ب( اقسام .
ج( قسيم . د( اجزا .

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا جنس عالى يا جنس الاجناس را مى‏توان تعريف كرد ؟ چگونه ؟
2  . فرق‏هاى كلّ با كلّى و جزء با جزئى چيست ؟
3  . چگونه مى‏توان به وسيله تقسيم ، يك شى‏ء را تعريف كرد ؟
4  . براى تعريف حقايق مادّى ، كدام قسم از اقسام تعريف مفيد است ؟
5  . تقسيم به روش عقلى به چند طريق قابل تبيين است ؟
6  . اقسام تقسيم منطقى و طبيعى كدام است ؟
7  . راه تحصيل حدود و رسوم اشيا چيست ؟










بخش سوم
تصديقات





درس  10  / قضيه و اقسام آن
درس  11  / حمل و اقسام آن
درس  12  / استدلال مباشر و اقسام آن
درس  13  / استدلال غير مباشر
درس  14  / اشكال قياس اقترانى و شرايط آن
درس  15  / قياس استثنايى و اقسام آن




هدف كلّى
فراگيرى روش درست استدلال و استنتاج از طريق  :
1  . آگاهى از مباحث مقدّماتى استدلال : تعريف قضيه و ساختار صورى اقسام آن ، چگونگى تحليل مضمون قضيه ؛
2  . شناخت استدلال ، اقسام و شرايط آن ؛
3  . آشنايى با ضوابط منطقى حاكم بر استنتاج‏هايى كه در ذهن انسان پديد مى‏آيد  .
4  . فراگيرى قوانين كلّى انديشه و توانايى به كار بردن آنها در استدلال‏هاى معتبر منطقى .








دروس متداول حوزه    آموزش منطق      








درس دهم
قضيه و اقسام آن
اهداف كلّى
اهداف كلّى درس دهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . قضيه را بشناسد ؛
2  . با ساختار صورى قضاياى حملى و شرطى آشنا شود ؛
3  . از اقسام قضيه حملى آگاهى حاصل كند .

اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . قضيه را تعريف كنيد ؛
2  . ساختار منطقى قضيه حملى و اقسام قضاياى حملى را به لحاظ موضوع بيان كنيد ؛
3  . يكى از راه‏هاى تمييز قضيه مهمله از طبيعيه را بنويسيد ؛
4  . انواع قضاياى محصوره را با ذكر مثال و صورت‏هاى قضيه حملى از جهت تحصيل و عدول را با در نظر گرفتن سلب و ايجاب بنويسيد ؛
5  . جهت و مادّه را تعريف كنيد ؛
6  . وجه جايگاه والاى قضيّه محصوره را در بين ساير قضايا توضيح دهيد .

تعريف قضيه
از نظر منطقى ، هرگونه استنتاجى مبتنى بر صورت منطقى قضيه يا قضايايى است كه در آن استنتاج به عنوان مقدّمه به كار مى‏رود . از اين رو، پيش از بيان اقسام استنتاج و قواعد مربوط به آن ، لازم است نخست با تعريف قضيه و اقسام مختلف آن آشنا شويم تا بر اين اساس ، به تبيين صورت‏هاى گوناگون استنتاج بپردازيم .
در درس دوم دانستيم تصديق عبارت است از : ادراك مطابقت و يا عدم مطابقت يك نسبت با واقع ، كه البته چنين ادراكى نيز مقتضى حكم و اذعان است . حال بايد دانست كه »قضيه ، تعبير و بيان تصديق در قالب الفاظ است« و به عبارت دقيق‏تر ، »قضيه ، مركّب تامّى است كه ذاتاً بتواند متّصف به صدق و يا كذب شود« ؛ مانند »الف ب است« .
اين تعريف نكات متعدّدى را دربر دارد  :
1  . قضيه مركّب تام است . منطقيون الفاظ را در مقايسه با مفاهيم آنها به دو دسته كلّى تقسيم مى‏كنند : مفرد و مركّب .
مفرد لفظى است كه يا جزء ندارد ؛ مانند حرف »آ« از حروف الفبا و يا اگر داراى جزء است ، جزء لفظ بر جزء معنا دلالت نمى‏كند ؛ مانند »عبداللَّه« به عنوان اسم شخص . منطقى لفظ مفرد را به اسم ، كلمه )فعل( و ادات )حرف( تقسيم مى‏كند .
مركّب لفظى است كه اوّلاً ، داراى جزء است ؛ ثانياً ، جزء لفظ بر جزء معنا دلالت مى‏كند ؛ مانند »گل زيبا« . لفظ مركب بر دو قسم است : تام و ناقص .
مركّب تام ، عبارت است از : جمله‏اى كه معناى آن كامل است و متكلّم مى‏تواند سكوت كند و مخاطب نيز در حالت انتظار باقى نمى‏ماند ؛ مانند »على عادل است« . مركّب ناقص ، عبارت است از : مركّبى كه معناى آن ناقص است و متكلّم نمى‏تواند به آن اكتفا كند و شنونده را در حالت انتظار رها سازد ؛ مانند »آسمان آبى« .
2  . قضيه ، متّصف به صدق يا كذب مى‏شود ؛ يعنى مركّب تامّى است كه هويت آن خبرى است ؛ به عبارت ديگر ، قضيه ، مركّب تامّ خبرى است و بايد دانست كه مركّب تامّ به دو قسم خبرى و انشايى تقسيم مى‏شود :
مركّب تامّ خبرى ، مركّبى است كه از واقعيتى يا وصفى و يا حالتى حكايت مى‏كند ؛ مانند »على عالم است« ، »گل زيباست« ، »حسن اميدوار است« .
مركّب تامّ انشايى ، مركّبى است كه از واقعيتى گزارش نمى‏دهد ؛ بلكه خود پديدآورنده معنايى و يا دربر دارنده پرسش ، در خواست و آرزويى است ؛ مانند »بنويس !« ، »آيا او خواهد آمد ؟« ، »خدا كند كه بيايى !« .
مركّب تامّ خبرى ، چون از واقعيتى حكايت مى‏كند  ،(17) متّصف به صدق و كذب مى‏شود ؛ يعنى مى‏توان گفت : »راست است« يا »دروغ است« به خلاف جملات انشايى . منظور از صدق قضيه ، مطابقت مفاد آن با واقع و مراد از كذب آن ، مخالفت آن با واقع است .
با توجّه به آنچه ذكر شد ، روشن مى‏شود كه هر مركّب تامّ خبرى يك جمله است ؛ ولى هر جمله‏اى لزوماً يك مركّب تامّ خبرى نخواهد بود ؛ چراكه ممكن است جمله‏اى مركّب تامّ انشايى باشد  .
3  . قضيه ذاتاً به صدق يا كذب متّصف مى‏شود ؛ يعنى بدون هيچ تفسير و واسطه‏اى چنين اتّصافى را مى‏پذيرد . برخى جملات انشايى نيز متّصف به صدق و كذب مى‏شوند ؛ امّا از نظر منطقى قضيه ناميده نمى‏شوند ؛ زيرا اتّصاف آنها به صدق و كذب ، ذاتى نيست ، بلكه به گونه دلالت التزامى و در پرتو تحليل به يك جمله خبرى ، چنين اتّصافى را مى‏پذيرد ؛ آنچه حقيقتاً مورد تصديق يا تكذيب واقع مى‏شود همان جمله خبرى است كه مركّب تامّ انشايى به آن تحليل مى‏شود ؛ مانند تكدّى كردن انسان ثروتمند در جمله »به من بيچاره كمك كنيد« كه متّصف به كذب مى‏شود .
حال آن كه آنچه حقيقتاً چنين وصفى را مى‏پذيرد جمله خبرى »من دارايى ندارم« است . بنابر اين ، ذكر قيد »ذاتاً« در تعريف قضيه ، ضرورى است .

صورت قضيه ، مادّه قضيه
در منطق صورت ، قضيه تنها به لحاظ »صورت« مورد توجّه قرار مى‏گيرد . بنابراين، پيش از پرداختن به اقسام قضيه مناسب است مادّه و صورت قضيه از يكديگر ممتاز شوند .
صورت قضيه عبارت است از : ساختار و نحوه كنار هم قرار گرفتن اجزاى قضيه ، مانند »هر الف ب است« ، »هيچ الف ب نيست« ، »اگر الف ب باشد آن‏گاه ج د خواهد بود« .
مادّه قضيه عبارت است از : محتوا و مفاد آن ، مانند »بدن انسان از اندام مختلف تشكيل شده است« ، »هر انسانى قابل تربيت است« كه قضيه نخست مربوط به »علم زيست‏شناسى« و قضيه دوم مربوط به »علوم تربيتى« است .

اقسام قضيه
قضيه در تقسيم نخست به دو قسم اصلى تقسيم مى‏شود  :
1  . قضيه حملى . قضيه‏اى است كه در آن به ثبوت چيزى براى چيزى و يا نفى چيزى از چيزى حكم شده باشد ؛ مانند »على عادل است« ، »ظلم زيبا نيست« . مفاد قضيه حملى همواره »اين همانى« و يا »عدم اين همانى« است . ساختار منطقى قضيه حملى را مى‏توان به صورت »الف ب است« و يا »الف ب نيست« نشان داد . همان‏طور كه ملاحظه مى‏شود ، هر قضيه حملى داراى دو طرف و يك نسبت است كه هر يك با نامى خاص خوانده مى‏شود . طرف اوّل »موضوع« يا »محكوم عليه« ، طرف دوم »محمول« يا »محكوم به« و لفظى كه دال بر نسبت است »رابطه« ناميده مى‏شود . بنابراين ، در اين مثالِ نمادى »الف ب است« ، »الف« موضوع قضيه و »ب« محمول قضيه و »است« رابطه يا نسبت حكميّه قضيه است . براى بازشناختن موضوع از محمول در قضاياى حملى بايد به معناى اسناد ، توجّه كامل داشت . جزئى كه وصف عرضى يا حقيقت ذاتى بدان اسناد داده شده موضوع است و آنچه به موضوع اسناد داده شده )همان وصف عرضى يا حقيقت ذاتى( محمول است .
شايان توجّه است هر يك از موضوع و محمول مى‏تواند مفرد يا مركّب باشد و در قضيه مقدّم يا مؤخّر ذكر شود ؛ مانند »برف )موضوع( سفيد )محمول( است« ، »اين كه گويى اين كنم يا آن كنم )موضوع( / خود دليل اختيار است اى صنم )محمول(« ، »آمد )محمول( نو بهاران )موضوع(« .
2  . قضيّه شرطى . قضيه‏اى است كه در آن به وجود يا عدم نسبتى بين دو يا چند قضيه حكم شده باشد ؛ مانند »اگر باران به كوهستان نبارد / به سالى دجله گردد خشك رودى« ، »چنين نيست كه اگر انسان عالم باشد ، حتماً سعادتمند مى‏شود« .
هر قضيّه شرطى در اصل از چند قضيّه حملى يا شرطى ديگر فراهم آمده است كه به قضيّه اوّل »مقدّم« و به قضيّه دوم »تالى« و به الفاظى كه دال بر نسبت بين اين دو قضيه است »رابطه« مى‏گويند .

تقسيم قضايا به موجبه و سالبه
قضيّه حملى و قضيّه شرطى به لحاظ اثبات يا نفى نسبت بين طرفين به موجبه و سالبه تقسيم مى‏شود ؛ زيرا در يك قضيه يا از اثبات رابطه و يا از سلب رابطه گزارش مى‏شود . در صورت نخست ، قضيّه موجبه و در صورت دوم قضيّه سالبه خواهد بود .
قضيّه موجبه ، مانند »عدالت زيباست« ، »انسان يا بنده است يا آزاد« ، »اگر خورشيد مغرب طلوع كند ، جهان از فروغ عدالت سرشار خواهد شد« .
قضيّه سالبه ، مانند »ظلم پايدار نيست« ، »چنين نيست كه دانش پژوه يا عالم باشد يا پرهيزگار« ، »چنين نيست كه اگر انسان غنى باشد ، حتماً مناعت طبع داشته باشد« . به عنصر ايجاب يا سلب در يك قضيّه ، اصطلاحاً »كيف« گفته مى‏شود .
هر يك از قضاياى حملى و شرطى ، تقسيماتى مختصّ به خود دارند كه مشترك بين آن دو نيست . آنچه در پى مى‏آيد تقسيماتى است كه به قضيّه حملى اختصاص دارد .

تقسيمات قضيّه حملى
قضيّه حملى به ملاك‏هاى گوناگون تقسيم مى‏شود :

1  . شخصيّه ، طبيعيّه ، مهمله و محصوره
اين تقسيم در ابتدا به اعتبار كلّى يا جزئى بودن موضوع است و در مراحل بعدى بر اساس ملاك‏هاى زير صورت مى‏پذيرد :
گاهى موضوع در قضيّه حمليه جزئى حقيقى است ؛ مانند »كعبه قبله گاه مسلمين است« . به قضايايى از اين دست ، اصطلاحاً »شخصيّه« يا »مخصوصه« مى‏گويند .
گاهى موضوع، مفهومى كلّى است ؛ يعنى محمول قضيه مربوط به مفهوم كلّى موضوع است و ارتباطى به مصاديق آن ندارد ؛ مانند »انسان نوع است«. چنين قضايايى »طبيعيّه« نام دارد .
گاهى موضوع ، مفهوم كلّى است و محمول به مصاديق موضوع تعلّق دارد . در اين صورت يا تعداد افرادى كه محمول را پذيرفته‏اند مشخص شده است ؛ مانند »هر انسانى متفكّر است« . و يا تعداد افراد و مصاديق موضوع مشخّص نشده است ؛ مانند »انسان شاعر است« . در صورت نخست قضيّه »محصوره« يا »مسوّره« است و در صورت دوم »مهمله« .
در مورد اقسام مذكور ، توجّه به چند نكته حائز اهميت است :
الف( به كار بردن قضيّه مهمله در زبان علمى و استدلال‏هاى فلسفى جايز نيست ؛ چراكه دقيق بودن ، يكى از ويژگى‏هاى زبان علمى است .
ب( گاهى براى نوآموزان منطق ، قضيّه مهمله به لحاظ ساختار ظاهرى با قضيّه طبيعيّه مشتبه مى‏شود . براى تمايز اين دو قضيّه از يكديگر مى‏توان از ملاك زير مدد جست :
در قضيّه طبيعيه ، مى‏توان به موضوع ، كلمه »مفهوم« را افزود ؛ در حالى كه اگر در قضيّه مهمله چنين كلمه‏اى به موضوع اضافه شود ، قضيّه بى‏معنا خواهد شد ؛ مثلاً در قضيّه »انسان نوع است« مى‏توان گفت : »مفهوم انسان ، نوع است« ؛ ولى در قضيّه »آب مايع است« نمى‏توان گفت : »مفهوم آب مايع است« .
ج( قضيّه محصوره به نوبه خود به دو قسم »كليّه« و »جزئيه« تقسيم مى‏شود ؛ مانند »هر انسانى متفكر است« ، »بعضى انسان‏ها شاعرند« ، »هيچ انسانى سنگ نيست« ، »بعضى انسان‏ها فقيه نيستند« . به كليّت و جزئيّت در قضاياى محصوره اصطلاحاً »كمّ« قضيه گفته مى‏شود و به الفاظى كه دلالت بر كليّت و يا جزئيّت مى‏كنند »سور« قضيه مى‏گويند ؛ مانند »هر« ، »همه« ، »بعضى« ، »هيچ‏يك« .
د( از ميان اقسام مذكور ، تنها قضاياى محصوره در علوم و فنون كاربرد اساسى دارند . از اين رو، مباحث منطقى در باب قضايا بيشتر ناظر بر محصورات است . علّت چنين جايگاه والايى براى قضاياى محصوره اين است كه ، قضاياى شخصى از آن جهت كه تنها درباره يك جزئى حقيقى حكم مى‏كنند براى دانشمندانى كه به‏دنبال يافتن قوانين و قضاياى كلّى‏اند ارزش چندانى ندارند . قضاياى طبيعيّه نيز در حكم قضاياى شخصيه‏اند ؛ چرا كه اين‏گونه قضايا از آن جهت كه موضوعشان مفهومى كلى است و ارتباطى به مصاديق آن ندارند هيچ قانون قابل تطبيقى بر مصاديق خود ارائه نمى‏دهند و از اين‏رو در حكم قضاياى شخصيه‏اند. قضاياى مهمله نيز از آن جهت كه انحلال به قدر متيقّن )جزئى بودن( پيدا مى‏كنند ، همگى در حكم قضيّه جزئى‏اند .

2  . معدوله و محصّله
گاهى در قضيّه ، ادات سلب به صورت جزئى از موضوع يا جزئى از محمول و يا جزئى از هر دو به كار مى‏رود . موضوع يا محمولى كه بدين گونه از صورت اصلى خود عدول مى‏كند يك »حدّ سلبى« خوانده مى‏شود و قضيّه را در اين صورت »معدوله« مى‏گويند ؛ مانند »نابينا نيازمند يارى است« . در برابر قضيّه معدوله ، »قضيّه محصله« قرار دارد . منظور از محصله ، قضيّه‏اى است كه موضوع يا محمول و يا طرفين آن از الفاظ ايجابى تشكيل شده باشند ؛ مانند »على عادل است« ، »آسمان ابرى نيست« .
بنابراين ، تحصيل و عدول مربوط به موضوع و محمول قضيّه است ؛ ولى سلب و ايجاب بيان كننده كيفيت نسبت در قضيّه است . از اين رو، هر يك از اقسام محصله و معدوله ممكن است موجبه و يا سالبه باشد .
مجموعه حالات صورت‏هاى قضيّه حملى از جهت تحصيل و عدول و با در نظر گرفتن سلب و ايجاب به شرح زير است  :
1  . موجبه محصّلة الموضوع : »على نابينا است« . نام ديگر اين قضيه »موجبه معدولة المحمول« است  .
2  . موجبه محصّلة المحمول : »نابينا نيازمند يارى است« . نام ديگر اين قضيه »موجبه معدولة الموضوع« است  .
3  . موجبه محصّلة الطرفين : »تهران شهرى بزرگ است« .
4  . موجبه معدولة الطرفين : »نامسلمان بى‏سعادت است« .
5  . سالبه معدولة الموضوع : »نابينا مستحق سرزنش نيست« .
6  . سالبه معدولة المحمول : »انسان ناسپاس نيست« .
7  . سالبه معدولة الطرفين : »نابينا ناشنوا نيست« .
8  . سالبه محصّلة الطرفين : »ظلم پايدار نيست« .

3  . موجّهه و مطلقه
قبل از تبيين اين تقسيم ، ناگزير بايد دو اصطلاح »مادّه« و »جهت« را توضيح دهيم تا براساس آن تقسيم مذكور روشن شود :
مادّه : در هر قضيه ارتباطى بين موضوع و محمول وجود دارد . به نحوه ارتباط موضوع و محمول در متن واقع كه عبارت است از  : 1  . وجوب )ضرورت ثبوت محمول براى موضوع مانند: خداوند موجود است(؛  2  . امتناع )ضرورت عدم ثبوت محمول براى موضوع مانند: شريك خداوند موجود است(؛  3  . امكان )ضرورت نداشتن ثبوت و يا عدم ثبوت محمول براى موضوع مانند: انسان شاعر است(، »مادّه قضيّه« مى‏گويند .
جهت : لفظ حاكى از مادّه ، »جهت قضيه« ناميده مى‏شود . هيچ قضيّه‏اى بدون ماده نخواهد بود ؛ چراكه رابطه موضوع و محمول در متن واقع ، ضرورتاً يكى از سه حالت وجوب ، امتناع و امكان خواهد بود ؛ در حالى كه قضيّه مى‏تواند فاقد جهت و لفظ حاكى از مادّه باشد .
قضيّه‏اى كه در آن جهت ذكر شده باشد »موجّهه« يا »رباعيّه« است ؛ مانند »انسان ضرورتاً حيوان است« و قضيّه‏اى كه فاقد جهت باشد »مطلقه« نام دارد ؛ مانند »انسان حيوان است« .

4  . تقسيم قضيّه حملى موجبه به ذهنيّه ، خارجيّه و حقيقيّه .
منطقيّون قضيّه حملى موجبه را - كه الزاماً موضوع آن بايد موجود باشد - به‏اعتبار ظرف تحقّق موضوع ، به سه قسم ذهنيّه ، خارجيّه و حقيقيّه تقسيم كرده‏اند :
ذهنيّه ، مانند »سيمرغ حيوانى افسانه‏اى است« ، خارجيّه ، مانند »آتش گرم است« ، حقيقيّه ، مانند »مجموع زواياى داخلى مثلث برابر دو زاويه قائمه است« .
همان‏طور كه ملاحظه مى‏كنيد موضوع در مثال نخست تنها در ظرف ذهن محقّق است و در مثال دوم فقط در ظرف خارج و در مثال سوم اعمّ از ذهن و خارج.
هدف منطقى از از تقسيم مذكور اين است كه تبيين كند اگر قضيّه موجبه‏اى بخواهد مقدّمه استدلال قرار گيرد مى‏تواند موضوع آن ذهنى و فرضى نيز باشد. همان‏گونه كه در درس‏هاى آينده روشن خواهد شد، اگر نحوه وجود موضوع در مقدمات استدلال با يكديگر تفاوت داشته باشد موجب اشتباه و خطاى در تفكر خواهد شد.

چكيده 
1  . »قضيه« عبارت است از : مركّب تامّى كه ذاتاً بتواند متّصف به صدق و يا كذب شود  .
2  . »صورت قضيّه« عبارت است از : ساختار و نحوه كنار هم قرار گرفتن اجزاى قضيّه ، و »مادّه قضيّه« عبارت است از : محتوا و مفاد آن  .
3  . قضيه در تقسيم نخست به »حملى« و »شرطى« تقسيم مى‏شود : قضيّه حملى قضيّه‏اى است كه در آن به ثبوت چيزى براى چيزى و يا نفى چيزى از چيزى حكم شده باشد و قضيّه شرطى قضيّه‏اى است كه در آن به وجود يا عدم نسبتى بين دو يا چند قضيّه حكم شده باشد  .
4  . قضيّه حملى به اعتبار موضوع به شخصيّه ، طبيعيّه ، مهمله و محصوره تقسيم مى‏شود  .
5  . به لفظ حاكى از تعداد افراد موضوع ، در قضيّه محصوره »سور« قضيه و به عنصر ايجاب يا سلب در قضيه ، در اصطلاح، »كيف« گفته مى‏شود  .
6  . اگر در قضيه ادات سلب به صورت جزئى از موضوع يا جزئى از محمول و يا جزئى از هر دو به كار رود ، »معدوله« است و در غير اين صورت »محصّله« .
7  . به نحوه ارتباط موضوع و محمول در متن واقع ، مادّه »قضيّه« و به لفظ حاكى از آن »جهت« مى‏گويند  .
8  . قضيّه‏اى كه در آن جهت ذكر شده باشد »موجّهه« است و قضيّه‏اى كه فاقد جهت باشد »مطلقه« نام دارد  .
9  . قضيّه حملى موجبه به اعتبار ظرف تحقق موضوع به ذهنيّه ، خارجيّه و حقيقيه تقسيم مى‏شود .

پرسش
1  . قضيّه را تعريف كنيد و نكات آن را توضيح دهيد  .
2  . اقسام قضاياى حملى را به لحاظ موضوع بيان كنيد  .
3  . انواع قضاياى محصوره را با ذكر مثال بيان كنيد  .
4  . صورت‏هاى قضيّه حملى از جهت تحصيل و عدول را با در نظر گرفتن سلب و ايجاب بنويسيد  .
5  . براى هر يك از قضاياى خارجيّه ، ذهنيّه ، و حقيقيه يك مثال ذكر كنيد  .
6  . جهت و مادّه را تعريف كنيد  .
7  . چرا تنها قضاياى محصوره در علوم و فنون كاربرد اساسى دارند ؟
8  . منظور از صورت و مادّه قضيّه چيست ؟

خودآزمايى
1  . در قضيّه »ابن سينا فيلسوف است« كلمه فيلسوف چيست ؟
الف( نسبت حكميه . ب( محكوم عليه . ج( محكوم به . د( حكم  .
2  . قضيّه به لحاظ موضوع به چه اقسامى تقسيم مى‏شود ؟
الف( شخصيّه ، مهمله ، موجبه ، سالبه . ب( شخصيّه ، طبيعيّه ، مهمله ، محصوره .
ج( موجبه ، سالبه ، جزئيّه ، كليّه . د( موجبه كليّه ، موجبه جزئيّه ، سالبه كليّه ، سالبه جزئيّه  .
3  . قضيّه‏اى كه در آن به كميّت افراد موضوع تصريح نشده است چه نام دارد ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( محصوره . د( مهمله  .
4  . قضيّه »نمازگزاران اين مسجد هزار نفرند« به لحاظ موضوع چه نوع قضيه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( محصوره . د( مهمله  .
5  . قضيّه »حيا جزء دين است« به لحاظ موضوع چه نوع قضيه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( محصوره . د( مهمله  .
6  . قضيّه »انسان به محض اين كه مستغنى شود طغيان مى‏كند« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه ج( محصوره . د( مهمله  .
7  . چرا مركّب تامّ خبرى در منطق ، قضيّه ناميده مى‏شود ؟
الف( چون از چند لفظ تركيب يافته كه كامل است . ب( چون داراى جمله‏هاى مُشْعِر به استفهام است .
ج( چون قضاوت و حكمى را مى‏فهماند . د( چون شنونده را منتظر نمى‏گذارد  .
8  . در يك قضيّه حملى آنچه به جزء ديگر اسناد داده مى‏شود چه ناميده مى‏شود ؟
الف( محكوم به . ب( مسند اليه . ج( محكوم عليه . د( موضوع  .
9  . قضيه‏اى كه در آن به كميّت افراد موضوع تصريح شده است ، چه نام دارد ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( محصوره . د( مهمله  .
10  . قضيّه »گاهى بعضى از مردم ، آنچه را مى‏توانند به دست آورند ، باور ندارند« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( مهمله . د( محصوره  .
11  . »الحمد للَّه« چه مركّبى است ؟
الف( تامّ خبرى - محصوره . ب( تامّ انشايى - محصوره . ج( ناقص خبرى - طبيعيّه . د( ناقص انشايى - مهمله  .
12  . آيه »والنجم والشجر يسجدان« كدام‏يك از گزينه‏هاى زير را نشان مى‏دهد ؟
الف( موجبه كليّه . ب( سالبه كليّه . ج( موجبه جزئيّه . د( سالبه جزئيّه  .
13  . در قضيّه »مَن عَرَفَ نفسَه فَقَد عَرَفَ ربَّه« ، فَقَد عَرفَ رَبَّه چيست ؟
الف( محمول . ب( مسند اليه . ج( تالى . د( نسبت حكميّه  .
14  . كدام‏يك از موارد زير كيف قضيّه محسوب مى‏شود ؟
الف( سالبه . ب( كلّيّه . ج( صدق . د( سور  .
15  . قضيّه »عرب بر ره شعر دارد سوارى« به لحاظ موضوع چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( طبيعيّه . ج( مهمله . د( محصوره  .
16  . اين بيت »هركه ناموخت از گذشت روزگار / هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار« از لحاظ معنا عبارت است از :
الف( حملى . ب( شرطى . ج( مركّب تامّ انشايى . د( قضيّه مركّب  .
17  . قضاياى »او غير هنرمند است« و »نامسلمان بى‏سعادت است« به لحاظ كيف به ترتيب ................ و ................... هستند.
الف( موجبه - سالبه . ب( سالبه - موجبه . ج( موجبه - موجبه . د( سالبه - سالبه  .
18  . »وجوب« و »ضرورت« به ترتيب عبارت است از :
الف( مادّه - جهت . ب( جهت - مادّه . ج( مادّه - كيف . د( كيف - جهت  .
19  . قضاياى »انسان ضرورتاً ناطق است«، و »شريك خدا موجود نيست« به ترتيب كدامند؟
الف( موجّهه - موجّهه . ب( مطلقه - مطلقه . ج( موجّهه - مطلقه . د( مطلقه - موجّهه  .
20  . براى اين بيت »دوست دارم شمع باشم ، در دل شب‏ها بسوزم / روشنى بخشم به جمعى و خودم تنها بسوزم« كدام گزينه صادق است ؟
الف( مركّب تامّ خبرى . ب( مركّب تامّ انشايى . ج( قضيّه حملى . د( قضيّه شرطى .

براى تفكّر بيشتر
1  . چرا موادّ قضايا ، منحصر در وجوب ، امتناع و امكان هستند ؟
2  . ملاك صدق و كذب قضاياى موجّهه چيست ؟
3  . چرا تقسيم قضيّه حملى به ذهنيّه ، خارجيه و حقيقيّه به قضاياى موجبه اختصاص دارد ؟
4  . فرق قضاياى خارجيّه و حقيقيّه چيست ؟
5  . آيا طبقه بندى قدما از قضاياى حقيقيّه و خارجيّه بر طبقه بندى متأخران از قضاياى موجبه به حقيقيّه ، خارجيّه و ذهنيّه منطبق است ؟ چرا ؟
6  . تقسيم قضيّه به خارجيّه و حقيقيّه در منطق ارسطويى يافت مى‏شود يا از نوآورى حكيمان مسلمان است ؟












درس يازدهم
قضاياى شرطى و اقسام آن
اهداف كلى
اهداف كلّى درس يازدهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . با قضاياى شرطى و اقسام آن آشنا شود ؛
2  . ملاك صدق و كذب قضاياى شرطى را فرا گيرد .

اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . قضاياى شرطى متّصل و منفصل را تعريف كنيد ؛
2  . اقسام قضاياى شرطى متّصل و منفصل را به‏تفصيل بيان كنيد ؛
3  . ملاك صدق و كذب قضاياى شرطى را توضيح دهيد ؛
4  . چند نمونه از قضاياى محرّف را بيان كنيد.

تقسيمات قضيّه شرطى
در درس گذشته بيان كرديم كه در تقسيم نخست ، قضيه به دو قسم حملى و شرطى تقسيم مى‏شود و نيز در تعريف قضيّه شرطى گفتيم : قضيّه‏اى است كه در آن به وقوع يا عدم وقوع نسبت بين دو قضيّه حكم شده باشد . در اين درس به بيان تقسيمات مختلف قضيّه شرطى مى‏پردازيم.

1  . قضيّه شرطى متّصل و منفصل
قضيّه شرطى بر اساس چگونگى رابطه‏اى كه بين دو طرف آن )مقدّم و تالى( وجود دارد به متّصل و منفصل تقسيم مى‏شود ؛ زيرا رابطه مقدّم و تالى يا از نوع پيوستگى و تلازم است و يا از نوع گسستگى و تعاند .
الف( شرطى متّصل . قضيّه شرطى متّصل، قضيه‏اى است كه در آن به اتّصال بين دو نسبت ، يعنى به ثبوت نسبتى بر فرض ثبوت نسبت ديگر، و يا عدم اتّصال آن دو، حكم مى‏شود ؛ به عبارت ديگر ، قضيّه شرطى متّصل ، قضيّه‏اى است كه در آن به پيوستگى و وابستگى يك قضيّه )تالى( به قضيّه ديگر )مقدم( يا عدم آن حكم شود ؛ مانند »اگر خورشيد برآيد ، ستارگان ناپديد مى‏شوند« ؛ »چنين نيست كه اگر بهار بيايد درختان خشك مى‏شوند«.
ساختار قضيه شرطى متّصل به زبان نمادى چنين است : »اگر الف ، ب است . آن‏گاه ج ، د است«.
قضيه شرطى متّصل داراى دو جزء است  :
1  . »الف ب است« . كه »مقدّم« ناميده مى‏شود ؛
2  . »ج ، د است« كه »تالى« ناميده مى‏شود .
اگر مقدّم و تالى به نحو مستقل لحاظ شوند ، هر كدام‏يك قضيّه حملى يا شرطى كامل خواهند بود كه آن قضيّه حملى مى‏تواند شخصيّه ، طبيعيّه ، مسوّره ، كلّى، جزئى و يا ... ؛ و قضيّه شرطى نيز مى‏تواند متّصل يا منفصل باشد . چنان كه مى‏تواند در هر صورت موجبه يا سالبه باشد . قضيّه شرطى متّصل نيز مانند قضيّه حملى به موجبه و سالبه تقسيم مى‏شود . مراد از ايجاب ، اذعان به اتّصال دو قضيّه است ؛ مانند »اگر اين عدد زوج باشد آن‏گاه بر دو قابل قسمت است« . منظور از سلب ، حكم به رفع رابطه اتّصال بين دو قضيّه است ؛ مانند »چنين نيست كه اگر اين عدد فرد باشد آن‏گاه بر دو قابل قسمت باشد« . بنابراين ، ايجاب و سلب در قضيه شرطى متّصل به سالبه و موجبه بودن مقدّم و يا تالى و يا هر دو وابسته نيست . به عنوان مثال : قضاياى زير ، همه موجبه‏اند ، اگرچه مقدّم يا تالى و يا هر دو آنها سالبه است :
»اگر باران به كوهستان نبارد / به سالى دجله گردد خشك رودى« ، »اگر باران رحمت ببارد ، جنگل خشك نخواهد شد« ، »اگر دوستم گرفتار نبود ، حال من نيز چنين درهم نبود« .
ب( شرطى منفصل . قضيّه شرطى منفصل قضيّه‏اى است كه در آن به عناد و تنافى دو يا چند نسبت خبرى يا به عدم جدايى و گسستگى آنها حكم مى‏شود ؛ به‏عبارت ديگر ، قضيّه شرطى منفصل قضيّه‏اى است كه در آن به تنافى و ناسازگارى دو نسبت و يا عدم آن حكم مى‏شود ؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است« . اجزاى قضيه منفصل بر خلاف متّصل نسبت به يكديگر هيچ اولويتى ندارند و نامگذارى اجزاى آن به مقدّم و تالى تنها به جهت تقدّم لفظى در قضيّه است . ساختار قضيّه شرطى منفصل به زبان نمادى چنين است : »يا الف ب است و يا الف د است« ؛ اگر در قضيّه شرطى منفصل حكم به وجود انفصال و جدايى دو يا چند قضيّه شده باشد موجبه است ؛ مانند »يا شى‏ء موجود است يا شى‏ء معدوم است« و اگر اذعان به رفع عناد و گسستگى شده باشد ، سالبه خواهد بود ؛ مانند »چنين نيست كه يا انسان عالم باشد يا روستايى«.

2  . شخصيّه ، مهمله و محصوره
قضاياى شرطى متّصل و منفصل به اعتبار ويژگى‏ها ، شرايط و زمان‏هاى وقوع اتّصال و يا انفصال بين مقدّم و تالى به اين اقسام تقسيم مى‏شوند :
الف( شخصيّه . اگر حكم به اتّصال و يا انفصال فقط در يك زمان و يا حالت معيّن و مشخّص باشد ، قضيّه »شخصيّه« خواهد بود . شخصيّه متّصل ، مانند »اگر امروز هوا آفتابى باشد به صحرا خواهيم رفت« .
شخصيّه منفصل ، مانند »يا امروز شنبه است يا يكشنبه« .
ب( مهمله . اگر در قضيّه شرطى صريحاً به عام و يا خاص بودن زمان اتصال و يا انفصال قضايا اشاره‏اى نشده باشد ، قضيّه »مهمله« خواهد بود .
مهمله متّصل ، مانند »اگر باران ببارد ، هوا لطيف مى‏شود« ؛
مهمله منفصل ، مانند »عدد يا زوج است يا فرد« .
ج( محصوره . اگر در قضيّه شرطى ، كمّيت و مقدار حالت‏ها و زمان‏هاى اتّصال و يا انفصال قضايا بيان شده باشد ، قضيه »محصوره« ناميده مى‏شود . در اين صورت قضيه شرطى به نوبه خود به دو قسم كلّى و جزئى تقسيم مى‏شود . بايد دانست كه جزئى و كلّى بودن قضيه شرطى تنها مربوط به كلّيّت و جزئيّت حكم به اتّصال و يا انفصال است ، نه كلّيت مقدّم يا تالى آنها . بنابراين ، قضيه »همواره اگر اين شبح انسان باشد ، حيوان است« كلّى است ، اگر چه مقدّم آن قضيّه‏اى شخصيّه است .
كليّه متّصل ، مانند »همواره وقتى خورشيد طلوع مى‏كند ، روز آغاز مى‏شود« ؛
كليّه منفصل ، مانند »دائماً عدد يا زوج است يا فرد« ؛
جزئيّه متّصل ، مانند »بعضى اوقات وقتى خورشيد در آسمان است ، ماه ديده مى‏شود« ؛
جزئيّه منفصل ، مانند »بعضى اوقات يا بايد جهاد كرد و يا هجرت« .

3  . تقسيم قضيّه شرطى متّصل به لزومى و اتفاقى
الف( شرطى متّصل لزومى . قضيّه‏اى است كه اتّصال و پيوند مقدّم و تالى در آن ضرورى است ؛ مانند اين كه مقدّم علّت تالى باشد ، يا به عكس و يا اين كه هر دو معلول يك علّت باشند : »اگر خورشيد طلوع كند ، روز آغاز مى‏شود« ، »اگر انسان بيمار شود ، در بدن او خللى ايجاد شده است« ، »اگر روز آغاز شود ، جهان روشن خواهد شد« .
ب( شرطى متّصل اتفاقى . قضيه‏اى است كه مصاحبت و همراهى بين دو نسبت خبرى صرفاً براساس تقارنى اتفاقى باشد ؛ مانند »اگر قارون مال اندوخت ، لقمان حكمت آموخت« . اطلاق قضيّه شرطى بر اين نوع قضايا مجاز است ؛ چراكه ارتباط مقدّم و تالى تنها نوعى معيّت و تقارن است و رابطه شرط و جزاى حقيقى بين آنها برقرار نيست .

4  . تقسيم قضيّه شرطى منفصل به حقيقى ، مانعة الجمع و مانعة الخلوّ
الف( قضيّه منفصل حقيقى. قضيّه‏اى است كه در آن به عناد و گسستگى بين دو نسبت خبرى به گونه‏اى حكم شده كه نه مى‏تواند هر دو نسبت صادق باشد و نه هر دو نسبت كاذب باشد ؛ يعنى اجتماع و ارتفاع آن دو با هم محال است؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است«.
ب( قضيّه منفصل مانعة الجمع . قضيّه‏اى است كه در آن به عناد و انفصال بين دو نسبت خبرى به گونه‏اى حكم شده است كه هر دو نسبت نمى‏توانند صادق باشند ، هر چند هر دو نسبت مى‏توانند كاذب باشند ؛ يعنى اجتماع آن دو محال است ، ولى ارتفاع آنها محال نيست ؛ مانند »يا هر كاغذى سفيد است يا سياه« .
ج( قضيّه منفصل مانعة الخلوّ . قضيّه‏اى است كه در آن به تنافى و ستيز دو نسبت خبرى به گونه‏اى حكم شده است كه نمى‏تواند هر دو نسبت كاذب باشد هر چند مى‏تواند هر دو نسبت صادق باشند ؛ يعنى ارتفاع آن دو محال است ، ولى اجتماع آنها محال نيست ؛ مانند »يا مكافات عمل در دنياست يا در آخرت« .
منظور از اظهار قضيّه مانعة الخلوّ بيان اين امر است كه دست كم يكى از دو جزء قضيّه صادق است .

5  . تقسيم قضيّه شرطى منفصل به اتّفاقى و عنادى
قضيّه منفصل را مى‏توان به اتّفاقى و عنادى تقسيم كرد . در قضيّه عنادى ، انفصال و جدايى مقدّم و تالى برخاسته از طبيعت طرفين است و به همين جهت ضرورى و غير قابل تخلّف است ؛ امّا در قضيّه اتفاقى ، تنافى و جدايى مقدّم و تالى از يكديگر امرى اتفاقى و غير ضرورى است . عنادى ، مانند »يا عدد زوج است يا فرد« ؛ اتفاقى ، مانند »قبل از ظهر يا حسن به مدرسه مى‏رود يا حسين« .
اقسام قضاياى شرطى را به صورت نمودار زير مى‏توان نشان داد :

قضيّه شرطى
متّصل منفصل
شخصيّه مهمله محصوره شخصيّه مهمله محصوره
لزومى اتّفاقى لزومى اتّفاقى لزومى اتّفاقى حقيقى مانعة الجمع مانعة الخلوّ
عنادى اتّفاقى عنادى اتّفاقى عنادى اتّفاقى

تبديل قضيّه حملى و شرطى به يكديگر
در درس اوّل بيان كرديم ، انسان ذاتاً موجودى متفكّر است و با اين ويژگى ذاتى از ديگر انواع حيوان ممتاز مى‏شود . اكنون بايد دانست كه آدمى در اين خصيصه داراى قدرت و توانايى شايانى است و يك حكم را مى‏تواند به صورت‏هاى مختلف بيان كند ؛ مثلاً قضيّه حملى »انسان حيوان است« را مى‏تواند در قالب قضيّه شرطى متّصل »اگر موجودى انسان باشد حيوان است« بيان كند و نيز قضيّه شرطى متّصل »اگر نور شدّت يابد مردمك چشم تنگ مى‏شود« را به قضيّه حملى »شدّت نور موجب تنگى مردمك چشم مى‏شود« تبديل كند . تحويل قضيّه حملى و شرطى به يكديگر در همه قضاياى شرطى و حملى امكان‏پذير است و اختصاص به نوع خاصى از آن دو ندارد .

قضاياى محرّف
قضيّه حملى و شرطى هر يك داراى ساختارى منطقى است . گاهى اين ساختار منطقى به دليل جابه‏جايى اجزاى قضيّه ؛ ابهام در گفتار ، كژتابى زبان و اختصار مخلّ ، دچار پيچيدگى و تحريف مى‏شود به نحوى كه تشخيص و شناخت ساختار منطقى قضيّه خالى از دشوارى نيست . چنين قضيه‏اى را ، قضيّه »محرَّف« يا »مُنْحرِفْ« مى‏نامند .
در موارد زير تعدادى از اين قضايا و چگونگى تأويل آنها به ساختار منطقى بيان شده است:
1  . »انسان بعضى از حيوان‏هاست« . اين قضيّه در اصل چنين بوده است : »بعضى از انسان‏ها حيوانند« .
2  . »مال انباشته نمى‏شود مگر از طريق بخل و يا از راه حرام« . اين قضيّه مى‏تواند به يكى از صورت‏هاى زير تأويل شود :
الف( شرطى متّصل : »اگر مال انباشته شود ، يا از راه بخل است و يا ا ز طريق حرام« .
ب( شرطى منفصل : »يا مال از راه بخل انباشته مى‏شود و يا از راه حرام« .
3  . »نيست براى انسان جز آنچه براى آن كوشيده است« . اين قضيّه مركب مى‏تواند با انحلال به دو قضيه حملى زير به ساختار منطقى خود بازگشت كند :
الف( حملى سلبى : »آنچه را انسان براى آن نكوشيده است ، مال او نيست« .
ب( حملى ايجابى : »آنچه را انسان براى آن كوشيده است ، مال اوست« .
4  . »فقط انسان ، دانشمند است« . اين قضيه در واقع قضيّه‏اى مركب است كه به دو قضيّه حملى زير انحلال مى‏يابد :
الف( »انسان ، دانشمند است« .
ب( »غير انسان دانشمند نيست« .
5  . »هشت بر دو قابل قسمت نيست ، مگر اين كه زوج باشد« . اين قضيّه در واقع قضيّه شرطى متّصل است ، به اين صورت : »اگر هشت زوج باشد ، بر دو قابل قسمت است« و »اگر هشت زوج نباشد بر دو قابل قسمت نيست« .
6  . »تنها اگر اين موجود حيوان است ، انسان است« . اين قضيّه به صورت قضيّه شرطى متّصل تأويل مى‏شود : »اگر اين موجود حيوان است ، آن‏گاه انسان است« و »اگر اين موجود حيوان نيست ، آن‏گاه انسان نيست« .
7  . »نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند« . اين مصراع به يكى از صورت‏هاى منطقى زير باز مى‏گردد :
الف( قضيّه حملى سلبى : »چنين نيست كه هر چهره بر افروزنده‏اى ، دلبرى بداند« .
ب( قضيّه شرطى سلبى : »چنين نيست كه اگر كسى چهره بر افروخت ، آن‏گاه او دلبرى بداند«.
8  . »به خدا اگر من رفته باشم !« اين قضيه به صورت قضيه حملى زير تأويل مى‏شود: »من نرفته‏ام«.
9  . »اگر فردا هوا مناسب باشد ، ولى امشب كارهايم را انجام ندهم ، فردا به صحرا نخواهم رفت« . اين قضيّه از نظر منطقى به قضيه شرطى متّصل ، كه تالى آن نيز خود قضيّه شرطى متّصل ديگرى است ، بازگشت مى‏كند : »اگر فردا هوا مناسب باشد ، آن‏گاه اگر امشب كارهايم را انجام ندهم ، به صحرا نخواهم رفت« .

ملاك صدق و كذب قضيّه شرطى
صدق و كذب در قضيّه شرطى ، تابع صادق يا كاذب بودن هر يك از مقدّم و تالى ، به تنهايى نيست . گاهى قضيّه شرطى متّصل صادق ، از دو قضيّه كاذب فراهم مى‏آيد ؛ مانند »اگر انسان اسب باشد ، آن‏گاه صاهل است« . و گاهى نيز قضيّه شرطى متّصل لزومى كاذب ، از دو قضيّه صادق فراهم مى‏آيد ؛ مانند »اگر آفتاب طلوع كند ، آن‏گاه سعدى شاعر است« .
بنابر اين، مراد از صدق در قضاياى شرطى مطابقت و عدم مطابقت نسبت اتصال و عناد با واقع است.

چكيده 
1  . قضيّه شرطى به متّصل و منفصل تقسيم مى‏شود و هر يك از اين دو نيز به لزومى و اتفاقى ، عنادى و اتفاقى تقسيم مى‏شوند  .
2  . قضيّه شرطى منفصل به حقيقى ، مانعة الجمع و مانعة الخلوّ تقسيم مى‏شود . در منفصل حقيقى ، اجتماع و ارتفاع مقدّم و تالى محال است ؛ در مانعة الجمع ، اجتماع مقدّم و تالى محال ، ولى ارتفاع آن دو ممكن است ؛ در مانعة الخلوّ ، ارتفاع مقدّم و تالى محال ، ولى اجتماع آن دو ممكن است  .
3  . قضيّه شرطى متّصل و منفصل به اعتبار ويژگى‏ها ، شرايط و زمان‏هاى وقوع اتصال و يا انفصال بين مقدّم و تالى به شخصيّه ، مهمله و محصوره تقسيم مى‏شود  .
4  . هر يك از قضاياى حملى و شرطى به لحاظ صورى به يكديگر تبديل مى‏شوند  .
5  . ساختار منطقى قضاياى حملى و شرطى به دليل جابه‏جايى اجزاى قضيّه ، اختصار مخلّ و ... دچار پيچيدگى و تحريف مى‏شود ؛ به چنين قضايايى در اصطلاح »محرّف« مى‏گويند  .
6  . صدق و كذب در قضيّه شرطى تابع صادق يا كاذب بودن هر يك از مقدّم و تالى به تنهايى نيست . بلكه به درستى و يا نادرستى نسبت اتصال يا انفصال در قضيّه است.

پرسش
1  . قضيّه شرطى متّصل لزومى و اتّفاقى را با ذكر مثال توضيح دهيد  .
2  . قضيّه شرطى منفصل حقيقى ، مانعة الجمع و مانعة الخلوّ را با ذكر مثال بيان كنيد  .
3  . قضيّه شرطيّه شخصيّه ، مهمله و محصوره را تعريف كنيد  .
4  . قضيّه محرّف را با ذكر مثال توضيح دهيد  .
5  . ملاك صدق و كذب قضيّه شرطى چيست ؟
6  . قضيّه شرطى منفصل عنادى و اتّفاقى را با ذكر مثال تعريف كنيد .

خودآزمايى
1  . اقسام قضيّه منفصل عبارت است از :
الف( اتّفاقى و لزوم . ب( مانعة الجمع و مانعة الخلوّ .
ج( مانعة الخلوّ ، حقيقى و مانعة الجمع . د( مانعة الجمع ، حقيقى و عنادى  .
2  . كدام مورد درباره قضيّه منفصل حقيقى درست است ؟
الف( اجتماع مقدّم و تالى در آن محال ، ولى ارتفاع آنها جايز است. ب( اجتماع و ارتفاع مقدّم و تالى در آن محال است .
ج( اجتماع و ارتفاع مقدّم و تالى در آن محال نيست . د( ارتفاع مقدّم و تالى محال ، ولى اجتماع آنها جايز است  .
3  . »هر عددى يا زوج است يا فرد« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( شخصيّه . ب( منفصل حقيقى . ج( شرطى متّصل . د(منفصل مانعة الجمع  .
4  . قضيّه »گر به صورت آدمى انسان بُدى / احمد و بوجهل هم يكسان بُدى« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( حملى . ب( شرطى متّصل . ج( منفصل حقيقى . د( منفصل مانعة الجمع  .
5  . در كدام قضيّه اجتماع مقدّم و تالى محال ، ولى ارتفاع آنها جايز است ؟
الف( منفصل مانعة الجمع . ب( منفصل حقيقى . ج( منفصل مانعة الخلوّ . د( شرطى متّصل  .
6  . »لفظ مفرد يا اسم است يا كلمه« كدام نوع از اقسام قضاياى زير است ؟
الف( منفصل حقيقى . ب( منفصل مانعة الجمع . ج( منفصل مانعة الخلوّ . د( منفصل اتّفاقى  .
7  . در قضيّه »اگر هوا ابرى باشد باران مى‏بارد« تالى كدام است ؟
الف( اگر هوا ابرى باشد . ب( باران مى‏بارد . ج( ابرى بودن هوا . د( باران  .
8  . كدام‏يك از گزينه‏هاى زير قضيّه شرطى منفصل حقيقى است ؟
الف( دلالت يا طبعى است يا وضعى . ب( قضيّه يا موجبه است يا سالبه .
ج( جوهر يا جسم است يا حيوان . د( لفظ يا مركّب خبرى است يا انشايى  .
9  . درباره قضاياى شرطى كدام گزينه غلط است؟
الف( صدق و كذب در قضيّه شرطى الزاماً تابع صادق يا كاذب بودن هر يك از مقدم و تالى، به تنهايى نيست.
ب( قضيّه شرطى )متّصل و منفصل( به سه قسم شخصيّه، مهمله و محصوره تقسيم مى‏شود.
ج( تحويل قضيّه شرطى و حملى به يكديگر در بيشتر موارد امكان‏پذير است.
د( قضيّه شرطى منفصل به دو قسم عنادى و اتّفاقى تقسيم مى‏شود.
10  . قضيّه »هرگاه خورشيد برآيد روز آغاز مى‏شود« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( حملى . ب( شرطى متّصل . ج( منفصل حقيقى . د( منفصل مانعة الخلوّ  .
11  . قضيّه »شكل يا دايره است يا مربّع« چه نوع قضيه‏اى است ؟
الف( منفصل حقيقى . ب( حمليّه . ج( منفصل مانعة الخلوّ . د( منفصل مانعة الجمع  .
12  . قضيّه »اين شخص يا سياه‏پوست است يا سفيدپوست« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( حملى . ب( شرطى متّصل . ج( شرطى منفصل حقيقى . د( شرطى منفصل مانعة الجمع.
13  . قضيّه محرّف »فقط انسان، متفكر است« با انحلال به كدام قضيّه به ساختار منطقى خود بازگشت مى‏كند؟
الف( انسان متفكّر است. ب( غير انسان متفكّر نيست. ج( الف و ب. د( قضيّه فوق محرَّف نيست.
14  . قضيّه شرطى »يا عدد زوج است يا فرد«، الف( شخصيّه است . ب( مهمله است. ج( محصوره جزئيّه است. د( محصوره كلّيّه است.
15  . قضيّه »يا جزاى گناه در دنياست يا در آخرت« چه نوع قضيّه‏اى است ؟
الف( منفصل حقيقى. ب( متّصل حقيقى.
ج( منفصل مانعة الجمع . د( منفصل مانعة الخلوّ  .
16  . قضيّه »يا سعيد غرق نمى‏شود يا در آب است« چه نوع قضيّه‏اى است؟
الف( منفصل حقيقى . ب( متّصل حقيقى. ج( منفصل مانعة الجمع. د( منفصل مانعة الخلوّ  .
17  . درباره قضاياى شرطى متّصل و منفصل كدام گزينه نادرست است؟
الف( در قضيّه شرطى منفصل به تنافى دو نسبت يا عدم آن حكم مى‏شود.
ب( اجزاى قضيّه شرطى منفصل نسبت به هم هيچ اولويتى ندارند و نامگذارى آن‏ها به مقدم و تالى به جهت تقدم لفظى در قضيّه است.
ج( در قضيّه شرطى متّصل به اتّصال بين دو نسبت يا عدم آن حكم مى‏شود.
د( شرط كلّى بودن قضيّه شرطى متّصل و منفصل كلّى بودن مقدّم و تالى آن‏هاست.
18  . قضاياى »اگر باران نبارد، باغ پربار نخواهد بود« و »چنين نيست كه اگر اين كاغذ سياه نباشد، آن‏گاه سفيد است.« به ترتيب كدامند؟
الف( موجبه - موجبه. ب( سالبه - سالبه. ج( موجبه - سالبه. د( سالبه - موجبه.
19  . ساختار منطقى قضيّه »ما خابَ مَنْ تَمَسَّكَ بِكَ« در اصل چيست ؟
الف( حملى . ب( شرطى متّصل . ج( شرطى منفصل حقيقى . د( شرطى متّصل اتّفاقى  .
20  . ساختار منطقى اين مصرع »نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند« در اصل چيست ؟
الف( حملى . ب( شرطى منفصل حقيقى .
ج( شرطى متّصل اتفاقى . د( شرطى منفصل مانعة الخلوّ.

براى تفكّر بيشتر  1  . آيا بحث از »ملاك صدق و كذب قضايا« بحثى منطقى است يا به علوم ديگر مربوط مى‏شود ؟
2  . آيا مى‏توان براى جمع‏آورى قضاياى محرّف منابع و مآخذى يافت ؟
3  . آيا قضيّه شرطى مانعة الخلوّ موجبه با قضيه شرطى مانعة الجمع سالبه تفاوتى دارد ؟ چرا ؟
















درس دوازدهم


استدلال مباشر و اقسام آن


اهداف كلى
اهداف كلّى درس دوازدهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . با استدلال مباشر و اقسام آن آشنا شود ؛
2  . قانونمندى استنتاج منطقى در استدلال مباشر را فرابگيرد ؛
3  . برخى از خطاهاى رايج در استدلال مباشر را بشناسد .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . استدلال مباشر را با ذكر مثال تعريف كنيد ؛
2  . تناقض را تعريف كنيد و جهات وحدت و اختلاف آن را توضيح دهيد ؛
3  . تضاد را تعريف و حكم آن را به لحاظ صدق و كذب بيان كنيد ؛
4  . رابطه تداخل و دخول تحت تضاد را بين دو قضيه توضيح دهيد ؛
5  . عكس مستوى و عكس نقيض را تعريف كنيد ؛
6  . عكس مستوى و عكس نقيض قضاياى محصوره را بيان كنيد ؛
7  . نحوه ساختن نقض موضوع ، محمول و طرفين يك قضيّه را توضيح دهيد ؛
8  . احكام نقض و چند نمونه از مهم‏ترين خطاهاى رايج در استدلال مباشر را ذكر كنيد .


استدلال مباشر )بى‏واسطه(
يكى از مهم‏ترين فعاليت‏هاى انسان در جريان انديشه ، استدلال و استنتاج است . استدلال ، تلاش ذهن براى به دست آوردن تصديقى جديد است . رسيدن به تصديق نو ، گاه از طريق قضيه‏اى واحد حاصل مى‏شود و گاه از طريق كنار هم قرار دادن چند قضيّه . اگر استنتاج و اكتساب يك تصديق تنها از يك قضيّه ديگر باشد »استدلال مباشر« ناميده مى‏شود و اگر از طريق چند قضيه باشد »استدلال غير مباشر« ناميده مى‏شود كه به لحاظ صورت داراى سه قسم است : قياس ، استقرا و تمثيل . و به لحاظ ماده داراى پنج قسم است : برهان ، جدل ، مغالطه ، شعر و خطابه .
استدلال مباشر يا رهنمون شدن ذهن از قضيّه‏اى به قضيه ديگر در يك تقسيم كلّى به سه قسم تقسيم مى‏شود : تقابل ، عكس و نقض .
الف( تقابل . اين قسم از استنتاج ، مجموعه‏اى است مركّب از چهار قسم : تناقض ، تضاد ، دخول تحت تضاد و تداخل ، كه در همه آنها قضيّه اصل و نتيجه ، از حيث موضوع و محمول يكسان هستند ؛ ولى به لحاظ كميّت يا كيفيّت و يا هر دو با يكديگر تفاوت دارند  .
1  . تناقض . هرگاه دو قضيّه از نظر موضوع و محمول يكسان ، ولى از نظر كميّت و كيفيّت متفاوت باشند، آنها را »متناقضين« يا »دو قضيه متناقض« مى‏خوانند . از دو قضيّه متناقض همواره يكى صادق و ديگرى كاذب است . بنابراين، هرگاه نسبت دو قضيه »تناقض« باشد از علم به صدق هر يك ، مى‏توان كذب قضيه ديگر و از علم به كذب هر يك ، مى‏توان صدق قضيّه ديگر را نتيجه گرفت .
دو قضيّه متناقض بايد در نه امر اتّحاد و در سه مورد اختلاف داشته باشند . موارد اختلاف عبارت است از : كم ، كيف و جهت . بنابراين ، از ميان محصورات چهارگانه، همواره بين موجبه كليه و سالبه جزئيّه و بين سالبه كليّه و موجبه جزئيّه با حفظ وحدت‏هاى زير ، رابطه تناقض برقرار است .
وحدت‏هاى معتبر در تناقض عبارتند از  :(18)
يك . وحدت موضوع ، مثل »گل زيباست« ، »گل زيبا نيست« . بنابراين ، دو قضيّه »آسمان آبى است« و »گل آبى نيست« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت موضوع نيست .
دو . وحدت محمول ، مثل »جنگل سبز است« ، »جنگل سبز نيست« . بنابراين ، دو قضيّه »امروز هوا آفتابى است« و »امروز هوا ابرى نيست« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت محمول نيست .
سه . وحدت شرط ، مثل »انسان به شرط كوشش موفّق است« ، »انسان به شرط كوشش موفّق نيست« . بنابراين ، دو قضيّه »انسان رشد مى‏كند اگر از استعداد خود استفاده كند« و »انسان رشد نمى‏كند اگر از استعداد خود استفاده نكند« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در شرط نيست .
چهار . وحدت اضافه ، مثل »گل كوچك است نسبت به درخت« و »گل كوچك نيست نسبت به درخت« . بنابراين ، دو قضيّه »قلم سبك است نسبت به كتاب« و »قلم سبك نيست نسبت به تار مو« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در اضافه )نسبت( نيست .
پنج . وحدت جزء و كل ، مثل »تمام صحرا سرسبز است« و »تمام صحرا سرسبز نيست« . بنابراين ، دو قضيّه »قسمتى از جنگل سبز است« و »تمام جنگل سبز نيست« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در جزء و كل نيست .
شش . وحدت قوّه و فعل ، مثل »على پزشك است بالفعل« و »على پزشك نيست بالفعل« . بنابراين ، دو قضيّه »شكوفه ميوه است بالقوّه« و »شكوفه ميوه نيست بالفعل« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در قوّه و فعل نيست .
هفت . وحدت مكان ، مثل »مؤمن زندانى است در دنيا« و »مؤمن زندانى نيست در دنيا« . بنابراين ، دو قضيّه »پرنده زيباست در آسمان« و »پرنده زيبا نيست در قفس« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در مكان نيست .
هشت . وحدت زمان ، مثل »امروز هوا گرم است« و »امروز هوا گرم نيست« . بنابراين ، دو قضيه »درخت سبز است در بهار« و »درخت سبز نيست در خزان« متناقض نيستند ؛ زيرا در آنها وحدت در زمان نيست  .(19)
2  . تضاد . هرگاه دو قضيّه كلّى از نظر موضوع و محمول يكسان ، ولى يكى موجبه و ديگرى سالبه باشد ، آنها را »دو قضيّه متضاد« يا »متضادّين« مى‏خوانند ؛ مانند »هر انسانى حيوان است« و »هيچ انسانى حيوان نيست« . ممكن نيست كه دو قضيّه متضاد هر دو صادق باشند . بنابراين ، در صورت علم به صدق هر يك از آن دو ، كذب قضيّه ديگر را مى‏توان نتيجه گرفت، هر چند ازكذب يكى نمى‏توان صدق ديگرى را نتيجه گرفت . به تعبير ديگر ، دو قضيّه متضاد نمى‏توانند هر دو با هم صادق باشند ؛ امّا ممكن است هر دو كاذب باشند  .
3  . دخول تحت تضاد . هرگاه دو قضيّه جزئى از نظر موضوع و محمول يكسان ، ولى يكى موجبه و ديگرى سالبه باشد، آنها را »داخلتان تحت تضاد« مى‏خوانند ؛ مانند »بعضى از پرندگان مهاجرند« و »بعضى از پرندگان مهاجر نيستند« . هرگاه چنين نسبتى بين دو قضيه وجود داشت اگر يكى كاذب بود حتماً ديگرى صادق خواهد بود ؛ امّا از صدق يكى نمى‏توان همواره كذب ديگرى را نتيجه گرفت ؛ چراكه ممكن است هر دو صادق باشند  .
4  . تداخل . هرگاه دو قضيه از نظر موضوع و محمول و كيفيّت يكسان ، ولى يكى كلّى و ديگرى جزئى باشد آنها را »متداخل« مى‏خوانند ؛ مانند »بعضى انسان‏ها آزاده‏اند« و »همه انسان‏ها آزاده‏اند« . در اين نسبت همواره مى‏توان از صدق كلّيه ، صدق جزئيه و ازكذب جزئيه ، كذب كلّيه را نتيجه گرفت ؛ ولى از كذب كلّيه ، كذب جزئيه و يا از صدق جزئيه ، صدق كلّيه را نمى‏توان نتيجه گرفت . معمولاً اقسام تقابل را در جدولى كه به نام »مربّع تقابل« خوانده مى‏شود نمايش مى‏دهند :

تضاد
موجبه كلّيّه سالبه كلّيه

تداخل تناقض تداخل

موجبه جزئيّه سالبه جزئيّه
دخول تحت تضاد

ب( عكس . يكى از اقسام استدلال مباشر ، عكس است . عكس به معناى جابه‏جا كردن دو طرف يك قضيه است به نحوى كه اگر قضيه نخست صادق باشد قضيّه عكس نيز صادق باشد . در جريان عكس كردن يك قضيه ، گاهى تغييرات ديگرى نيز به عمل مى‏آيد كه در جاى خود توضيح داده خواهد شد .
همان طور كه بيان شد از نظر منطقى ، اگر قضيّه‏اى صادق باشد ، عكس آن نيز صادق خواهد بود و اگر قضيّه عكس كاذب باشد لاجرم اصل نيز كاذب خواهد بود . استدلال مباشر عكس داراى دو قسم است  : 1  . مستوى  ، 2  . نقيض  .
1  . عكس مستوى . اين روش از عكس ، به معناى جابه‏جا كردن دو طرف يك قضيّه بدون تغيير در كيف آن است ؛ به گونه‏اى كه همواره اگر قضيه نخست )اصل( صادق باشد ، قضيه دوم )عكس( نيز صادق است . لازمه حفظ صدق قضيّه عكس، ايجاد تغيير كمّى در بعضى از قضاياى محصوره است . بنابراين ، عكس مستوى در هر يك از قضاياى محصوره به صورت زير خواهد بود :
- عكس موجبه كلّى به‏گونه‏اى كه همواره و در همه مثال‏ها صادق باشد ، موجبه جزئى خواهد بود ؛ مانند »هر انسانى حيوان است« ر »بعضى از حيوانات انسانند« .
- عكس موجبه جزئى نيز همواره به صورت موجبه جزئى صادق خواهد بود ؛ مانند »بعضى از انسان‏ها سفيدند« ر »بعضى از سفيدها انسانند« .
- عكس سالبه كلى ، سالبه كلى است ؛ مانند »هيچ انسانى سنگ نيست« »هيچ سنگى انسان نيست« .
- سالبه جزئى عكس مستوى معتبر ندارد ؛ زيرا هر چند در بعضى از موارد عكس آن صادق است ؛ ولى همواره عكس آن صادق نخواهد بود ؛ مثلاً از قضيه »بعضى از حيوانات پرنده نيستند« نمى‏توان نتيجه گرفت كه »بعضى از پرندگان حيوان نيستند« .
2  . عكس نقيض . در اين نوع از عكس دو روش وجود دارد كه از نظر منطقى هر دو اسلوب صحيح و معتبر است .
الف( روش عكس نقيض موافق )روش قدما( . در اين روش ابتدا موضوع و محمول به نقيض خود تبديل شده و سپس با يكديگر جابه‏جا مى‏شوند به نحوى كه كيف و صدق قضيّه اصل تغيير نكند . عكس نقيض موافق ، به لحاظ كميّت ، درست برخلاف عكس مستوى است . بنابراين ، در قضاياى محصوره ، عكس نقيض موافق به صورت زير خواهد بود :
- عكس نقيض موجبه كلّى ، موجبه كلّى است ؛ مانند »هر انسانى حيوان است« ر »هر غير حيوانى غير انسان است« .
- عكس نقيض سالبه كلّى ، همواره به صورت سالبه جزئى صادق خواهد بود ؛ مانند »هيچ انسانى درخت نيست« ر »بعضى غير درخت‏ها غير انسان نيستند« .
- عكس نقيض سالبه جزئى ، همواره به صورت سالبه جزئى صادق خواهد بود ؛ مانند »بعضى انسان‏ها سفيد نيستند« ر »بعضى غير سفيدها غير انسان نيستند« .
- موجبه جزئى عكس نقيض معتبر ندارد ؛ زيرا هر چند در بعضى از موارد عكس نقيض آن صادق است ؛ ولى همواره عكس نقيض آن صادق نخواهد بود ؛ مثلاً از قضيّه »بعضى غير انسان‏ها حيوانند« نمى‏توان نتيجه گرفت كه »بعضى غير حيوان‏ها انسانند« يا »همه غير حيوان‏ها انسانند« .
ب( روش عكس نقيض مخالف )روش متأخران( . اين روش عبارت است از : قرار دادن نقيض محمول به جاى موضوع و قرار دادن خود موضوع به جاى محمول با تغيير كيف و بقاى صدق قضيّه . از جهت كميّت ، عكس نقيض مخالف ، همان حكم عكس نقيض موافق را دارد . بنابراين ، در قضاياى محصوره عكس نقيض مخالف به صورت زير خواهد بود :
- عكس نقيض موجبه كلّى ، سالبه كلّى است ؛ مانند »هر انسانى حيوان است« ر»هيچ غير حيوانى انسان نيست« .
- عكس نقيض سالبه كلّى ، موجبه جزئى است ؛ مانند »هيچ انسانى درخت نيست« ر»بعضى غير درخت‏ها انسانند« .
- عكس نقيض سالبه جزئى، موجبه جزئى است؛ مانند »بعضى انسان‏ها سفيد نيستند« ر»بعضى غيرسفيدها انسانند« .
- موجبه جزئى ، عكس نقيض مخالف معتبر ندارد ؛ مثلاً از قضيّه »بعضى غير انسان‏ها حيوانند« نمى‏توان نتيجه گرفت كه ، »بعضى غير حيوان‏ها غير انسان نيستند« و يا »هيچ غيرحيوانى غير انسان نيست« .
ج( نقض . اين قسم از استدلال مباشر در حقيقت از توابع عكس است . نقض عبارت است از : تبديل قضيّه‏اى به قضيّه ديگر به گونه‏اى كه اگر قضيّه نخست )اصل( صادق باشد قضيّه دوم )نقض( نيز صادق باشد . در استدلال مباشر »نقض« طرفين قضيّه در جاى خود باقى مى‏مانند .
نقض بر سه قسم است : نقض موضوع ، نقض محمول و نقض طرفين  .
1  . نقض موضوع . نقض موضوع عبارت است از : تبديل موضوع به نقيض آن ، عدم تغيير محمول و تغيير در كمّ و كيف قضيّه . بنابراين ، در قضاياى محصوره ، نقض موضوع به صورت زير خواهد بود :
- نقض موضوع موجبه كلّى ، سالبه جزئى خواهد بود ؛ مانند »هر انسانى ميراست« ر»برخى از غير انسان‏ها ميرا نيستند« .
- نقض موضوع سالبه كلّى ، موجبه جزئى خواهد بود ؛ مانند »هيچ آهنى طلا نيست« ر»بعضى غير آهن‏ها طلا هستند« .
- موجبه جزئى و سالبه جزئى ، نقضِ موضوعِ معتبر ندارد  .
2  . نقض محمول . نقض محمول عبارت است از : تبديل محمول به نقيض آن ، عدم تغيير در موضوع و در كمّ قضيّه و تغيير در كيف آن ، به گونه‏اى كه اگر قضيّه نخست )اصل( صادق باشد ، نقض محمول آن نيز صادق است . بنابراين ، در قضاياى محصوره ، نقض محمول به صورت زير صادق خواهد بود .
- نقض محمول موجبه كلّى ، سالبه كلّى خواهد بود ؛ مانند »هر فلزى ، هادى الكتريسيته است« ر »هيچ فلزى ، غير هادى جريان الكتريسيته نيست« .
- نقض محمول سالبه كلّى ، موجبه كلّى است ؛ مانند »هيچ آبى جامد نيست« ر»هر آبى غير جامد است« .
- نقض محمول موجبه جزئى ، سالبه جزئى است ؛ مانند »بعضى از حيوانات انسانند« ر »بعضى از حيوانات غير انسان نيستند« .
- نقض محمول سالبه جزئى ، موجبه جزئى است ؛ مانند »بعضى از معدن‏ها طلا نيستند« ر »بعضى از معدن‏ها غير طلا هستند« .
3  . نقض طرفين . نقض طرفين عبارت است از : تبديل موضوع و محمول به نقيض آنها ، تغيير در كم و بقاى كيف ، به گونه‏اى كه صدق قضيه هم‏چنان باقى بماند . بنابراين ، در قضاياى محصور ، نقض طرفين به صورت زير خواهد بود :
- نقض طرفين موجبه كلّى ، موجبه جزئى است ؛ مانند »هر فلزى هادى جريان الكتريسيته است« ر »بعضى غير فلزها عايق )غير هادى(اند« .
- نقض طرفين سالبه كلّى ، سالبه جزئى است ؛ مانند »هيچ آهنى طلا نيست« ر»بعضى غير آهن‏ها غير طلا نيستند« .
- موجبه جزئى و سالبه جزئى ، نقض طرفين معتبر ندارند .


خطاهاى رايج در استدلال مباشر
استدلال‏هاى مباشر اگر چه روشن و بديهى‏اند ؛ ولى انسان در تلاش فكرى خود گاه در اين نوع استنتاج دچار خطا و لغزش مى‏شود . برخى از غلطهاى رايج در استدلال مباشر عبارتند از  :
1  . استدلال به وسيله قضيّه محرّف بدون تأويل آن به ساختار منطقى درست ؛ مثلاً نمى‏توان از قضيّه »هر انسانى شاعر نيست« به طريق استدلال مباشر ، عكس مستوى استنتاج كرد : »هيچ‏يك از شاعران انسان نيستند« . چه اين‏كه ساختار منطقى اين قضيّه در حقيقت سالبه جزئى است؛ يعنى »بعضى انسان‏ها شاعر نيستند« ؛ و همان‏طور كه قبلاً بيان شد قضيّه سالبه جزئى اساساً عكس مستوى معتبر ندارد  .
2  . از قضيّه موجبه كلّى به طريق استدلال مباشر ، عكس مستوى قضيّه موجبه كلّى استنتاج شود ؛ حال آن كه عكس مستوى آن موجبه جزئى است ؛ مثلاً از قضيّه »عسل زرد و سيّال است« استنتاج شود : »هر زرد و سيّالى عسل است« .
3  . عدم دقّت در جابه‏جايى موضوع و محمول به طور كامل هنگام استفاده از استدلال مباشر عكس ؛ مثلاً از قضيّه »بعضى از انسان‏ها غير فيلسوفند« استنتاج شود : »بعضى از فيلسوفان غير انسانند« .
4  . توجّه نكردن به قاعده مشهورى كه مفاد آن اين است : اثبات محمولى براى موضوعى به معناى نفى آن محمول از ديگر موضوعات نيست .
رعايت نكردن اين توصيه منطقى گاه موجب لغزش انديشه مى‏شود ؛ مثلاً نمى‏توان از قضيّه »حسن فقيه است« استنتاج كرد : »غير حسن فقيه نيست« .





چكيده 

1  . استدلال مباشر به معناى رهنمون شدن ذهن از يك قضيّه به قضيّه ديگر است و به سه قسم تقابل ، عكس و نقض تقسيم مى‏شود  .
2  . استدلال مباشر تقابل ، مركّب از چهار قسم است : تناقض ، تضاد ، دخول تحت تضاد و تداخل  .
3  . در تقابل تناقض از صدق قضيه به كذب نقيض آن و بالعكس منتقل مى‏شويم .
در تقابل تضاد از صدق قضيّه‏اى به كذب ديگرى مى‏توان منتقل شد ؛ ولى از كذب يكى به صدق ديگرى نمى‏توان انتقال يافت . در تقابل تداخل از صدق كلّى به صدق جزئى و از كذب جزئى به كذب كلّى پى مى‏بريم و در نهايت ، در تقابل دخول تحت تضاد ، از كذب قضيّه‏اى به صدق ديگرى مى‏توان منتقل شد ؛ ولى از صدق يكى به كذب ديگرى نمى‏توان  .
4  . اگر قضيّه‏اى صادق باشد مى‏توان دو عكس صادق از آن استنتاج كرد  .
5  . از هر قضيه صادق كلى ، سه نقض )نقض موضوع ، محمول ، طرفين( صادق مى‏توان استخراج كرد و از هر قضيّه صادق جزئى ، فقط نقض محمول استخراج مى‏شود  .
6  . استدلال‏هاى مباشر اگر چه بديهى‏اند ؛ ولى گاه موجب خطاى فكر مى‏شوند .


پرسش
1  . استدلال مباشر را با ذكر مثال تعريف كنيد  .
2  . تقابل تناقض را با ذكر مثال تعريف كنيد  .
3  . جهات وحدت و اختلاف در »تناقض« چيست ؟
4  . تقابل تضاد را تعريف كرده ، حكم آن را به لحاظ صدق و كذب بنويسيد ؟
5  . تقابل تداخل چيست ؟ حكم آن را بيان كنيد  .
6  . تقابل دخول تحت تضاد را توضيح دهيد و حكم آن را بنويسيد  .
7  . عكس مستوى قضاياى محصوره چيست ؟
8  . عكس نقيض )موافق و مخالف( قضاياى محصوره چيست ؟
9  . ساختار منطقى نقض موضوع ، نقض محمول و نقض طرفين يك قضيّه صادق چگونه است ؟
10  . احكام نقض چيست ؟
11  . آيا مى‏توانيد چند نمونه از غلطهاى رايج در استدلال مباشر را ذكر كنيد ؟


خودآزمايى
1  . كدام گزينه در مورد متضادّين صادق است ؟
الف( اجتماع و ارتفاعشان جايز است . ب( اجتماعشان محال است ، ولى ارتفاعشان جايز .
ج( اجتماع و ارتفاعشان محال است . د( اجتماعشان جايز است ، ولى ارتفاعشان محال  .
2  . در عكس مستوى جاى موضوع و محمول عوض مى‏شود :
الف( با اختلاف در صدق . ب( با اختلاف در كيف .
ج( با بقاى صدق و كيف . د( با بقاى كم و كيف  .
3  . عكس مستوىِ »هر بديهى معلوم است« كدام است ؟
الف( بعضى از معلوم‏ها بديهى نيستند . ب( بعضى از معلوم‏ها بديهى‏اند .
ج( هر معلومى بديهى است . د( هر معلومى بديهى نيست  .
4  . عكس مستوى موجبه جزئيه كدام است ؟
الف( موجبه كلّيه . ب( سالبه كلّيه .
ج( موجبه جزئيّه . د( سالبه جزئيّه  .
5  . كدام گزينه در مورد دو قضيّه متناقض درست است ؟
الف( هر دو كاذبند . ب( هر دو صادقند .
ج( در كمّ و كيف اختلاف دارند. د( در موضوع و محمول اختلاف دارند  .
6  . در اين قضايا : »روزه واجب است در ماه رمضان« ، »روزه واجب نيست در ماه شوّال« چه وحدتى رعايت نشده است ؟
الف( زمان . ب( نسبت . ج( شرط . د( اضافه  .
7  . نقيض »همه صهيونيست‏ها بالقوّه تجاوزگرند« كدام است ؟
الف( همه تجاوزگران بالقوّه صهيونيستند . ب( همه تجاوزگران بالفعل صهيونيست نيستند .
ج( بعضى صهيونيست‏ها بالفعل تجاوزگرند . د( بعضى صهيونيست‏ها بالقوّه تجاوزگر نيستند  .
8  . نقيض سالبه جزئى كدام است ؟
الف( سالبه جزئى . ب( سالبه كلّى . ج( موجبه جزئى . د( موجبه كلّى  .
9  . كدام مورد درباره دو قضيّه متضاد درست است ؟
الف( اختلاف در كم . ب( اختلاف در كيف .
ج( اختلاف در موضوع . د( اختلاف در محمول  .
10  . اگر دو قضيّه هم در كم و هم در كيف اختلاف داشته باشند ، چه رابطه‏اى با يكديگر دارند ؟
الف( تضاد . ب( تناقض . ج( تداخل . د( دخول تحت تضاد  .
11  . كدام‏يك از قضاياى زير نمى‏توانند قضيّه متضاد داشته باشند ؟
الف( هيچ مثلثى قائم الزاويه نيست . ب( لا إله إلّا اللَّه.
ج( سعدى نويسنده گلستان است . د( هر مثلثى سه ضلعى است  .
12  . نقيض و ضدِّ قضيه‏اى كاذب به ترتيب كدام است ؟
الف( صادق - صادق . ب( صادق - كاذب.
ج( صادق - صادق يا كاذب. د( كاذب - صادق.
13  . عكس نقيض مخالف »هر گلى زيباست« كدام است ؟
الف( هيچ غير زيبايى گل نيست . ب( هر غير زيبايى گل است .
ج( بعضى غير زيباها گل نيستند . د( بعضى غير زيباها گلند  .
14  . عكس نقيض موافق »هر بيدادگرى سنگ‏دل است« كدام است ؟
الف( هر غير سنگ‏دلى بيدادگر است . ب( هر غير سنگ‏دلى غير بيدادگر است .
ج( بعضى غير سنگ‏دل‏ها بيدادگرند . د( بعضى غير سنگ‏دل‏ها غير بيدادگرند  .
15  . نقض موضوع »هر انسانى ميراست« كدام گزينه است ؟
الف( برخى غير انسان‏ها ميرايند . ب( برخى از غير انسان‏ها ميرا نيستند .
ج( همه غير انسان‏ها ميرايند . د( هيچ غير انسانى ميرا نيست  .
16  . نقض محمول »هر فلزى هادى است« كدام گزينه است ؟
الف( هيچ فلزى غير هادى نيست . ب( بعضى فلزها غير هادى‏اند .
ج( بعضى فلزها غير هادى نيستند . د( همه فلزها غير هادى‏اند  .
17  . نقض طرفين »هيچ انسانى سنگ نيست« كدام گزينه است ؟
الف( بعضى از غير انسان‏ها غير سنگند . ب( بعضى از غير انسان‏ها غير سنگ نيستند .
ج( همه غير انسان‏ها غير سنگند . د( هيچ غير انسانى غير سنگ نيست  .
18  . عكس مستوى »هيچ زمينى در درخت نيست« كدام گزينه است ؟
الف( هيچ درختى در زمين نيست . ب( هر آنچه در درخت است زمين نيست .
ج( همه درختان در زمينند . د( بعضى از درختان در زمين نيستند  .
19  . عكس مستوى »هر پيرى جوان بوده است« كدام گزينه است ؟
الف( بعضى از جوانان پير بوده‏اند . ب( بعضى از جوانان پير نبوده‏اند .
ج( بعضى از آنها كه جوان بوده‏اند پيرند . د( همه جوانان پير بوده‏اند  .
20  . احكام نقض مانند احكام ........ ،
الف( عكس است . ب( تضاد است . ج( تناقض است . د( تداخل است .

براى تفكّر بيشتر
1  . چرا موجبه جزئى و سالبه جزئى، نقض موضوع و نقض طرفين معتبر ندارند ؟
2  . آيا مى‏توان در استدلال مباشر خطاهايى غير از آنچه در درس گفته شد بيان كرد ؟
3  . آيا استدلال مباشر تقابل ، عكس و نقض در قضاياى شرطى نيز طرح مى‏شود ؟ چگونه ؟
4  . نهمين وحدت در شرايط تناقض چيست؟ و به چه معناست؟








درس سيزدهم


استدلال غير مباشر


اهداف كلى
اهداف كلّى درس سيزدهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . استدلال غير مباشر و اقسام آن را بشناسد ؛
2  . با اقسام قياس آشنا شود ؛
3  . با اجزا و اَشكال قياس اقترانى آشنا شود ؛
4  . قانون استنتاج را فرا گيرد .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . استقرا ، تمثيل و قياس را تعريف كنيد ؛
2  . اقسام قياس را توضيح دهيد ؛
3  . اجزا ، اقسام و اشكال قياس اقترانى را بيان كنيد ؛
4  . ضوابط منطقى استنتاج را توضيح دهيد .



قلمرو تفكّر
انسان موجودى متفكّر است . تلاش وى براى تبديل مجهول به معلوم »فكر« ناميده مى‏شود . از آن جا كه جهل بر دو قسم است : جهل به يك تصور و يا جهل به يك تصديق ، قلمرو فكر آدمى نيز در دو ناحيه است  :
1  . تعريف يا ترتيب تصوّرات پيشين در جهت نيل به تصورى جديد ؛
2  . استدلال يا تلاش ذهن براى به دست آوردن تصديقى نو .
تلاش ذهن براى فراهم آوردن يك استدلال ، جريانى است روشمند كه به دو صورت مباشر و غير مباشر انجام مى‏شود : در استدلال مباشرْ ذهن تنها از يك قضيّه به قضيّه‏اى ديگر رهنمون مى‏شود ؛ امّا در استدلال غير مباشر براى استنتاج يك تصديق جديد بايد از چند قضيّه »مناسب« با »رعايت ضوابط و قوانين منطقى« استفاده كرد . استدلال غير مباشر به لحاظ صورت به سه قسم تقسيم مى‏شود : قياس ، استقرا و تمثيل .


1  . استقرا
استقرا در لغت به معناى تتبّع و جستجوست و در اصطلاح منطق حجتى است كه در آن ذهن از قضاياى جزئى نتيجه‏اى كلى استنتاج مى‏كند ؛ مثلاً » در دهه  1960  گسترش جنگ در سطح جهان باعث افزايش بيكارى شد و در دهه  1970  نيز همين طور ، از دهه  1980  به اين سو نيز شاهد تكرار اين اتفاق بوده‏ايم «. از مجموع اين مطالب نتيجه مى‏گيريم كه گسترش ميدان‏هاى جنگ همواره باعث افزايش بيكارى مى‏شود . اين استدلال به لحاظ ساختار صورى ، استدلالى استقرايى است . استقرا دو گونه است :


الف( استقراى تام
عبارت است از : بررسى و مطالعه همه افرادِ يك مجموعه و عرضه حكم كلى ؛ مثلاً اگر بتوانيم همه افراد يك مدرسه را مورد مطالعه قرار داده و ببينيم در همه آنها هوش و استعداد قابل توجهى وجود دارد و آن‏گاه حكم كنيم كه همه دانش آموزان آن مدرسه استعداد و هوش قابل توجه دارند ، چنين تصديقى برگرفته از استقراى تام است . بنابراين ، استقراى تام تنها در مجموعه‏هاى محصور و معدود كه همه افراد آن قابل مطالعه و بررسى هستند صورت مى‏گيرد . قابل توجه است كه نتيجه در استقراى تام ، يقينى است(20) .


ب( استقراى ناقص
عبارت است از : بررسى موارد معدود وآوردن حكمى كلى كه شامل افراد بررسى نشده نيز مى‏شود ؛ مانند اين كه چند تن از اهالى شهرى را داراى صفت خاصى ببينيم و سپس حكم كنيم كه همه اهالى آن شهر بدون استثنا متصف بدان صفت هستند .
استقراى ناقص هرچند در علوم تجربى و بسيارى از دانش‏هاى بشرى نقش اساسى دارد ، ولى از جهت يقينى بودن نتيجه اعتبارى ندارد ؛ چراكه از مشاهده موارد معدود نمى‏توان به نتيجه‏اى قطعى دست يافت ، از اين رو در منطق گفته مى‏شود كه نتيجه استقراى ناقص ، ظنّى و احتمالى است .


2  . تمثيل
تمثيل يا استدلال تمثيلى حجتى است كه در آن حكم را از يك موضوع به موضوع ديگر از طريق مشابهت بين آن دو سرايت دهند ؛ بنابر اين، آنچه سبب سرايت دادن حكم موضوعى به موضوع ديگر مى‏شود وجود نوعى مشابهت بين آن دو است؛ مانند » اگر نظام سياسى به بخشى از احساسات و اعتراض‏هاى انسانى آزادى ندهد ، جامعه با انفجار رو به رو خواهد شد ؛ زيرا يك نظام سياسى مانند ديگ بخار است كه اگر همه منافذ آن بسته باشد سرانجام منفجر خواهد شد «.
در تمثيل فوق ، حكم يك ديگ بخار به نظام سياسى - به جهت وجود نوعى مشابهت بين آن دو - سرايت داده شده است .
هر استدلال تمثيلى بر چهار ركن استوار است : اصل ، فرع ، جامع و حكم .
در اين مثال، ديگ بخار اصل ، نظام سياسى فرع ، ظرفيت محدود داشتن جامع و انفجار حكم است .
در ميان انواع سه‏گانه استدلال ، تمثيل ضعيف‏ترين و كم‏ارزش‏ترين نوع استدلال است . اين بدان دليل است كه در اين نوع استدلال به هيچ وجه ، مشخص نيست كه وجه شبه در قضيّه اصل واقعاً علّتِ ثبوت محمول براى موضوع باشد . از اين رو ، مى‏توان گفت : استقراى تام و قياس - چنان‏كه در ادامه اين درس مى‏آيد - مفيدِ يقين ، استقراى ناقص موجب ظن و تمثيل سبب احتمال يا ظنّى ضعيف است . سرّ ظنّى بودن نتيجه در استقرا و احتمالى بودن حكم در تمثيل اين است كه در استقرا ، عنصر تكرار وجود دارد واين خود موجب اجتماع احتمالات يعنى ظن است ؛ اما تمثيل اساساً بر تكرار استوار نيست و از اين رو افزون بر احتمال يا ظنى ضعيف نتيجه‏اى به دست نمى‏دهد .


3  . قياس
اساسى‏ترين و معتبرترين شكل استنتاج در منطق ارسطويى استدلال قياسى است ؛ چراكه نتيجه قياس همواره يقينى است ، امّا نتيجه استقرا و تمثيل - به جز در موارد و شرايط خاص - ظنّى است . در استدلال قياسى، اغلب(21) از معرفتى كلّى به معرفتى جزئى منتقل مى‏شويم .
قياس قولى مركّب از چند قضيّه است به گونه‏اى كه در صورت پذيرش آنها ، ذهن انسان از خود آن قضايا وادار به پذيرش قول ديگرى به عنوان نتيجه مى‏شود .
در تعريف مذكور نكات چندى وجود دارد كه نيازمند به توضيح است :
الف( قياس از سنخ قول ، يعنى مركّب تامّ خبرى است . بنابراين ، جملات مركب از جملات امرى يا استفهامى قياس خوانده نمى‏شوند .
ب( قياس همواره از چند قضيه تركيب شده است . در اين‏جا منظور از »چند قضيّه« در واقع »دو قضيّه يا بيشتر« است ؛ زيرا چنان كه ملاحظه خواهيم كرد ، قياس‏هاى بسيط از دو قضيه و قياس‏هاى مركب از سه قضيه يا بيشتر تشكيل مى‏شود . بنابراين ، استنتاج‏هاى مبتنى بر يك مقدّمه ، مانند عكس ، تقابل و نقض از تعريف قياس خارج مى‏شوند .
ج( قياس، مجموع قضايايى است كه هرگاه آنها را قبول كنيم ناچار بايد نتيجه آنها را نيز قبول كنيم. بنابراين، صادق بودن مقدّمات در قياس شرط نيست؛ مثلاً - همان‏گونه كه در درس‏هاى بعدى روشن خواهد شد - در قياس »جدلى« و »خلف« از مقدّمات كاذب نيز استفاده مى‏شود .
د( قيد »از خود آن قضايا« قضاياى مركّبى را كه پذيرش آن‏ها مستلزم قول ديگرى است امّا نه »از خود قضايا« ، بلكه به واسطه قضيه‏اى بيرون از قياس ، خارج مى‏كند ؛ مثلاً براى استدلالى چنين : »الف مساوى ب است« و »ب مساوى ج است« ، پس »الف مساوى ج است« به مقدّمه ديگرى نياز است كه بدون افزودن آن ، نتيجه مذكور به دست نمى‏آيد . آن مقدّمه عبارت است از اين كه ، »هرگاه دو شى‏ء با يكديگر مساوى باشند و شى‏ء سومى با يكى از آنها مساوى باشد لاجرم آن شى‏ء سوم با ديگرى نيز مساوى است« .
ه ( با پذيرش مقدّمات يك قياس ، ذهن وادار به پذيرش قول ديگر )نتيجه( مى‏شود ؛ يعنى بين قضاياى تركيب يافته و نتيجه ، رابطه »استلزام« وجود دارد . يك يا چند قضيه در صورتى مستلزم قضيه ديگر است كه اگر آن يك يا چند قضيه صادق باشد قضيه ديگر نمى‏تواند كاذب باشد . بنابراين ، نمى‏توان وضعيتى را تصور كرد كه مقدّمات قياس )به لحاظ صورت و ماده( در آن صادق باشد ، امّا نتيجه كاذب باشد .


اقسام حجّت
حجّت را به دو لحاظ مى‏توان تقسيم كرد : نخست به لحاظ صورت و دوم به لحاظ مادّه . تقسيم حجّت به لحاظ مادّه با عنوان »صناعات خمس« و در بخش منطق مادّه خواهد آمد . آنچه در اين بخش از كتاب )منطق صورت( بحث مى‏شود اقسام حجّت به لحاظ صورت‏هاى مختلف آن است .
همان‏طور كه در آغاز درس بيان شد حجّت به اعتبار صورت به سه قسم استقرا، تمثيل و قياس تقسيم مى‏شود ؛ قياس نيز به نوبه خود به همين اعتبار به استثنايى و اقترانى تقسيم مى‏شود :


الف( قياس استثنايى
قياسى است كه در آن نتيجه و يا نقيض آن به طور كامل در يك مقدّمه قرار دارد ؛ مانند: »اگر باران ببارد هوا لطيف مى‏شود . ليكن باران باريده است . پس هوا لطيف شده است« . مثال ديگر: »اگر اين شخص عادل باشد ظلم نمى‏كند. ليكن ظلم مى‏كند . پس اين شخص عادل نيست« .
در مثال نخست ، خود نتيجه و در مثال دوم ، نقيض نتيجه در مقدّمه اوّل استدلال ذكر شده است . اين قياس را از آن رو »استثنايى« مى‏خوانند كه نتيجه از استثناى مقدّمه دوم به كمك الفاظى از قبيل »ولى« ، »امّا« و »لكن« حاصل مى‏شود .


ب( قياس اقترانى
قياسى است كه در آن اجزاى نتيجه در مقدّمات منتشر بوده و نتيجه به طور كامل در يك مقدّمه ذكر نشده است ؛ مانند »حسن انسان است . هر انسانى فانى است . پس حسن فانى است« . در اين مثال ، »حسن« و »فانى« كه اجزاى نتيجه‏اند هر يك به تنهايى در مقدّمه‏اى قرار دارند .
اين قياس را بدان جهت اقترانى مى‏خوانند كه هر يك از اجزاى نتيجه قرين و همراه مقدّمه‏اى از استدلال است .
اجزاى قياس اقترانى : قياس اقترانى حداقل از دو قضيه تشكيل مى‏شود كه آنها را »مقدّمتين« مى‏خوانند . نتيجه به نوبه خود از دو جزء اصلى تركيب شده است : موضوع يا مقدم و محمول يا تالى . موضوع يا مقدم را در نتيجه »اصغر« يا »حدّ اصغر« و محمول يا تالى آن را »اكبر« يا »حدّ اكبر« مى‏نامند . مقدّمه‏اى كه حدّ اصغر در آن مستقر است »صغرى« و قضيه‏اى كه »حدّ اكبر« در آن ذكر شده است »كبرى« نام دارد . به لفظ يا عبارتى كه در هر دو مقدّمه تكرار مى‏شود نيز »وسط« يا »حدّ اوسط« مى‏گويند .
بنابراين ، در مثال »رنگين كمان زيباست« و »هر زيبايى ستودنى است« ، پس »رنگين كمان ستودنى است« ، »رنگين كمان« حدّ اصغر ، »ستودنى« حدّ اكبر و »زيبا« حدّ اوسط ، مقدّمه نخست »صغرى« و مقدّمه دوم »كبرى« است .
اقسام قياس اقترانى : قياس اقترانى به اعتبار ساختار مقدّمات آن دو قسم است : حملى و شرطى  .
1  . قياس اقترانى حملى ، قياسى است كه هر دو مقدّمه آن به لحاظ صورت منطقى ، قضيه حملى باشد ؛ مانند مثال‏هاى گذشته  .
2  . قياس اقترانى شرطى ، قياسى است كه هر دو مقدّمه يا يكى از آن دو به اعتبار ساختار صورى ، قضيه شرطى باشد ؛ مانند »هرگاه انسان كامل شود انديشه‏اش بارور مى‏شود . هرگاه انديشه انسان بارور شود پيشرفت خواهد كرد . پس هرگاه انسان كامل شود پيشرفت خواهد كرد« . در اين مثال ، هر دو مقدّمه به صورت قضيه شرطى است و جمله »انديشه انسان بارور مى‏شود« به عنوان حدّ اوسط تكرار شده است . به مثالى ديگر توجّه كنيد : »اگر انسانى مسلمان باشد ، متعهّد خواهد بود . شخص متعهّد مسؤول است . پس اگر انسانى مسلمان باشد مسؤول است« . در اين قياس مقدّمه اوّل قضيه شرطى و مقدّمه دوم قضيه حملى است .
اَشكال قياس اقترانى : قياس اقترانى به لحاظ جايگاه قرار گرفتن »حدّ اوسط« در صغرى و كبرى به حصر عقلى از چهار حالت بيرون نيست : يا در هر دو مقدّمه موضوع و يا در هر دو مقدّمه محمول و يا در يكى از مقدّمات موضوع و در ديگرى محمول واقع مى‏شود . بر مبناى اين چهار جايگاه ، قياس اقترانى نيز ، چهار شكل(22) پيدا مى‏كند :
شكل اوّل : قياسى است كه »حدّ اوسط« در صغرى محمول و در كبرى موضوع باشد ؛ مانند »على دانشمند است . هر دانشمندى فرهيخته است . پس على فرهيخته است« .
شكل نخستين ، روشن‏ترين شكل قياس اقترانى است و هر يك از اشكال سه‏گانه ديگر به جهت سهولت استنتاج به ترتيب در رتبه‏هاى بعدى قرار دارند .
سرّ بداهت شكل اوّل اين است كه جريان طبيعى فكر اقتضا مى‏كند كه موضوع و محمول در هر يك از مقدمات همان نقش را در نتيجه ايفا كند ، به خلاف ساير شكل‏ها كه يا حدّ اكبر يا حدّ اصغر و يا هر دو ، همان نقشى را كه در نتيجه داشتند در صغرى و كبرى ايفا نمى‏كنند .
شكل دوم : قياسى است كه در آن حدّ اوسط هم در صغرى و هم در كبرى محمول واقع شود ؛ مانند »بعضى انسان‏ها فيلسوفند . هيچ جاهلى فيلسوف نيست . پس بعضى انسان‏ها جاهل نيستند« .
شكل سوم : قياسى است كه در آن حدّ اوسط هم در صغرى و هم در كبرى موضوع واقع مى‏شود ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هر انسانى متفكّر است . پس بعضى حيوانات متفكّرند« .
شكل چهارم : قياسى است كه حدّ اوسط در صغرى موضوع و در كبرى محمول واقع شود ؛ مانند »هر انسانى جسم است . هر متفكّرى انسان است . پس بعضى جسم‏ها متفكّرند« .


ضرب‏هاى شانزده‏گانه هريك از اَشكال
هريك از شكل‏هاى چهارگانه قياس اقترانى داراى شانزده حالت )ضرب( است ؛ زيرا هر يك از دو مقدّمه صغرى و كبرى ممكن است يكى از چهار قضيّه زير باشد  : 1  . موجبه كلى ؛  2  . سالبه كلى ؛  3  . موجبه جزئى ؛  4  . سالبه جزئى ؛ هريك از اين حالت‏هاى چهارگانه در يك مقدّمه ، صلاحيت همراهى با يكى از حالت‏هاى چهارگانه مقدّمه ديگر را دارد و بدين صورت شانزده حالت )ضرب( در قياس اقترانى پديد مى‏آيد .
حال از اين ضروب شانزده‏گانه برخى منتجند و برخى عقيم . براى انتاج هر شكلى شرايطى است كه در ضرب واجد آن شرايط منتج است و هر ضربى كه فاقد يكى از آن شرايط باشد عقيم است .


قانون استنتاج
در هر استدلالى براى اين كه بدانيم آيا نتيجه‏اى از آن به دست مى‏آيد يا نه ، و در صورت انتاج ، نتيجه آن چيست ، بايد نخست به موقعيّت حدّ وسط در دو مقدّمه توجه كنيم تا معلوم شود قياس به لحاظ ساختار منطقى داراى چه شكلى است . پس از اين كه شكل قياس معلوم شد بايد شرايط انتاج را در آن جستجو كرد . اگر شرايط انتاج شكل مربوط در آن تحقق داشت ، براى نتيجه‏گيرى ، حدّ اوسط را حذف كرده و با باقى مانده مقدّمات ، قضيه‏اى تشكيل مى‏دهيم كه همان نتيجه است . بايد توجّه داشت كه به لحاظ كمّ و كيف ، نتيجه ، تابع »اخسّ مقدّمتين« است .
خسّت و پستى يك مقدّمه به جزئى بودن و سالبه بودن آن است . بنابراين ، اگر يكى از دو مقدّمه جزئى باشد ، نتيجه حتماً جزئى است و اگر يكى از دو مقدّمه سالبه باشد ، نتيجه نيز سالبه خواهد بود .




چكيده 

1  . قلمرو فكر آدمى در دو ناحيه است : الف( معرِّف يا تعريف ؛ ب( حجّت يا استدلال  .
2  . استدلال غير مباشر عبارت است از : استنتاج يك تصديق جديد از »چند قضيّه مناسب« با »رعايت ضوابط و قوانين منطقى« .
3  . استدلال غير مباشر از جهت صورت به سه قسم قياس ، استقرا و تمثيل تقسيم مى‏شود  .
4  . استقرا در لغت به معناى تتبّع و جستجوست و در اصطلاح منطقى حجتى است كه در آن ذهن از قضاياى جزئى نتيجه كلى استنتاج مى‏كند و دو گونه است : الف . تام ، ب . ناقص  .
5  . تمثيل عبارت است از سرايت دادن حكم يك جزئى به جزئى ديگر به دليل وجود نوعى مشابهت بين آن دو كه بر چهار ركن استوار است : اصل ، فرع ، جامع و حكم  .
6  . قياس ، قولى مركّب از چند قضيّه است به گونه‏اى كه در صورت پذيرش آن‏ها، ذهن انسان از خود آن قضايا وادار به پذيرش قول ديگرى به عنوان نتيجه مى‏شود  .
7  . تعريف قياس داراى چند نكته است :
الف( قياس از سنخِ مركب تامّ خبرى است .
ب( منظور از چند قضيه در تعريف دو قضيه )در قياس بسيط( و بيشتر از دو قضيه )در قياس مركب( است .
ج( صادق بودن مقدمات در قياس شرط نيست .
د( قيد »از خود آن قضايا« ، استلزام با واسطه را خارج مى‏كند .
ه ( بين پذيرش نتيجه با پذيرش مقدمات ، رابطه استلزامى است  .
8  . حجت از جهت ماده و صورت ، قابل تقسيم است كه براساس ماده به صناعات خمس و بر اساس صورت به قياس ، استقرا و تمثيل ، و قياس نيز به اقترانى و استثنايى تقسيم مى‏شود .



9  . »قياس استثنايى« قياسى است كه نتيجه يا نقيض آن به طور كامل در يكى از مقدمات قرار دارد و »قياس اقترانى« قياسى است كه اجزاى نتيجه در مقدمات پراكنده است  .
10  . مفاهيم به كار رفته در قياس اقترانى عبارت است از : حدّ اصغر ، حدّ اكبر ، حدّ اوسط )وسط( ، صغرى ، كبرى و نتيجه . حدّ اصغر ، همان موضوع نتيجه است ؛ حدّ اكبر ، همان محمول نتيجه است ؛ حدّ اوسط )وسط( جزئى است كه در مقدمات تكرار مى‏شود ؛ صغرى مقدمه‏اى است كه حدّ اصغر در آن است ؛ كبرى مقدمه‏اى است كه حدّ اكبر در آن واقع است و نتيجه كه محصول مقدمات است از حدّ اصغر و حدّ اكبر تركيب يافته است  .
11  . قياس اقترانى دو گونه است : قياس اقترانى حملى ؛ قياس اقترانى شرطى  .
12  . اَشكال قياس اقترانى عبارت است از :
شكل اوّل : كه حدّ اوسط آن در صغرى محمول و در كبرى موضوع است .
شكل دوم : كه حدّ اوسط در صغرى و كبرى محمول است .
شكل سوم : كه حدّ اوسط در صغرى و كبرى موضوع است .
شكل چهارم : كه حدّ اوسط در صغرى موضوع و در كبرى محمول است  .
13  . شكل اوّل روشن‏ترين شكل قياس اقترانى است  .
14  . صغرى و كبرى چهار گونه‏اند :
الف( موجبه كلّى ؛ ب( موجبه جزئى ؛ ج( سالبه كلّى ؛ د( سالبه جزئى  .
15  . نتيجه از جهت كمّ و كيف تابع »اخسّ مقدمتين« است. خسّت عبارت است از : جزئى بودن و سالبه بودن .


پرسش
1  . استدلال غير مباشر را تعريف كنيد و براى آن مثالى بزنيد  .
2  . استقرا و گونه‏هاى مختلف آن را با ذكر مثال تعريف كنيد  .
3  . تمثيل را تعريف كرده ، اركان آن را با ذكر مثال توضيح دهيد  .
4  . قياس را با ذكر مثالى تعريف و بيان كنيد چه نكاتى در تعريف ، در نظر گرفته شده است  .
5  . حجّت بر چه اساسى قابل تقسيم است و نتايج آن تقسيمات را ذكر كنيد  .
6  . قياس استثنايى را با ذكر مثالى تعريف كنيد  .
7  . قياس اقترانى چيست و اجزاى آن كدام است ؟
8  . اقسام قياس اقترانى را با ذكر مثال بيان نماييد  .
9  . قياس اقترانى داراى چند شكل است ؟ آنها را در ضمن مثال ذكر كنيد  .
10  . معتبرترين شكل قياس اقترانى كدام است ؟ چرا ؟
11  . هريك از اَشكال قياس اقترانى داراى چند حالت است ؟
12  . اين سخن »نتيجه تابع اَخسّ مقدمتين است« به چه معناست ؟ بيان كنيد .


خودآزمايى
1  . وقتى ذهن از كلى به جزئى سير مى‏كند ...
الف( تمثيل است . ب( قياس است .
ج( استقراى تام است . د( استقراى ناقص است  .
2  . هرگاه در يك مدرسه تك تك افراد را آزمايش و سپس حكم كنند كه همه افراد آن مدرسه مبتلا به ضعف بينايى هستند نتيجه به دست آمده براساس كدام حجت است ؟
الف( استقراى ناقص . ب( استقراى تام . ج( تمثيل . د( قياس  .
3  . شكل اوّل قياس وقتى است كه ... باشد .
الف( حدّ اوسط صغرى ، محمول و در كبرى ، موضوع . ب( حدّ اوسط هر دو مقدّمه ، محمول .
ج( حدّ اوسط هر دو مقدمه ، موضوع . د( حدّ اوسط در صغرى ، موضوع و در كبرى ، محمول  .
4  . حدّ اوسط كدام شكل ، هم در صغرى محمول است و هم در كبرى ؟
الف( چهارم . ب( سوم . ج( اوّل . د( دوم  .
5  . اساسى‏ترين و معتبرترين شكل استدلال در منطق ارسطويى كدام است ؟
الف( استقراى تام . ب( استقراى ناقص .
ج( تمثيل . د( قياس  .
6  . استنتاج جزئى از كلّى چه نوع حجت منطقى است ؟
الف( استقراى تام . ب( استقراى ناقص . ج( قياس . د( تمثيل  .
7  . اين استدلال : »حسن انسان است . هر انسانى فانى است . پس حسن فانى است« كدام‏يك از گزينه‏هاى زير است ؟
الف( قياس استثنايى . ب( قياس اقترانى حملى .
ج( قياس اقترانى شرطى . د( استقرا  .
8  . معتبرترين شكل قياس اقترانى كدام شكل است ؟
الف( اوّل . ب( دوم . ج( سوم . د( چهارم  .
9  . در كدام شكل موضوع نتيجه ، موضوع صغرى و محمول نتيجه ، محمول كبرى است ؟
الف( اوّل . ب( دوم . ج( سوم . د( چهارم  .
10  . ميوه‏فروشانى كه يك هندوانه رسيده و شيرين را در معرض نمايش و ديد مشتريان مى‏گذارند و از اين رهگذر مرغوب بودن هندوانه‏هاى ديگر را استنتاج مى‏كنند در واقع استدلالى از نوع ... را به كار مى‏گيرند .
الف( استقراى ناقص. ب( تمثيل.
ج( قياس اقترانى. د( قياس استثنايى.
11  . در استدلال قياسى سير تفكر ............... است.
الف( از جزئى به كلّى . ب( همواره از كلّى به جزئى .
ج( از جزئى به جزئى . د( از كلى به جزئى و يا از كلّى به كلّى  .
12  . كدام‏يك از حدود زير در يك قياس بعد از ايفاى نقش خود در نتيجه حضور ندارند ؟
الف( اصغر . ب( اكبر . ج( وسط . د( اصغر و وسط  .
13  . قياس : »اين جسم مايع است . هر مايعى بخار مى‏شود . پس اين جسم بخار مى‏شود« چگونه قياسى است ؟
الف( متصل . ب( اقترانى . ج( مركب . د( استثنايى  .
14  . »بعضى از درستكاران متهمند . هيچ درستكارى گناهكار نيست . پس بعضى از متهمان گناهكار نيستند« چه شكلى از اشكال اربعه است ؟
الف( دوم . ب( چهارم . ج( اوّل . د( سوم  .
15  . موقعيت حدّ اوسط در شكل سوم قياس اقترانى چيست ؟
الف( در صغرى محمول و در كبرى موضوع . ب( در صغرى موضوع و در كبرى محمول .
ج( در صغرى و كبرى موضوع . د( در صغرى و كبرى محمول  .
16  . اندراج مصداقى در كدام شكل بسيار روشن و واضح است ؟
الف( اوّل . ب( دوم . ج( سوم . د( چهارم  .
17  . در يك قياس ، موضوع قضيه مطلوب )كه پس از معلوم شدن ، نتيجه نام دارد( چه ناميده مى‏شود ؟
الف( اصغر . ب( اكبر . ج( وسط . د( صغرى  .
18  . مقصود از »حدّين« يا »طرفين« نتيجه چيست ؟
الف( اصغر - وسط . ب( اصغر - اكبر .
ج( اكبر - وسط . د( صغرى - وسط  .
19  . اين استدلال »على باهوش است زيرا برادر او حسين باهوش است« به لحاظ صورت چه نوع استدلالى است؟
الف( تمثيل. ب( استقراى ناقص. ج( قياس اقترانى. د( قياس استثنايى.
20  . در اين بيت از چه نوع استدلالى استفاده شده است؟ »پاى استدلاليان چوبين بود - پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود«.
الف( قياس استثنايى. ب( قياس اقترانى. ج( استقراى تام. د( تمثيل.

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا دست‏يابى به نتيجه يقينى در استقراى ناقص ممكن است ؟
2  . آيا مى‏توان تمثيلى يافت كه مفيد نتيجه‏اى يقينى باشد ؟








درس چهاردهم


اشكال قياس اقترانى و شرايط آن


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس چهاردهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . با اَشكال قياس اقترانى و شرايط انتاج آن آشنا شود ؛
2  . ضروب منتج اَشكال چهارگانه را بشناسد ؛
3  . شرايط عمومى و اختصاصى اشكال قياس اقترانى را فرا بگيرد .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . شرايط اختصاصى انتاج شكل اوّل را بيان كنيد ؛
2  . شرايط اختصاصى انتاج شكل دوم را بيان كنيد ؛
3  . شرايط اختصاصى انتاج شكل سوم را بنويسيد ؛
4  . شرايط اختصاصى انتاج شكل چهارم را توضيح دهيد ؛
5  . شرايط عمومى قياس اقترانى را بيان كنيد ؛
6  . قياس اقترانى شرطى را با ذكر مثال تعريف كنيد .


ضوابط منطقى قياس اقترانى
قياس اقترانى در هر حالتى منتج نيست . انتاج هر يك از شكل‏هاى آن بستگى به شرايط و ضوابط منطقى خاصّى دارد . اين شرايط را به دو قسم مى‏توان دسته‏بندى كرد : شرايط عمومى قياس ، شرايط اختصاصى هر يك از شكل‏ها . بايد دانست فقدان هر يك از اين ضوابط موجب »عقيم« و »ابتر« بودن قياس مى‏شود.


شرايط اختصاصى اَشكال قياس اقترانى
هر يك از شكل‏هاى قياس اقترانى براى انتاج داراى ضوابط منطقى خاصى است كه مجموع شرايط هر شكلى تنها به همان شكل اختصاص دارد.(23)
شكل اوّل . روشن‏ترين شكل قياس اقترانى ، شكل نخست است كه حدّ اوسط در صغرى محمول و در كبرى موضوع است ، اين شكل داراى دو شرط است  :
1  . موجبه بودن صغرى ؛  2  . كلّيت كبرى .
بنابراين ، در شكل اوّل از ميان ضرب‏هاى شانزده‏گانه تنها چهار حالت منتج است و باقى ضرب‏ها عقيم و ابتر است :
يك . صغرى و كبرى هر دو موجبه كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هر حيوانى حسّاس است . پس هر انسانى حسّاس است« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هر ب ج است . پس هر الف ج است« .
دو . صغرى موجبه كلّى و كبرى سالبه كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى متفكّر است ، هيچ متفكّرى گل نيست . پس هيچ انسانى گل نيست« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هيچ ب ج نيست . پس هيچ الف ج نيست« .
سه . صغرى موجبه جزئى و كبرى موجبه كلّى باشد ؛ مانند »بيشتر ايرانيان مسلمانند . هر مسلمانى معاد باور است . پس بيشتر ايرانيان معاد باورند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »برخى از الف‏ها ب‏اند . هر ب ج است . پس برخى از الف‏ها ج‏اند« .
چهار . صغرى موجبه جزئى و كبرى سالبه كلّى باشد ؛ مانند »برخى از كواكب ستاره‏اند . هيچ ستاره‏اى فاقد نور نيست . پس برخى از كواكب فاقد نور نيستند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »برخى از الف‏ها ب‏اند . هيچ ب ج نيست . پس برخى از الف‏ها ج نيستند« .
از آن‏جا كه از شكل اوّل ، تمام قضاياى محصوره را مى‏توان استنتاج كرد . به اين شكل از قياس اقترانى ، »شكل كامل« و »شكل فاضل« نيز مى‏گويند .
شكل دوم . در اين شكل از قياس اقترانى حدّ اوسط در هر دو مقدّمه ، محمول واقع شده است . انتاج اين شكل بر خلاف شكل اوّل بديهى نيست و نيازمند اثبات است . ضروب منتج شكل دوم را بايد با استفاده از شكل اوّل - كه انتاج در آن بديهى است - اثبات كرد . قياس اقترانى شكل دوم داراى دو شرط است  : 1  . اختلاف دو مقدّمه در كيف )سلب و ايجاب( ؛  2  . كلّيت كبرى .
بنابراين ، بر اساس ضوابط عمومى قياس و شرايط اختصاصى مذكور از ميان ضرب‏هاى شانزده‏گانه ، حالت‏هاى منتج اين شكل عبارت است از :
يك . صغرى موجبه كلّى و كبرى سالبه كلى باشد ؛ مانند »هر كاتوليكى مسيحى است . هيچ مسلمانى مسيحى نيست . پس هيچ كاتوليكى مسلمان نيست« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هيچ ج ب نيست . پس هيچ الف ج نيست« .
دو . صغرى موجبه جزئى و كبرى سالبه كلى باشد ؛ مانند »بعضى از انسان‏ها عادلند . هيچ ظالمى عادل نيست . پس برخى از انسان‏ها ظالم نيستند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »برخى از الف‏ها ب‏اند . هيچ ج ب نيست . پس برخى از الف‏ها ج نيستند« .
سه . صغرى سالبه كلّى و كبرى موجبه كلّى باشد ؛ مانند »هيچ انسانى خونخوار نيست . هر گرگى خونخوار است . پس هيچ انسانى گرگ نيست« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »هيچ الف ب نيست . هر ج ب است . پس هيچ الف ج نيست« .
چهار . صغرى سالبه جزئى و كبرى موجبه كلى باشد ؛ مانند »برخى از حيوانات زيبا نيستند . هر آهويى زيبا است . پس برخى از حيوانات آهو نيستند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »برخى از الف‏ها ب نيستند . هر ج ب است . پس برخى از الف‏ها ج نيستند« .
شكل سوم . در قياس اقترانى شكل سوم ، حدّ اوسط در هر دو مقدمه ، موضوع واقع شده است . در اين شكل ، دو شرط وجود دارد  : 1  . موجبه بودن صغرى ؛  2  . كلّيت يكى از مقدمه‏ها .
بايد توجّه داشت كه در اين شكل ، نتيجه قياس همواره جزئى است و انتاج در آن نيز مانند شكل دوم بديهى نيست و نيازمند اثبات است . ضروب منتج اين شكل را بايد با استفاده از شكل اوّل اثبات كرد . براساس ضوابط عمومى قياس و شرايط خاصّ شكل سوم از ميان ضروب شانزده‏گانه ، ضرب‏هاى منتج اين شكل عبارتند از :
يك . صغرى موجبه كلّى و كبرى موجبه كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هر انسانى متفكر است . پس برخى از حيوانات متفكرند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هر الف ج است . پس برخى از ب‏ها ج‏اند« .
دو . صغرى موجبه كلّى و كبرى موجبه جزئى باشد ؛ مانند »هر گلى زيباست . برخى از گل‏ها سرخند . پس برخى زيباها سرخند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . برخى از الف‏ها ج‏اند . پس برخى از ب‏ها ج‏اند« .
سه . صغرى موجبه كلّى و كبرى سالبه كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هيچ انسانى اسب نيست . پس برخى حيوانات اسب نيستند« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هيچ الفى ج نيست . پس برخى ب‏ها ج نيستند« .
چهار : صغرى موجبه كلّى و كبرى سالبه جزئى باشد ؛ مانند »هر دانشمندى انسان است . برخى از دانشمندان متعهد نيستند . پس برخى از انسان‏ها متعهد نيستند« . صورت منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . برخى الف‏ها ج نيستند . پس برخى ب‏ها ج نيستند« .
پنج . صغرى موجبه جزئى و كبرى موجبه كلّى باشد ؛ مانند »برخى از انسان‏ها شاعرند . هر انسانى حساس است . پس برخى از شاعران حسّاسند« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »برخى الف‏ها ب‏اند . هر الف ج است . پس برخى ب‏ها ج‏اند« .
شش . صغرى موجبه جزئى و كبرى سالبه كلّى باشد ؛ مانند »بعضى انسان‏ها تيزهوشند . هيچ انسانى ستاره نيست . پس بعضى تيزهوش‏ها ستاره نيستند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »برخى الف‏ها ب‏اند . هيچ الف ج نيست . پس برخى ب‏ها ج نيستند« .
شكل چهارم . در شكل چهارمِ قياس اقترانى ، حدّ اوسط در صغرى موضوع و در كبرى محمول واقع شده است )درست بر خلاف جايگاهى كه در شكل اوّل دارد( . بعيدترين شكل به لحاظ وضوح و روشنى انتاج اين شكل است . انتقال ذهنى از مقدّمات به نتيجه بسيار دشوار و به طور كامل ، با منطق تكوينى و فطرى انسان مخالف است . به همين دليل ، برخى از منطقيون(24) در آثار خود سخن از شكل چهارم به ميان نياورده‏اند .
برخى از كسانى كه شكل چهارم را مورد بحث قرار داده‏اند ، درباره شرايط اختصاصى انتاج آن گفته‏اند يا مقدّمات اختلاف در كيف داشته و يكى از آنها كلّى باشد و يا هر دو مقدّمه ، موجبه و صغرى كلّى باشد .
بر اين اساس ضرب‏هاى منتج شكل چهارم عبارت است از :
يك . هر دو مقدّمه موجبه كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هر ناطقى انسان است . پس برخى حيوان‏ها ناطقند« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هر ج الف است . پس برخى ب‏ها ج‏اند« .
دو . صغرى موجبه كلّى و كبرى موجبه جزئى باشد ؛ مانند »هر انسانى متفكّر است . برخى حيوان‏ها انسانند . پس برخى از متفكّرها حيوانند« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . برخى ج‏ها الف هستند . پس برخى ب‏ها ج‏اند« .
سه . صغرى موجبه كلّى و كبرى سالبه كلى باشد ؛ مانند »هر انسانى حيوان است . هيچ اسبى انسان نيست . پس برخى حيوانات اسب نيستند« . ساختار صورى اين ضرب عبارت است از : »هر الف ب است . هيچ ج الف نيست . پس برخى‏ب‏ها ج نيستند« .
چهار . صغرى سالبه كلّى و كبرى موجبه كلّى باشد ؛ مانند »هيچ انسانى پرنده نيست . هر متفكّرى انسان است . پس هيچ پرنده‏اى متفكّر نيست« . ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از : »هيچ الف ب نيست . هر ج الف است . پس هيچ ب ج نيست« .
پنج . صغرى موجبه جزئى و كبرى سالبه كلّى باشد؛ مانند »بعضى حيوان‏ها سياهند. هيچ سنگى حيوان نيست. پس برخى سياه‏ها سنگ نيستند«. ساختار منطقى اين ضرب عبارت است از »برخى الف‏ها ب‏اند، هيچ ج الف نيست. پس برخى ب‏ها ج نيستند« .


شرايط عمومى قياس اقترانى
منظور از شرايط عمومى قياس اقترانى ضوابط منطقى است كه در تمام ضرب‏هاى منتج شكل‏هاى چهارگانه يافت مى‏شود . شرايط عمومى قياس عبارت است از  :
1  . كلّيت يكى از دو مقدّمه . يعنى هر دو مقدّمه جزئى و شخصى نباشد ؛ زيرا در اين صورت انتاج قياس هميشگى و دائمى نخواهد بود ؛ مانند »بعضى از كبوتران سفيدند . بعضى از سفيدها برفند . پس بعضى از كبوتران برفند« . در اين مثال اگرچه هر يك از مقدّمات به تنهايى صادقند ولى نتيجه كاذب است . علّت اين نادرستى ، جزئى بودن صغرى و كبرى است  .
2  . موجبه بودن يكى از دو مقدّمه . يعنى هر دو مقدّمه سالبه نباشد ؛ مانند »هيچ انسانى سنگ نيست . هيچ سنگى متفكّر نيست . پس هيچ انسانى متفكّر نيست« . نتيجه اين قياس نادرست است ؛ زيرا چه بسا يك شى‏ء با دو چيز متباين باشد ؛ در حالى كه آن دو چيز خود با يكديگر هيچ‏گونه تباينى نداشته باشند  .
3  . اگر صغرى سالبه باشد ، كبرى جزئيه نباشد ؛ زيرا در اين صورت انتاج قياس هميشگى و دائمى نخواهد بود ؛ مانند »هيچ كلاغى انسان نيست . برخى از انسان‏ها سياهند . پس بعضى از كلاغ‏ها سياه نيستند« .


قياس اقترانى شرطى
آنچه تاكنون درباره قياس اقترانى بيان كرديم ، مربوط به قياس‏هاى اقترانى حملى بود ؛ امّا اگر يكى از مقدّمات قياس اقترانى و يا هر دو مقدّمه آن قضيّه شرطى )متّصل يا منفصل( باشد، آن‏گاه »قياس اقترانى شرطى« خوانده مى‏شود . ساختار منطقى چنين قياس‏هايى و بيان حالت‏هاى منتج آن بسيار متنوع و گاه مشكل آفرين است . كافى است به اعتبارهاى زير ، قياس اقترانى شرطى را ملاحظه كنيم . اين قياس از جهت نوع مقدّمات داراى پنج صورت است  :
1  . مركب از دو مقدّمه منفصل ؛  2  . مركب از دو مقدّمه متصل ؛  3  . مركب از يك مقدّمه متصل و يك مقدّمه منفصل ؛  4  . مركب از يك مقدّمه حملى و يك مقدّمه متصل ؛  5  . مركب از يك مقدّمه حملى و يك مقدّمه منفصل .
از جهت اين كه حدّ اوسط نقش تمام جزء مقدّمه و يا قسمتى از جزء مقدّمه را ايفا مى‏كند ، داراى سه صورت است : يا حدّ اوسط ، جزء تام در هر دو مقدّمه است ، يا جزء غير تام در هر دو مقدّمه است ، يا جزء تام در يك مقدّمه و جزء غير تام در مقدّمه ديگر است )مراد از جزء مقدّمه ، در حملى موضوع و محمول و در شرطى مقدّم و تالى است . بنابراين ، هرگاه موضوع يا محمول يا مقدّم و يا تالى به طور كامل حدّ اوسط قرار گيرد ، در اين صورت حدّ اوسط تمام جزء مقدّمه به حساب مى‏آيد( . حاصل اين دو تقسيم‏بندى پانزده قسم قياس اقترانى شرطى است كه با توجّه به شكل‏هاى چهارگانه به شصت قسم بالغ مى‏شود . حال همين اقسام با ملاحظه حالت‏هاى شانزده‏گانه هر شكل نهصد و شصت ضرب خواهد داشت !
صورت‏بندى همه اين اقسام و ذكر شرايط منطقى آنها با ملاحظه جهت قضيه ، نوع قضيه شرطى )اتفاقى ، عنادى ، لزومى ، مانعة الجمع ، مانعة الخلوّ ، حقيقى ، شخصيه ، مهمله و محصوره( و اعتباراتى ديگر ، به اقسامى بيش از آنچه ذكر شد بالغ مى‏شود و به مجالى بيش از اين درس نياز دارد .




چكيده 

1  . شرايط قياس اقترانى دو دسته است : الف( شرايط عمومى قياس ؛ ب( شرايط اختصاصى هر يك از اشكال اربعه  .
2  . بهترين شكل قياس اقترانى شكل اوّل است كه انتاج در آن ، منوط به دو شرط است : الف( »موجبه بودن صغرى« ؛ ب( »كلى بودن كبرى« . بنابراين ، شكل اوّل چهار ضرب منتج خواهد داشت  .
3  . شكل دوم داراى دو شرط اختصاصى است : الف( »اختلاف دو مقدمه در كيف )سلب و ايجاب(« ؛ ب( »كلى بودن كبرى« . بنابراين دو شرط ، ضرب‏هاى منتج شكل دوم چهار ضرب خواهد بود  .
4  . شرايط شكل سوم براى انتاج عبارت است از : »موجبه بودن صغرى« و »كلّى بودن يكى از مقدمات« .
5  . نتيجه قياس در شكل سوم همواره جزئى است و انتاج آن نيز مانند شكل دوم بديهى نيست ، بلكه در اثبات خود نيازمند ارجاع به شكل اوّل است  .
6  . برخى از كسانى كه شكل چهارم را مورد بحث قرار داده‏اند، درباره شرايط اختصاصى انتاج آن گفته‏اند: يا مقدمات اختلاف در كيف داشته و يكى از آن‏ها كلى باشد و يا هر دو مقدمه، موجبه و صغرى كلى باشد.
7  . بر اساس اين نظريه، شكل چهارم پنج ضرب منتج خواهد داشت.
8  . هرگاه يكى از مقدمات قياس اقترانى يا هر دو مقدمه آن ، قضيه شرطيه )متصل يا منفصل( باشد ، »قياس اقترانى شرطى« خوانده مى‏شود  .
9  . روند استنتاج :
الف( توجه به جايگاه حد اوسط در مقدمه‏ها و تشخيص شكل قياس ؛
ب( بررسى قياس از جهت واجد بودن شرايط عمومى و اختصاصى انتاج در آن؛
ج( حذف حدّ اوسط و ساختن قضيّه‏اى جديد با باقى‏مانده مقدمات ، كه به آن »نتيجه« گفته مى‏شود  .
10  . شرايط عمومى قياس اقترانى عبارت است از : الف( كلّيت يكى از دو مقدمه ؛ ب( موجبه بودن يكى از دو مقدمه ؛ ج( در صورت سالبه بودن صغرى ، كبرى جزئى نباشد .

پرسش
1  . شرايط اختصاصى شكل اوّل چيست ؟ در ضمنِ مثالى بيان كنيد  .
2  . با توجه به شرايط اختصاصى ، شكل اوّل در چند ضرب )حالت( منتج است ؟
3  . شرايط شكل دوم و ضرب‏هاى منتج اين شكل را بيان كنيد  .
4  . شرايط شكل سوم و ضرب‏هاى منتج اين شكل را بيان كنيد  .
5  . شرايط شكل چهارم و ضرب‏هاى منتج اين شكل را بيان كنيد  .
6  . قياس اقترانى شرطى را تعريف كنيد  .
7  . قياس اقترانى شرطى از جهت نوع مقدمات ، چند صورت دارد ؟
8  . صورت‏هاى قياس اقترانى شرطى را از جهت حدّ اوسط بيان كنيد  .
9  . ضوابط عمومى قياس اقترانى چيست ؟


خودآزمايى
1  . براى اين كه شكل اوّل قياس منتج باشد كدام شرط لازم است ؟
الف( كبرى كلى باشد . ب( كبرى جزئى باشد . ج( صغرى جزئى باشد . د( كبرى سالبه باشد  .
2  . عبارت »در شكل اوّل قياس با ... صغرى ، حكمى كه در كبرى درباره وسط مى‏شود به اصغر سرايت نمى‏كند« با كدام گزينه كامل مى‏شود ؟
الف( جزئيه بودن . ب( سالبه بودن . ج( كلّيّه بودن . د ( موجبه بودن  .
3  . در شكل اوّل ، شرط اين كه اصغر از مصاديق وسط باشد چيست ؟
الف( صغرى سالبه باشد . ب( كبرى جزئيه باشد . ج( كبرى كليه باشد . د( صغرى موجبه باشد  .
4  . شرط انتاج شكل دوم قياس عبارت است از ...
الف( سالبه بودن كبرى و جزئى بودن صغرى . ب( موجبه بودن هر دو مقدمه و كلى بودن يكى از آنها .
ج( موجبه بودن صغرى و كلى بودن حد اوسط . د( اختلاف دو مقدمه در ايجاب و سلب و كلى بودن كبرى  .
5  . كدام‏يك ، از شرايط انتاج شكل سوم است ؟
الف( موجبه بودن كبرى . ب( موجبه بودن صغرى . ج( كلى بودن كبرى . د( كلى بودن صغرى  .
6  . شكل اوّل و شكل سوم ، در كدام‏يك از شرايط انتاج مشتركند ؟
الف( كليه بودن صغرى . ب( موجبه بودن صغرى . ج( سالبه بودن صغرى . د( جزئيه بودن صغرى  .
7  . نتيجه »بعضى فلزات جيوه‏اند . هيچ جيوه‏اى چكش‏خوار نيست« كدام است ؟
الف( بعضى چكش‏خوارها جيوه نيستند . ب( بعضى چكش‏خوارها فلزند .
ج( بعضى فلزات چكش‏خوارند . د( بعضى فلزات چكش‏خوار نيستند  .
8  . قياس »هر الفى ب است ، هر الفى ج است« شكل چندم و نتيجه آن كدام است ؟
الف( دوم - بعض ب ج است . ب( دوم - هر ب ج است .
ج( سوم - بعض ب ج است . د( سوم - هر ب ج است  .
9  . قياس »الف از ب است و ب متعلق به ج است« كدام شكل و نتيجه آن كدام است ؟
الف( اوّل - عقيم . ب( اوّل - موجبه جزئيه . ج( سوم - عقيم . د( سوم - موجبه جزئيه  .
10  . كدام‏يك درباره اين قياس »برخى مردم متكبرند . هر متكبرى احمق است« صحيح است ؟
الف( شكل اوّل - منتج . ب( شكل اوّل - عقيم . ج( شكل دوم - منتج . د( شكل دوم - عقيم  .
11  . صورت استدلال »هر ج د است . هر ج ذ است« شكل چندم و نتيجه آن كدام است ؟
الف( دوم - هر د ذ است . ب( دوم - بعضى د ذ است . ج( سوم - بعضى د ذ است . د( سوم - هر د ذ است  .
12  . »حسين پزشك نيست . هر پزشكى انسان است . پس حسين انسان نيست« . اين قياس منتج نيست ؛ زيرا ...
الف( كبرى جزئيه است . ب( كبرى موجبه است . ج( صغرى سالبه نيست . د( صغرى موجبه نيست  .
13  . اين قياس : »هر خفاشى پستاندار است . بعضى پستانداران علف خوار نيستند« عقيم است ؛ چون ...
الف( صغرى كلّيّه است . ب( كبرى موجبه نيست . ج( صغرى موجبه است . د( كبرى كلّيّه نيست  .
14  . به دليل فقدان كدام شرط قياس ، »هيچ كبوترى خزنده نيست . هر خزنده‏اى خونسرد است« منتج نيست ؟
الف( جزئيه بودن كبرى . ب( جزئيه بودن صغرى . ج( موجبه بودن صغرى . د( سالبه بودن صغرى  .
15  . اگر در شكل سوم قياس، هر دو مقدمه كلى باشند ، نتيجه آن كدام است ؟
الف( جزئى . ب( سالبه . ج( كلّى . د( موجبه  .
16  . عيب استدلال »هيچ گربه‏اى پرنده نيست . هر پرنده‏اى مهره‏دار است . پس هيچ گربه‏اى مهره‏دار نيست« از كدام ناحيه است ؟
الف( سالبه بودن صغرى . ب( عدم تكرار حدّ اوسط .
ج( نبودن معناى واحد در حدّ وسط . د( كلّى بودن صغرى  .
17  . چرا قياس »آب از اكسيژن و هيدروژن است . اكسيژن و هيدروژن قابل احتراقند« منتج نيست ؛ زيرا ...
الف( صغرى كلى است . ب( حدّ وسط تكرار نشده است. ج( صغرى جزئى است . د( كبرى جزئى است  .
18  . نتيجه كدام‏يك از اشكال ، دو سالبه كليه و دو سالبه جزئيه است ؟
الف( شكل اوّل . ب( شكل دوم . ج( شكل سوم . د( شكل چهارم  .
19  . نتيجه كدام قياس ، موجبه جزئيه است ؟
الف( بعضى حيوانات سياهند . هيچ حيوانى جماد نيست . ب( هر حيوانى حساس است . هيچ جمادى حساس نيست .
ج( هر فلزى معدنى است . هر معدنى جسم است . د( هر انسانى جسم است . هر انسانى ناطق است  .
20  . كدام قياس منتج است ؟
الف( بعضى شكل‏ها مربعند . بعضى شكل‏ها دايره‏اند . ب( هر جيوه‏اى فلز است . هر آهنى فلز است .
ج( هر جيوه‏اى فلز است . هر نقره‏اى فلز است . د( هيچ ديوانه‏اى كنجكاو نيست . هر طالب علمى كنجكاو است.

براى تفكّر بيشتر
1  . كدام‏يك از اشكال قياس اقترانى بديهى‏الانتاج است ؟ چرا ؟
2  . انتاج ضرب‏هاى منتج در شكل‏هاى غير بديهى‏الانتاج چگونه قابل اثبات است ؟
3  . اقسام قياس اقترانى شرطى را به صورت نمودار رسم كنيد  .
4  . از خطاهاى رايج در شرايط عمومى قياس چه مى‏دانيد؟











درس پانزدهم


قياس استثنايى و اقسام آن


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس پانزدهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . با قياس استثنايى و شرايط آن آشنا شود ؛
2  . اقسام قياس استثنايى را بشناسد ؛
3  . چگونگى استنتاج در قياس استثنايى اتّصالى و انفصالى را فرا بگيرد .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . قياس استثنايى را تعريف كنيد ؛
2  . قياس استثنايى اتصالى را با ذكر مثال تعريف كنيد ؛
3  . قياس استثنايى اتصالى مرخّم را بيان كنيد ؛
4  . چگونگى استنتاج در قياس استثنايى اتّصالى را توضيح دهيد ؛
5  . شرايط اختصاصى قياس استثنايى اتّصالى را بيان كنيد ؛
6  . در قياس استثنايى انفصالى چند شكل محتمل است ؟
7  . روش استنتاج در قياس استثنايى انفصالى چگونه است ؟


تعريف قياس استثنايى
قياس استثنايى قياسى است كه در آن نتيجه و يا نقيض آن به طور كامل در يك مقدّمه حضور دارد ؛ مانند »اگر خورشيد طلوع كند ستارگان در آسمان ناپديد مى‏شوند . ليكن آفتاب طلوع كرده است . بنابراين ، ستارگان در آسمان ناپديد شده‏اند« . مثال ديگر : »اگر اين شخص عادل باشد ظلم نمى‏كند . ليكن وى ظلم مى‏كند . پس اين شخص عادل نيست« .
در مثال نخست ، خود نتيجه و در مثال دوم ، نقيض نتيجه در مقدّمه اوّل استدلال ذكر شده است .


شرايط عمومى قياس استثنايى
قياس استثنايى از حيث انتاج داراى چند شرط اساسى است  :
1  . كلى بودن يكى از دو مقدّمه ؛
2  . مقدّمه شرطى به نحو اتفاقى نباشد ؛
3  . موجبه بودن مقدمه شرطى .


اقسام قياس استثنايى
قياس استثنايى به لحاظ ساختار صورى داراى دو مقدّمه است : يكى از دو مقدمه ، لزوماً قضيّه شرطى و مقدمه ديگر )قضيه استثنايى( ، يا قضيّه حملى است مانند: »اگر انسان پرواز كند هر آينه پرنده است. ليكن انسان پرنده نيست پس انسان پرواز نمى‏كند« و يا قضيه شرطى است، مانند: »هر گاه چنين باشد كه اگر خورشيد طلوع كند روز است هر آينه اگر شب باشد خورشيد طلوع نكرده است«. ليكن اگر خورشيد طلوع كند روز است. پس اگر شب باشد خورشيد طلوع نكرده است . از آن‏جا كه در اين قياس ، نتيجه يا نقيض آن در يكى از مقدّمات وجود دارد بايد همواره يكى از مقدّمات آن ، قضيّه شرطى - كه دست كم از دو قضيه فراهم آمده است - باشد ، تا بتواند يكى از آن دو ، عين يا نقيض نتيجه باشد .
در قياس استثنايى، قضيه استثنايى حكم حدّ اوسط را دارد.
قياس استثنايى با توجه به اتصالى يا انفصالى بودن قضيه شرطى موجود در آن ، به قياس استثنايى اتصالى و انفصالى تقسيم مى‏شود :
استثنايى اتصالى ، مانند »اگر آفريدگار عالم يكتا نباشد ، جهان منظم نخواهد بود . ليكن جهان منظم است . پس آفريدگار عالم يكتاست« .
استثنايى انفصالى ، مانند »يا شريك خداوند موجود است و يا خداوند يكتاست . ليكن شريك بارى موجود نيست . پس خداوند يكتاست« .

استنتاج در قياس استثنايى اتصالى
در اين نوع قياس ، قضيّه استثنايى داراى چهار حالت است ، كه به همين اعتبار قياس استثنايى اتصالى داراى چهار صورت خواهد بود كه دو حالت آن منتج و دو صورت آن عقيم است .
صورت اوّل . قضيّه استثنايى عين مقدم شرطى باشد )وضع مقدّم( . در اين صورت نتيجه عين تالى خواهد بود ؛ مانند »اگر آفتاب برآيد هوا روشن مى‏شود . ليكن آفتاب برآمده است . پس هوا روشن شده است« . ساختار صورى آن چنين است : »اگر الف ب باشد ، آن‏گاه ج د است . ليكن الف ب است . پس ج د است« .
صورت دوم . قضيّه استثنايى نقيض مقدّم شرطى باشد )رفع مقدّم( ؛ مانند »اگر بخارى روشن شود اتاق گرم مى‏شود . ليكن بخارى روشن نشده است« . از آن جا كه در اين شكل نمى‏توان همواره نتيجه صادق استنتاج كرد . بنابراين ، از نظر منطقى غير معتبر و عقيم است .
صورت سوم . قضيّه استثنايى عين تالى قضيه شرطى باشد )وضع تالى( ؛ مانند »اگر باران ببارد هوا لطيف مى‏شود . ليكن هوا لطيف است« . اين شكل از نظر منطقى عقيم است ؛ زيرا استنتاج آن همواره صادق نخواهد بود .
صورت چهارم . قضيه استثنايى نقيض تالى قضيّه شرطى باشد )رفع تالى( در اين صورت نتيجه نقيض مقدّم خواهد بود ؛ مانند »اگر در جامعه‏اى فرهنگ توسعه يابد ، انديشه مردم بارور مى‏شود . ليكن انديشه مردم بارور نشده است . پس در جامعه فرهنگ توسعه نيافته است« . ساختار صورى اين شكل عبارت است از : »اگر الف ب باشد آن‏گاه ج د است . ليكن ج د نيست . پس الف ب نيست« . اين شكل به‏لحاظ منطقى همواره منتج و معتبر است .


شرايط اختصاصى قياس استثنايى اتصالى
با توجه به شكل‏هاى منتج در قياس استثنايى اتصالى مى‏توان گفت در اين نوع قياس‏هاى استثنايى علاوه بر شرايط عمومى ، كه براى قياس استثنايى ذكر شد ، رعايت شرط ديگرى نيز ضرورى است و آن اين كه ، مقدّمه استثنايى ، يا بايد عين مقدّم شرطى متّصل و يا بايد نقيض تالى شرطى متّصل باشد . بنابراين ، قياس استثنايى اتصالى مركب از يك مقدّمه شرطى متصل و يك قضيه استثنايى كه عين تالى قضيّه شرطى است لزوماً منتج نيست ؛ مثلاً در قياس زير اگر چه مقدّمات آن صادق است ، ولى نتيجه آن كاذب است : »اگر حافظ تهرانى باشد ، آن‏گاه ايرانى است . ليكن حافظ ايرانى است . پس حافظ تهرانى است« .
هم‏چنين قياس استثنايى مركب از يك قضيه شرطى اتصالى و يك حملى ، كه نقيض مقدم است ، لزوماً منتج نيست ؛ مانند »اگر اين ظرف قورى باشد داراى دسته است . ليكن اين ظرف قورى نيست« . از اين دو مقدّمه نمى‏توان لزوماً نتيجه گرفت : »پس اين ظرف داراى دسته نيست« .


قياس استثنايى اتصالى مرخّم
گاهى مقدّمه حملى در قياس استثنايى اتصالى حذف مى‏شود . به چنين قياسى ، »قياس استثنايى مرخّم« يا »مضمر« گفته مى‏شود . حذف مقدّمه استثنايى معمولاً به يكى از دو دليل زير انجام مى‏شود :
يك . وضوح و روشنى بسيار مقدّمه استثنايى . مثلاً در مقابل كسى كه معتقد است : »دين براى تنظيم مناسبات اقتصادى و اجتماعى جامعه برنامه‏اى ندارد« ، گفته شود : »اگر چنين بود پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم حكومت اسلامى تشكيل نمى‏داد« .
دو . معلوم نشدن كذب مقدّمه استثنايى . مثلاً براى اثبات عدالت شخصى چنين گفته مى‏شود : »اگر اين شخص منصف باشد عدالت را رعايت خواهد كرد« . و ديگر مقدّمه استثنايى كه »اين شخص منصف است« ذكر نمى‏شود ؛ چون همه مى‏دانند كه آن شخص منصف نيست .


قياس استثنايى انفصالى
اگر قضيه شرطى در قياس استثنايى ، انفصالى باشد ، قياس ، استثنايى انفصالى خوانده مى‏شود . قياس استثنايى انفصالى نيز به اعتبار مقدّمه استثنايى آن چهار صورت محتمل دارد :
صورت اوّل . قضيّه استثنايى عين مقدم باشد )وضع مقدم( ؛ مانند »يا الف ب است يا ج د است . ليكن الف ب است« .
صورت دوم . قضيّه استثنايى عين تالى باشد )وضع تالى( ؛ مانند »يا الف ب است يا ج د است . ليكن ج د است« .
صورت سوم . قضيّه استثنايى نقيض مقدم باشد )رفع مقدم( ؛ مانند »يا الف ب است يا ج د است . ليكن الف ب نيست« .
صورت چهارم . قضيّه استثنايى نقيض تالى باشد )رفع تالى( ؛ مانند »يا الف ب است يا ج د است . ليكن ج د نيست« .


استنتاج در قياس استثنايى انفصالى
اين نوع قياس از نظر منتج يا عقيم بودن مانند قياس استثنايى اتصالى نيست ؛ بلكه استنتاج در هر يك از اقسام آن ، داراى ضوابط و قوانين خاصى است :

قياس استثنايى انفصالى حقيقى
در اين قسم از قياس استثنايى انفصالى چهار روش براى استنتاج وجود دارد :
يك . اثبات مقدّم براى استنتاج رفع تالى ؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است . ليكن اين عدد زوج است . پس اين عدد فرد نيست« .
دو . اثبات تالى براى استنتاج رفع مقدّم ؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است . ليكن اين عدد فرد است . پس اين عدد زوج نيست« .
سه . رفع مقدّم براى استنتاج اثبات )وضع( تالى ؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است . ليكن اين عدد زوج نيست . پس اين عدد فرد است« .
چهار . رفع تالى براى استنتاج اثبات )وضع( مقدّم ؛ مانند »يا عدد زوج است يا عدد فرد است . ليكن اين عدد فرد نيست . پس اين عدد زوج است« .

قياس استثنايى انفصالى مانعة الجمع
در قياس استثنايى كه يكى از مقدمه‏هاى آن قضيّه شرطى انفصالى مانعة الجمع است تنها دو راه براى استنتاج وجود دارد :
يك . وضع مقدّم براى استنتاج رفع تالى ؛ مانند »يا قلم سبز است يا قلم سياه است . ليكن اين قلم سبز است . پس اين قلم سياه نيست« .
دو . وضع تالى براى استنتاج رفع مقدّم ؛ مانند »يا ديوار سفيد است يا ديوار سياه است . ليكن اين ديوار سياه است . پس اين ديوار سفيد نيست« .

قياس استثنايى انفصالى مانعة الخلوّ
در قياس استثنايى انفصالى كه يكى از مقدّمه‏هاى آن شرطى انفصالى مانعة الخلوّ است ، تنها دو راه براى استنتاج وجود دارد :
يك . رفع مقدّم براى استنتاج وضع تالى ؛ مانند »يا مكافات عمل در دنياست و يا مكافات عمل در آخرت است . ليكن مكافات اين عمل در دنيا نيست . پس مكافات اين عمل در آخرت است« .
دو . رفع تالى براى استنتاج وضع مقدّم ؛ مانند »يا براى ايجاد شب و روز زمين حركت مى‏كند يا براى ايجاد شب و روز خورشيد حركت مى‏كند . ليكن خورشيد حركت نمى‏كند . پس زمين حركت مى‏كند« .





چكيده 

1  . قياس استثنايى قياسى است كه نتيجه يا نقيض آن در يك مقدمه حضور دارد  .
2  . انتاج قياس استثنايى ، منوط به سه شرط است : الف ( كلى بودن يكى از دو مقدمه ؛ ب ( مقدمه شرطى اتفاقى نباشد ؛ ج ( مقدمه شرطى موجبه باشد  .
3  . قياس استثنايى بر اساس اتصالى يا انفصالى بودن قضيه شرطى موجود در آن ، به قياس استثنايى اتصالى و انفصالى تقسيم مى‏شود  .
4  . قياس استثنايى بر اساس قضيه استثنايى موجود در آن چهار حالت خواهد داشت كه در صورت » وضع مقدم «، » عين تالى« و در حالت » رفع تالى « ، » نقيض مقدم « قابل استنتاج است ؛ اما در دو صورت » رفع مقدم « و » وضع تالى « قياس نتيجه‏بخش نيست  .
5  . شرط انتاج در قياس استثنايى اتصالى اين است كه ، » مقدمه استثنايىِ « آن بايد يا » عين مقدم شرطى متصل « و يا » نقيض تالى شرطى متصل « باشد  .
6  . گاه در قياس استثنايى اتصالى مقدمه استثنايى به جهت » وضوح بسيار « و يا » معلوم نبودنِ كذب آن « حذف مى‏شود . نام اين قياس » استثنايى اتصالى مرخّم « است  .
7  . قياس استثنايى انفصالى نيز به اعتبار مقدمه استثنايى خود چهار حالت دارد : وضع مقدم ، رفع مقدم ، وضع تالى و رفع تالى . بر اين اساس ، اگر مقدّمه شرطى ، انفصالى حقيقى باشد وضع هر يك از مقدم و تالى رفع ديگرى و رفع هر يك وضع ديگرى را نتيجه خواهد داد ؛ اما اگر قضيه شرطى ، انفصالى مانعة الجمع باشد تنها در دو صورت » وضع مقدم « و » وضع تالى « قياس ، به ترتيب ، منتج » رفع تالى « و » رفع مقدم « خواهد بود و اگر قضيه شرطى انفصالى مانعة الخلوّ باشد تنها ، مى‏توان از » رفع مقدم « ، » وضع تالى « و از » رفع تالى « ، » وضع مقدم « را نتيجه گرفت .


پرسش
1  . قياس استثنايى را با ذكر مثالى تعريف كنيد  .
2  . شرايط عمومى در قياس استثنايى را بيان نماييد  .
3  . قياس استثنايى اتصالى را تعريف كرده ، براى آن مثالى ذكر كنيد  .
4  . صورت‏هاى نتيجه‏بخش در قياس استثنايى اتصالى كدامند؟ آنها را با مثال بيان نماييد  .
5  . قياس استثنايى اتصالى براى انتاج ، منوط به چه شرايطى است؟
6  . قياس استثنايى مرخّم را تعريف كنيد و بيان نماييد كه حذف در آن ، به چه دليلى صورت مى‏گيرد؟
7  . قياس استثنايى انفصالى چگونه قياسى است و چند شكل محتمل دارد؟
8  . اقسام قياس استثنايى انفصالى را با ذكر مثال بيان كنيد.
9  . روش استنتاج در هر يك از اقسام قياس استثنايى انفصالى چگونه است؟


خودآزمايى
1  . » قياس استثنايى قياسى است كه در آن نتيجه يا . . . . . . . آن به طور كامل در يك مقدمه حضور داشته باشد « . با توجه به جاى خالى ، عبارت كدام گزينه صحيح است؟
الف( نتيجه. ب( مشابه. ج( نقيض. د( مقدمه.
2  . قضيه استثنايى در قياس استثنايى همواره ... است؟
الف( قضيه كلى. ب( قضيه شرطى.
ج( قضيه حملى. د( قضيه حملى يا شرطى.
3  . در اين قياس : » اگر خورشيد طلوع كند ستارگان در آسمان ناپديد مى‏شوند ، ليكن آفتاب طلوع كرده است « نتيجه ، كدام گزينه است؟
الف( پس ستارگان در آسمان ناپديد شده‏اند. ب( پس ستارگان در آسمان ناپديد نشده‏اند.
ج( پس خورشيد طلوع كرده است. د( پس خورشيد طلوع كننده است.
4  . » اگر اين شخص عادل باشد ظلم نمى‏كند ، ليكن وى ظلم مى‏كند « نتيجه اين قياس كدام است؟
الف( اين شخص ظالم نيست. ب( اين شخص ظالم است.
ج( اين شخص عادل نيست. د( اين شخص عادل است.
5  . اين قياس : » اگر آفريدگار عالم يكتا نباشد جهان منظم نخواهد بود ، ليكن جهان منظم است . پس آفريدگار عالم يكتاست « چه نوع قياسى است؟
الف( اقترانى حملى. ب( اقترانى شرطى.
ج( استثنايى انفصالى. د( استثنايى اتصالى.
6  . در اين قياس » اگر الف ب باشد آن‏گاه ج د است ، ليكن الف ب است « نتيجه ، كدام است؟
الف( الف ج است. ب( الف د است.
ج( ج د است. د( ج د نيست.
7  . با توجه به قياس استثنايى اتصالى در صورت وضع مقدم ، نتيجه كدام خواهد بود؟
الف( عين مقدم. ب( عين تالى. ج( نقيض مقدم. د( نقيض تالى.
8  . در اين قياس » اگر بخارى روشن شود اتاق گرم مى‏شود ، ليكن بخارى روشن نشده است « نتيجه كدام است؟
الف( عين تالى است. ب( رفع تالى است. ج( عقيم است. د( نقيض مقدم است.
9  . » اگر الف ب باشد آن‏گاه ج د است ، ليكن ج د نيست « نتيجه كدام است؟
الف( الف ب است. ب( الف ب نيست. ج( ج د است. د( الف د نيست.
10  . گاهى مقدمه حملى در قياس استثنايى اتصالى حذف مى‏شود ، چنين قياسى چه ناميده مى‏شود؟
الف( قياس استثنايى سالبه. ب( قياس استثنايى مرخّم.
ج( قياس استثنايى حذفى. د( قياس استثنايى حملى.
11  . اگر مقدم و تالى در قياس استثنايى انفصالى نه قابل جمع و نه قابل رفع باشند ، چه ناميده مى‏شود؟
الف( انفصالى حقيقيه. ب( انفصالى مانعةالجمع.
ج( انفصالى مانعةالخلوّ. د( انفصالى شرطى.
12  . اين قياس : »يا عدد زوج است يا عدد فرد است ، ليكن اين عدد زوج است . پس فرد نيست « كدام‏يك از گزينه‏هاست؟
الف( استثنايى انفصالى حقيقى. ب( استثنايى انفصالى مانعةالجمع.
ج( استثنايى انفصالى مانعة الخلوّ. د( استثنايى اتصالى مرخّم.
13  . قياس »يا قلم سبز است يا قلم سياه است ، ليكن اين قلم سبز است . پس سياه نيست « كدام است؟
الف( اقترانى حملى. ب( استثنايى انفصالى مانعةالجمع.
ج( استثنايى انفصالى حقيقى. د( استثنايى اتصالى.
14  . نتيجه قياس »يا براى ايجاد شب و روز زمين حركت مى‏كند يا براى ايجاد شب و روز خورشيد حركت مى‏كند ، ليكن خورشيد حركت نمى‏كند « كدام است؟
الف( پس زمين حركت نمى‏كند. ب( پس زمين حركت مى‏كند.
ج( شب و روز با حركت زمين ايجاد مى‏شوند. د( شب و روز با حركت زمين ايجاد نمى‏شوند.
15  . »يا در اين تصادف اتوبوس مقصر است يا در اين تصادف كاميون مقصر است ، ليكن كاميون مقصر بوده است « نوع و نتيجه اين قياس كدام است؟
الف( استثنايى انفصالى مانعةالجمع - منتج. ب( استثنايى انفصالى حقيقى - عقيم.
ج( استثنايى انفصالى مانعةالخلوّ - منتج. د( استثنايى انفصالى مانعةالخلوّ - عقيم.
16  . » اگر كسى در خانه بود در را باز مى‏كرد ، ليكن كسى در را باز نكرد « نوع و نتيجه اين قياس ، كدام گزينه است؟
الف( اقترانى شرطى - منتج. ب( اقترانى شرطى - عقيم.
ج( استثنايى - منتج. د( استثنايى - عقيم.
17  . »اگر چند خدا وجود داشت جهان نابود مى‏شد. ليكن جهان نابود نشد« نوع و نتيجه اين قياس كدام است؟
الف( استثنايى اتصالى - منتج . ب( استثنايى اتصالى - عقيم .
ج( استثنايى انفصالى - منتج . د( استثنايى انفصالى - عقيم  .
18  . »اين شى‏ء يا سياه است يا اين شى‏ء آبى است، ليكن اين شى‏ء آبى نيست« نوع و نتيجه اين قياس كدام است؟
الف( استثنايى اتصالى - منتج . ب( استثنايى اتصالى - عقيم .
ج( استثنايى انفصالى - منتج . د( استثنايى انفصالى - عقيم  .
19  . در اين آيه »لو كان فيهما آلهة الّا الله لفسدتا« به چه روشى مى‏توان استنتاج كرد؟
الف( وضع مقدّم. ب( وضع تالى. ج( رفع مقدّم. د( رفع تالى.
20  . »كلمه يا معرب است يا مبنى، ليكن معرب است بنابر اين مبنى نيست« چه نوع استدلالى است؟
الف( استثنايى اتصالى. ب( استثنايى انفصالى مانعة الجمع .
ج( استثنايى انفصالى مانعة الخلوّ . د( استثنايى انفصالى حقيقى .

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا در قرآن كريم مى‏توان قياسى استثنايى يافت؟ نوع آن را مشخص كنيد  .
2  . در قياس استثنايى منفصل مانعةالجمع كه از مؤلفه‏هاى متعدد تأليف شده است ) مانند اين كلمه يا اسم است يا فعل است يا حرف ، ليكن فعل نيست ( از طريق وضع يك مؤلفه چه نتيجه‏اى به دست مى‏آيد؟
3  . آيا مى‏توان قضيه شرطى انفصالى را به اتصالى و نيز يك قضيه شرطى اتصالى را به انفصالى تبديل كرد؟ چگونه؟
4  . با توجه به اين‏كه در قياس استثنايى خود نتيجه و يا نقيض آن در يكى از مقدمات وجود دارد ، آيا در چنين استدلالى معلوم جديدى به‏دست مى‏آيد؟ چرا؟












بخش چهارم
صناعات

درس  16  / صناعات خمس و مبادى استدلال
درس  17  / برهان
درس  18  / جدل ، خطابه و شعر
درس  19  / مغالطه( 1  )
درس  20  / مغالطه( 2  )



هدف كلّى
فراگيرى روش درست سازمان‏دهى مادّه استدلال از طريق:
1  . آشنايى با مواد استدلال ؛
2  . شناخت صناعات خمس ؛
3  . فراگيرى كاربرد فنّ برهان ، جدل ، خطابه ، شعر و مغالطه .












درس شانزدهم


صناعات خمس و مبادى استدلال


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس شانزدهم اين است كه دانش‏پژوه  :
1  . جايگاه صناعات خمس را در منطق بشناسد ؛
2  . با مواد و مقدمات استدلال آشنا شود .


اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . ضرورت صناعات خمس را توضيح دهيد ؛
2  . قضاياى يقينى و انواع آن را تعريف كنيد ؛
3  . مظنونات را با ذكر مثال بيان كنيد ؛
4  . دو معنا براى مشهورات ذكر كنيد. منظور از مشهورات در صناعات كدام است ؟
5  . وهميات را با ذكر مثال بيان كنيد ؛
6  . مسلّمات را تعريف و براى اقسام آن مثالى ذكر كنيد ؛
7  . مقبولات را با ذكر مثال تعريف كنيد ؛
8  . مشبّهات را بيان كنيد و علت رواج آنها را در انديشه‏ها توضيح دهيد ؛
9  . مخيّلات را با ذكر مثال تعريف كنيد .


صناعات خمس
دانستيم كه براى كشف مجهول از طريق فكر، دست كم دو شرط اساسى وجود دارد  : 1  . انتخاب معلومات مناسب و صحيح ؛  2  . تنظيم و صورت‏بندى درست آنها .
فقدان هر يك از اين دو شرط ، مانع رسيدن به حقيقت خواهد بود . اگر ذهن در جريان تفكر دچار خطا شود، منشأ آن دست كم نبود يكى از دو شرط مذكور است . بنابر اين، اگر منطق معيار سنجش خطاىِ انديشه است، بايد قواعد عام انديشه را در هر دو نوع خطا بيان كند . با اين وصف، درستى يك استدلال بر دو ركن استوار است : ماده و صورت .
در بخش گذشته ، كم و بيش با ساختار صورى استدلال ، اقسام آن و اعتبار منطقى هر قسم آشنا شديم و اينك در مقام بررسى مواد استدلال هستيم  .(25) بنابراين، موضوع صناعات خمس، بررسى استدلال به جهت مواد آن است و مراد از ماده استدلال ، نوع قضايايى است كه نتيجه استدلال بر آنها مبتنى است .


مبادى و مقدمات استدلال
مواد به كار رفته در استدلال بر اساس استقرا هشت قسم است : يقينيّات ، مظنونات ، مشهورات ، وهميّات ، مسلّمات ، مقبولات ، مشبّهات و مخيّلات .
شايان توجه است كه مواد به كار رفته در استدلال از دو حال خارج نيست : يا نياز به اثبات دارد و يا نيازى به آن ندارد . حال اگر ماده‏اى در هر يك از هشت دسته فوق محتاج اثبات و بيان نباشد، » مبدأ « و اگر نيازمند استدلال باشد، فقط » ماده « ناميده مى‏شود . روشن است كه تمام دانش‏هاى بشرى ناگزير بايد به مبادى منتهى شود ؛ زيرا در غير اين صورت، دستيابى به علم هرگز ممكن نخواهد شد  .(26)


1  . يقينيات
يقين نزد منطقيون در دو معنا به كار مى‏رود :
الف( تصديق جازم، اعم از اين‏كه مطابق واقع باشد يا نباشد، بر اساس تحقيق باشد يا تقليد باشد يا نباشد ) يقين به معناى اعم ( ؛
ب( تصديق جازم مطابق واقع كه بر اساس تحقيق باشد ) يقين به معناى اخص ( .
تصديقات يقينى خود به اعتبارى بر دو قسمند : ضرورى و نظرى .
تصديقِ يقينىِ بديهى ) ضرورى ( ، تصديقى است كه بدون هر گونه تلاش فكرى به‏دست آمده و تصديقِ يقينىِ نظرى ، تصديقى است كه از راه فكر و با استفاده از تصديقات بديهى حاصل آمده است . تصديقات يقينى ضرورى در منطق » اصول يقينيّات « خوانده مى‏شوند و مبناى همه دانش‏هاى يقينى بشرند .
اصول يقينيات بر اساس استقرا شش قسمند :

الف( اوّليات
قضايايى كه در آنها صرفِ تصوّر طرفين - موضوع ، محمول و يا مقدّم و تالى - و نسبت بين آن دو براى تصديق كافى است و نيازمند اثبات نيستند ، اوليات خوانده مى‏شوند ؛ مانند » اجتماع نقيضين محال است « ، » كل بزرگ‏تر از جزء خود است « . اگر قضيه‏اى اوّلى باشد ، امّا تصديق نشده باشد از آن روست كه طرفين آن به درستى تصوّر نشده است .

ب( مشاهَدات ) محسوسات (
قضايايى هستند كه صرف تصور طرفين و نسبت بين آن براى تصديق كفايت نمى‏كند بلكه انسان علاوه بر اين، از حسّ بيرونى )حواس ظاهرى( و يا از حسّ درونى در تصديق به اين قضايا كمك مى‏گيرد ؛ مانند » آسمان آبى است « ، » اكنون بسيار خرسندم « . به قضايايى كه با حسّ ظاهر ادراك مى‏شوند » حسيات « و به قضايايى كه با حسّ باطن درك مى‏شوند » وجدانيّات « نيز مى‏گويند .

ج( مجرّبات
قضايايى هستند كه علاوه بر تصور طرفين و نسبت بين آن محتاج به تكرار مشاهده و تشكيل قياس خفى هستند . مثلاً هر گاه به طور مكرر ملاحظه شود كه فلزات مختلف بر اثر حرارت منبسط مى‏شوند و اين رخداد ) انبساط ( با اين مقدمه : » هر گاه امرى به گونه‏اى واحد تكرار شود مستند به سببى معيّن است « و نيز اين مقدمه كه »هر گاه علت موجود باشد، معلول نيز موجود است« مقرون شود، نتيجه خواهيم گرفت كه » فلزات بر اثر حرارت منبسط مى‏شوند  . «(27)

د( حدسيّات
گاه انسان از راه قوه حدس بر قضيه‏اى وقوف يافته و آن را تصديق مى‏كند . چنين قضيه‏اى » حدسيه « نام دارد ؛ مانند تصديق به اين‏كه » نور ماه از آفتاب است . « ذهن در اين مورد با ملاحظه اين‏كه متناسب با تغيير محل ماه و آفتاب و دورى و نزديكى آن‏ها، قسمت روشن ماه تغيير مى‏يابد و نيز پس از ملاحظه خسوف ، ناگهان متوجه مى‏شود كه نور ماه مستفاد از خورشيد است .
در ميان صاحب‏نظران در باره تعريف و ماهيت حدس اختلاف نظر وجود دارد : برخى آن را » فكر سريع « و بعضى ديگر آن را » درجه‏اى از الهام غيبى « دانسته‏اند .

ه ( متواترات
وقتى به سبب گزارش افراد بسيارى كه تبانى آنها بر دروغ و اتفاق آنها در فهم غلط واقعه عادتاً امكان‏پذير نباشد، قضيه‏اى تصديق شود آن قضيه را » متواتر « مى‏نامند ؛ مانند » گلستان از سعدى است « ، » اقيانوس منجمد شمالى در قطب شمال است « .
و( فطريات
فطريات قضايايى‏اند كه تصديق آنها علاوه بر تصور طرفين و نسبت بين آن ، به امر ديگرى نيز نيازمند است . در فطريات هيچ‏گاه استدلال هنگام تصور طرفين از ذهن جدا نيست ؛ مانند » عدد چهار زوج است « . روشن است كه صرف تصور » عدد « و » زوج « موجب چنين تصديقى نمى‏شود بلكه اين تصديق نيازمند استدلالى است كه در ذهن حضور دارد ؛ مثل » عدد چهار بر دو قسمت مساوى قابل تقسيم است. هر عددى كه بر دو قسمت مساوى قابل تقسيم باشد زوج است. پس عدد چهار زوج است « . بنابراين، مى‏توان گفت : » فطريات قضايايى‏اند كه قياس آنها با خودشان همراه است « .


2  . مظنونات
مظنونات ، يعنى قضايايى كه ذهن آنها را مى‏پذيرد ، اما نه با تصديق ثابت جازم ، بلكه همواره امكان نقيض آن نيز به ذهن مى‏آيد ، ولى ذهن آن را بر نقيضش رجحان مى‏دهد ؛ مانند » هر كس شبانه در كوى آمد و شد دارد ، قصدى سوء دارد « .
ظن معانى متعددى دارد كه عبارتند از : الف( باور غير جازم ؛ ب( آنچه يكى از سه خصلت يقين معتبر(28) در باب برهان را نداشته باشد ؛ مثل ظن صرف ، قول جازم غير مطابق ، قول جازم مطابقِ غير ثابت ؛ ج( تصديق مطابق غير ثابت .
مراد از ظن در صناعات خمس ، باور غير جازم است ؛ يعنى تصديقى كه خلاف آن محال نيست .


3  . مشهورات
مشهورات در دو معنا به كار مى‏رود  :
1  . مشهورات به معناى اعمّ . مراد از آن قضايايى است كه مورد قبول و اعتقادِ همه يا بيشتر مردم يا اعتقاد بسيارى از دانشمندان يك علم است ، هرچند سبب چنين قبولى يقينى بودن آن باشد. مانند » تسلسل محال است « ، » كل از جزء خود بزرگ‏تر است « . مشهورات به معناى اعم ، يقينيات شش گانه را نيز شامل مى‏شود  .
2  . مشهورات به معناى اخصّ ) مشهورات صرف ( عبارت است از : باورهايى كه عموم مردم به دليل گرايش‏هاى روانى ، عواطف درونى و امورى از اين قبيل آن را قبول دارند . رواج چنين عقيده‏اى از آن جهت كه اين قضايا حاكى از حقيقتى در عالم واقع باشد نيست . در صناعات خمس، منظور از مشهورات قضايايى است كه تصديق آنها جز از طريق شهرت حاصل نمى‏شود . ) مشهورات صرف (
نكته مهم : قضيه مشهور لزوماً صادق نيست . چه بسا قضيه‏اى باطل بين قوم و يا طايفه‏اى شهرت پيدا كند .


4  . وهميّات
وهميات عبارتند از : قضاياى كاذبى كه » قوه وهم « برخلاف عقل آنها را صادق و بديهى مى‏شمارد و موجب اعتقاد به آنها مى‏شود ؛ مثل » مرده ترس‏آور است « ، » هر موجودى مكان دارد « .
قوه وهم دو نوع حكم دارد :
الف( حكم در امور حسى ؛ مثل » يك جسم ممكن نيست در دو مكان باشد « .
ب( حكم در امور عقلى ؛ مثل » هر چه قابل اشاره نباشد موجود نيست « .
چنين احكامى همواره نادرست است ، امّا به دليل غلبه وهم پذيرفته مى‏شود . بنابراين، وقتى احكام عقل مبتنى بر محسوسات و موافق آن باشد ، وهم آن را مى‏پذيرد ؛ و حكم صادر از سوى آن نيز صادق خواهد بود. مثل »يك جسم ممكن نيست در دو مكان باشد«. اما وقتى كه عقل به حقيقتى خلاف حس مى‏رسد ، وهم از قبول آن سر باز مى‏زند و به قضيه‏اى كاذب حكم مى‏كند. مثل »هر چه قابل اشاره نباشد موجود نيست«. به اين ترتيب، روشن مى‏شود كه منظور از وهميات در صناعات خمس ، دسته دوم ) حكم وهم در امور عقلى ( است .


5  . مسلّمات
مسلّمات عبارتند از : قضايايى كه مورد قبول مخاطبند و در جريانِ بحث به‏منظور ملزم كردنِ مخاطب به قبول نتيجه مورد نظر به كار مى‏روند .
قضاياى مسلّم بر سه قسمند :
الف( مسلّم نزد همگان ؛ مثل يقينيات ؛
ب( مسلّم نزد گروهى خاص ؛ مثل » تسلسل محال است « ) نزد فيلسوفان و متكلّمان ( ؛
ج( مسلّم نزد فردى خاص .
گاهى مسلّمات به قضايايى گفته مى‏شود كه مبتدى در ابتداى آموختن به جهت سهولت يادگيرى يك علم بايد مسلّم بشمارد تا پس از آن و در جاى مناسبِ خود ، درستى آن براى وى اثبات گردد . مسلّمات به اين معنا از قلمرو صناعات خمس بيرون است .


6  . مقبولات
مقبولات عبارتند از : قضايايى كه افراد مورد وثوق اجتماع ، مانند رهبران دينى و فكرى بيان داشته‏اند و به همين جهت مردم بدون هر گونه استدلالى آن را مى‏پذيرند . كلمات قصار و مثل‏ها از جمله مقبولاتند ؛ مثل » حسود سيادت نمى‏يابد « ، » از محبت خارها گل مى‏شود « .


7  . مشبّهات
مشبّهات عبارتند از : قضاياى كاذبِ صادق‏نما كه بر دو قسمند :
الف( قضاياى كاذب شبيه به يقينيات و بديهيات ؛ مثل » انسان شير مى‏خورد « ) در حالى كه مراد از شير ، حيوانِ درنده باشد ( ؛
ب( قضاياى كاذب شبيه به مشهورات ؛ مثل » خداوند نور است « ) در حالى كه مقصود از نور ، نور محسوس باشد ( .
بنابر آنچه ذكر شد، مى‏توان نتيجه گرفت كه اگر چه در مشبّهات اشتباهى وجود دارد امّا به‏وجهى حق و به‏وجهى باطل است و همين دو گانگى باعث رواج آنها نزد عقول و انديشه‏ها مى‏شود .


8  . مخيِّلات
مخيلات عبارتند از قضايايى كه قوه خيال را تحريك كرده و موجب انقباض و انبساطِ روحى در انسان‏ها مى‏شوند . تشبيهاتِ بديع ، مبالغه‏هاى لطيف و اغراق‏هاى ظريف همه از اين دسته‏اند ؛ مثل » صبح انعكاس لبخند توست «، » حنجره‏ها روزه سكوت گرفتند « .
در خاتمه بحث مبادى استدلال توجّه به اين نكته حايز اهميت است كه گاه يك قضيه صلاحيت دارد به اعتبارات مختلف عناوين متعددى را بپذيرد، مانند قضيّه »كل از جزء خود بزرگ‏تر است« كه از يقينيّات - اوليّات - است به اعتبارى از »مشهورات« و به جهتى ديگر حتى مى‏تواند از »مسلّمات« به شمار آيد.




چكيده 

1  . موضوع صناعات خمس بررسىِ استدلال از جهت مواد آن است . منظور از ماده استدلال نوع قضايايى است كه نتيجه استدلال بر آنها مبتنى است  .
2  . مواد به كار رفته در استدلال هشت قسم است : يقينيات ، مظنونات ، مشهورات ، وهميات ، مسلّمات ، مقبولات ، مشبّهات و مخيِّلات  .
3  . اگر ماده استدلال نيازمند اثبات نباشد » مبدأ « و در صورت نيازمندى تنها » ماده « ناميده مى‏شود  .
4  . قضاياى يقينى اگر مسبوق به اثبات از راه فكر با قضاياى يقينى پيشين باشند » نظرى « و اگر به قضيه‏اى پيشين مبتنى نباشند » ضرورى « ) بديهى ( هستند  .
5  . قضاياى يقينى عبارتند از : اوّليات ، مشاهَدات ) محسوسات ( ، مجرَّبات ، حدسيات ، متواترات و فطريات  .
6  . مقصود از مظنون در باب صناعات خمس، باور غيرجازم است  .
7  . مشهور در دو معناى » اعم « و » اخص « به كار مى‏رود و مراد از مشهور در اين مبحث، مشهور به معناى اخص است كه » مشهورات صرف « نيز ناميده شده‏اند  .
8  . قضيه مشهور لزوماً صادق نيست و چه بسا در عين شهرت باطل نيز هست  .
9  . قوه وهم دو نوع حكم دارد : حكم در امور حسى و حكم در امور عقلى . منظور از وهميات در صناعات خمس حكم وهم در امور عقلى است  .
10  . مسلّمات سه دسته‏اند كه عبارتند از : » مسلّمات نزد همگان « ، » مسلّمات نزد گروهى خاص « ، و » مسلّمات نزد فرد خاص  « .
11  . كلمات قصار و ضرب‏المثل‏ها از جمله مقبولاتند  .
12  . قضاياى مشبَّهه دو گونه‏اند : الف( قضاياى كاذبى كه شبيه به يقينيات و بديهياتند ؛ ب( قضاياى كاذبى كه شبيه به مشهوراتند  .
13  . »تشبيهات بديع«، »مبالغه‏هاى لطيف« و »اغراق‏هاى ظريف« از جمله مخيِّلاتند .



پرسش
1  . موضوع صناعات خمس چيست؟ مواد به كار رفته در استدلال چند قسمند؟
2  . قضاياى يقينى را با ذكر مثال تعريف كنيد  .
3  . مظنونات را با ذكر مثال بيان كنيد  .
4  . مشهورات را تعريف كنيد و اقسام آن را نام ببريد  .
5  . قوه وهم چند نوع حكم دارد؟ منظور از وهميات در صناعات خمس، حكم وهم در چه امورى است؟
6  . مقبولات را با ذكر مثال تعريف كنيد  .
7  . قضاياى مشبّهه را توضيح دهيد  .
8  . مخيّلات چه قضايايى هستند؟
9  . بين مبدأ و مادّه چه نسبتى از نسب اربع برقرار است؟
10  . مسلّمات را با ذكر مثال تعريف كنيد .


خودآزمايى
1  . قضايايى كه به وجهى حق است و به وجهى باطل، چه ناميده مى‏شوند؟
الف( اوّليات. ب( مجرّبات. ج( مشبّهات. د( متواترات.
2  . مشاهده بيرونى و حسى چه نوع رابطه‏اى با يكديگر دارند؟
الف( عموم و خصوص مطلق. ب( تباين.
ج( تساوى. د( عموم و خصوص من‏وجه.
3  . قضايايى كه فرد يا جماعتى بدان ملتزم شده‏اند و ما همان را براى ابطال عقيده آنان به كار مى‏بريم چه ناميده مى‏شوند؟
الف( مسلّمات. ب( مشهورات. ج( مقبولات. د( متواترات.
4  . مشبهات قضايايى هستند شبيه .......
الف( مخيّلات يا مجربات. ب( متواترات يا مسلّمات. ج( مشهورات يا يقينيات. د( مظنونات يا وهميّات.
5  . كدام‏يك از موادّ زير مقارن با قياس خفى است؟
الف( محسوسات. ب( مشاهَدات. ج( اوليات. د( مجرّبات.
6  . قضايايى كه ذهن آنها را با تصديق ثابت جازم نمى‏پذيرد چه نام دارند؟
الف( وهميات. ب( مظنونات. ج( مشبهات. د( مخيّلات.
7  . قضيه » حسود سيادت نمى‏يابد « جزء كدام دسته از مواد قياس است؟
الف( مسلّمات. ب( مظنونات. ج( مقبولات. د( مشهورات.
8  . قضيه » هر موجودى داراى جهت است « جزء كدام‏يك از مواد قياس است؟
الف( مقبولات. ب( مشبهات. ج( وهميات. د( مشهورات.
9  . قضيه » كره زمين در مسير مدار بيضى به دور خورشيد مى‏گردد « براى توده مردم، كدام قسم از مواد قياس است؟
الف( مجرّبات. ب( متواترات. ج( مشهورات. د( مقبولات.
10  . بين وجدانيات و محسوسات چه نسبتى از نسب اربع برقرار است؟
الف( تساوى. ب( تباين. ج( عموم و خصوص من‏وجه. د( عموم و خصوص مطلق.
11  . قضيه » عسل شيرين است « از جهت مادّه در كدام قسم از قضايا مى‏گنجد؟
الف( مجربات. ب( محسوسات. ج( مشهورات. د( مقبولات.
12  . كدام‏يك از قضاياى زير يقينى نيستند؟
الف( مسلّمات. ب( متواترات. ج( تجربيات. د( مشاهدات.
13  . قضايايى كه به سبب شهادت و روايت افراد بسيارى كه احتمال تبانى بين آنها نمى‏رود ، ايجاد يقين مى‏كند چه نام دارد؟
الف( مسلّمات. ب( متواترات. ج( مقبولات. د( مشهورات.
14  . قضيه » اتيوپى كشور فقيرى است « چه نام دارد؟
الف( مشهورات. ب( مقبولات. ج( متواترات. د( محسوسات.
15  . كدام‏يك از قضاياست كه چون از پيشوايان دينى و بزرگان مورد وثوق نقل شده، مورد قبول واقع مى‏شود بدون آن كه با برهان اثبات شده باشد؟
الف( مشهورات. ب( وهميات. ج( مقبولات. د( متواترات.
16  . قضيه » مرده ترس‏آور است « از نظر ماده چه قضيه‏اى است؟
الف( مظنونات. ب( وهميات. ج( مقبولات. د( مشهورات.
17  . » هر كسى با دشمن نجوا كند دشمن است « از حيث ماده چه قضيه‏اى است؟
الف( مشهورات. ب( مظنونات. ج( اوليات. د( مشبهات.
18  . قضيه » برهنه بودن آدمى در برابر ديگران ناپسند است « به لحاظ مادّه چه قضيه‏اى است؟
الف( متواترات. ب( مقبولات. ج( مشهورات. د( مسلّمات.
19  . اگر كسى بگويد : » خدا نور است « و مقصودش نور محسوس باشد از نظر مادّه چه قضيه‏اى گفته است؟
الف( وهميات. ب( مظنونات. ج( مشبهات. د( مشهورات.
20  . قضيه » هر چه قابل اشاره نباشد موجود نيست « از نظر ماده چه قضيه‏اى است؟
الف( وهميات. ب( مقبولات. ج( مخيلات. د( متواترات.

براى تفكّر بيشتر
1  . آيا تقسيم منطق به مادّى و صورى و اختصاص دادن منطق مادى به مباحث صناعات خمس، درست است؟
2  . آيا جهل مركب از خانواده يقينيات است؟ چرا؟
3  . فرق حدسيات با مجرّبات چيست؟
4  . آيا چند عنوان مى‏تواند بر قضيه‏اى واحد صدق كند ؛ مثلاً قضيه‏اى هم از اوّليات باشد هم از مشهورات و هم از مسلّمات؟









درس هفدهم


برهان


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس هفدهم اين است كه دانش‏پژوه  :
1  . با طرح كلى صناعات خمس آشنا شود ؛
2  . تعريف ، اقسام ، اهميت و فايده صناعت برهان را بياموزد .


اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . صناعات خمس را به حصر عقلى بيان كنيد ؛
2  . توضيح دهيد براى كسب مهارت منطقى در صناعت برهان چه امورى لازم است ؛
3  . برهان را تعريف كنيد ؛
4  . اقسام برهان را توضيح دهيد ؛
5  . اهميت و فايده برهان را شرح دهيد .



حصر عقلى صناعات
استدلال يا حجت بر اساس مواد و مقدمات به كار رفته در آن ، به پنج صناعت ) صناعات خمس ( تقسيم مى‏شود . اين صناعات عبارتند از  : 1  . برهان، 2  . جدل، 3  . مغالطه، 4  . خطابه، 5  . شعر. تقسيم فوق بر اساس حصر عقلى به صورت زير قابل تبيين است :
استدلال يا مفيد تصديق نيست ) شعر ( و يا مفيد آن است . در اين صورت يا افاده تصديق جازم نمى‏كند ) خطابه ( و يا افاده تصديق جازم مى‏كند . در اين حالت يا در آن اعتبارِ حق نشده است ) جدل ( و يا اعتبار حق شده است . در اين فرض يا واقعاً منطبق بر حقيقت است ) برهان ( و يا در واقع منطبق بر آن نيست ) مغالطه  ( .(29)


تعريف برهان
برهان استدلال معتبرى است كه فقط از مقدمه يا مقدمات يقينى - به معناى اخص )تصديق جازم مطابق واقع كه بر اساس تحقيق باشد( - تشكيل مى‏شود و ضرورتاً نتيجه‏اى يقينى به‏دست مى‏دهد. بنابراين برهان علاوه بر ماده به لحاظ صورت نيز بايد در نهايت استوارى و اتقان باشد. با اين حساب، نمى‏توان از استقراء ناقص و تمثيل در برهان استفاده كرد . از نظر منطقيون، برهان منطقى‏ترين روش انديشه است و براى كسب مهارت در اين فن علاوه بر شناخت قواعد صورىِ استدلال و آشنايى با قضاياى يقينى ، ممارست مستمر نيز لازم است.


اقسام برهان
برهان بر دو قسم است : » برهان لمّى « و » برهان انّى « .


1  . برهان لمّى
برهان لمّى برهانى است كه در آن از وجود علت به وجود معلول پى مى‏برند ؛ مثل » اين فلز حرارت ديده است . هر فلز حرارت ديده‏اى منبسط است . پس اين فلز منبسط است « . » هر گاه زمين بين ماه و خورشيد فاصله شود نور ماه گرفته مى‏شود ، ليكن زمين بين ماه و خورشيد فاصله شده است . بنابراين نور ماه گرفته شده است  « .(30)
با كمى دقت درمى‏يابيم كه در اين‏گونه برهان‏ها ، جريان انديشه چنين است كه از وجود علت ) گرم بودن فلز ، فاصله شدن زمين بين ماه و خورشيد ( بر وجود معلول ) انبساط ، ماه گرفتگى ( استدلال مى‏كنيم . شايان توجه است كه در برهان لمّى حد اوسط نه تنها موجب » اثبات « حد اكبر ) محمول در نتيجه ( براى حد اصغر ) موضوع در نتيجه ( است ، بلكه در متن واقع نيز سبب » ثبوت و تحقق « اكبر براى اصغر است ؛ زيرا انبساط فلز و ماه گرفتگى در خارج به علت حد اوسط در دو استدلال ) گرم بودن فلز ، فاصله شدن زمين بين ماه و خورشيد ( است .


2  . برهان انّى برهان انّى برهانى است كه در آن انتقال ذهن از وجود علّت به وجود معلول نيست. چنين برهانى مى‏تواند به دو صورت محقق شود:
الف( انتقال از وجود معلول به وجود علّت ؛ مثل »اين بيمار داراى چنين علايمى است، هر كس داراى چنين علايمى است مبتلا به فلان بيمارى است. پس اين بيمار مبتلا به فلان بيمارى است«.
در اين استدلال، ذهن در جريان انديشه، نخست به وجود معلول )علايم بيمارى( علم پيدا كرده است و از اين رهگذر به وجود علت )فلان بيمارى( پى برده است.
ب( انتقال از وجود معلول به وجود معلولى ديگر كه در علّت با يكديگر مشتركند؛ مثل »هر گاه لامپ الف روشن باشد لامپ ب نيز روشن خواهد بود« ؛ چرا كه علّت روشنايى هر دو، وجود يك جريان الكتريسيته است. در اين استدلال حد وسط تنها باعث »اثبات« حد اكبر براى حد اصغر است و در متن واقع حدّ وسط هيچ‏گونه سببيتى براى ثبوت اكبر در اصغر ندارد.


ارزش و اهميت برهان
پيش از اين دانستيم كه انسان ذاتاً موجودى متفكر است . طبيعى‏ترين عكس‏العملِ موجودِ متفكر در برخورد با جهان اطراف ، كنجكاوى و طرح سؤال است . طرح سؤال‏هاى بى‏شمار و تلاش براى يافتن پاسخ مناسب براى انسانِ جوياى حقيقت، جز با رسيدن به يقين پايان نخواهد يافت .
عامل ديگر اهميت كيمياى يقين ميل فطرى انسان براى رسيدن به سعادت حقيقى است . انسان براى رسيدن به سعادت حقيقى ، هنگامى تمام سرمايه‏هاى مادى و معنوى خود را به كار مى‏گيرد كه در مورد تأمين سعادت خويش براى اقدام و انجام دادن عملى ، به يقين برسد .
دستيابى به علوم كلى و حقيقى(31) ) فلسفه ، رياضيات و . . . ( هيچ گاه بر اساس تقليد يا شبهه و ترديد ميسور نخواهد بود و تنها در سايه يقين تحقق خواهد يافت و يقينِ واقعى در مسائل نظرى نيز خود تنها از طريق برهان تحقق مى‏يابد . بنابراين، قياس برهانى به دليل وجود بديهيات ، پاسخ يقينى به نيازِ فطرىِ انسان براى رسيدن به آرامش درونى است .


فايده برهان
مهم‏ترين فايده برهانْ رسيدن به نتايج يقينى و كشف حقيقت است . انسان‏ها در سايه استدلال برهانى، علاوه بر تعليم و ارشاد ديگران ، خود نيز مى‏توانند از آن بهره‏مند شوند . بنابراين، تنها راه يقينى براى اثبات درستى و بطلان مطالب ، بهره‏گيرى از برهان است ؛ به عبارتى ديگر، برهان مطمئن‏ترين راه براى تمييز حق از باطل و دستيابى به عقايد و آراى درست است .





چكيده 

1  . صناعات خمس به حصر عقلى عبارتند از : برهان ، مغالطه ، جدل ، خطابه و شعر  .
2  . برهان استدلالى است كه فقط از مقدمه يا مقدمات يقينى تشكيل مى‏شود و ضرورتاً نتيجه‏اى يقينى به‏دست مى‏دهد  .
3  . برهان به دو دسته تقسيم مى‏شود : انّى و لمّى.
4  . در برهان لمّى، سير ذهن از علّت به معلول است و در برهان انّى از علّت به معلول نيست.
5  . حسّ كنجكاوى و حقيقت‏طلبى انسان و نياز به دسترسى به سعادت حقيقى ، استفاده از برهان را براى رسيدن به معرفت واقعى و يقينى ضرورى مى‏كند .




پرسش
1  . صناعات خمس را به حصر عقلى بيان كنيد  .
2  . برهان را تعريف كنيد  .
3  . برهان لمّى و انّى را با ذكر مثال بيان كنيد  .
4  . آيا نتيجه به دست آمده در برهان لمّى و انّى ، به يك ميزان مفيد يقين است ؟
5  . فايده و ارزش برهان را شرح دهيد .


خودآزمايى
1  . كدام‏يك از مقدمات برهان است ؟
الف ( مسلّمات. ب ( مقبولات. ج ( متواترات. د ( مظنونات.
2  . اوليّات ، مقدمه كدام‏يك از قياس‏هاى زير است ؟
الف ( خطابه. ب ( برهان. ج ( مغالطه. د ( شعر.
3  . استدلال به بديهيات چه ناميده مى‏شود ؟
الف ( برهان. ب ( جدل. ج ( خطابه. د ( سفسطه.
4  . برهان لمّى عبارت است از : پى بردن از :
الف( علت به معلول. ب( معلول به علت.
ج( مصنوع به صانع د( ممكن الوجود به واجب الوجود.
5  . كدام‏يك از صناعات زير در افاده تصديق غير جازم مفيد واقع مى‏شود ؟
الف( شعر. ب( خطابه. ج( برهان. د( جدل.
6  . كدام‏يك از صناعات زير اساساً مفيد تصديق نيست ؟
الف ( جدل. ب ( برهان. ج ( خطابه. د ( شعر.
7  . كدام‏يك از صناعات زير مفيد تصديق جازم مطابق با واقع است ؟
الف ( جدل. ب ( برهان. ج ( خطابه. د ( شعر.
8  . برهان انّى عبارت است از : پى بردن از :
الف ( علّت به معلول. ب ( معلول به علّت.
ج ( جزئى به جزئى ديگر. د ( جزئى به كلى.
9  . اگر با آزمايش خون يك بيمار و پيدا كردن عامل بيمارى ، آن را تشخيص دهيم، چه استدلالى صورت گرفته است ؟
الف ( جدل. ب ( برهان انّى. ج ( برهان لمّى. د ( خطابه.
10  . اگر با توجه به تب و سردرد، نوع بيمارى يك فرد را تشخيص دهيم، چه استدلالى صورت گرفته است؟
الف ( برهان انّى. ب ( برهان لمّى. ج ( جدل. د ( سفسطه.
11  . در كدام استدلال، حد وسط هم واسطه در ثبوت و هم واسطه در اثبات است ؟
الف ( برهان انّى. ب ( برهان لمّى. ج ( جدل. د ( مغالطه.
12  . اگر از گرم بودن يك فلز به انبساط آن پى ببريم از .............. استفاده كرده‏ايم.
الف( برهان انّى . ب( برهان لمّى . ج( جدل . د( خطابه  .
13  . مقسم صناعات خمس عبارت است از:
الف( قياس . ب( استقرا . ج( تمثيل . د( استدلال  .
14  . انتقال از وجود معلول به وجود معلولى ديگر كه در علّت با يكديگر مشتركند عبارت است از:
الف( برهان انّى . ب( برهان لمّى . ج( جدل . د( استقراى تام  .
15  . در كدام‏يك از استدلال‏هاى زير حدّ اوسط علاوه بر واسطه در اثبات، واسطه در ثبوت نيز است؟
الف( برهان لمّى . ب( برهان انّى . ج( قياس . د( استقراى تام.
16  . تنها راه يقينى براى اثبات درستى و بطلان مطالب بهره‏گيرى از :
الف ( استدلال است. ب ( برهان است.
ج ( برهان و جدل است. د ( استدلال و حجّت است.
17  . در صناعت برهان كدام‏يك از صورتهاى استدلال قابل استفاده است؟
الف( تمثيل . ب( قياس . ج( استقراى ناقص . د( استقراى تامّ  .
18  . كدام‏يك از مقدمات برهان است؟
الف( يقينيات . ب( مقبولات . ج( مسلّمات . د( مظنونات  .
19  . در برهان انّى انتقال ذهن .................
الف( همواره از معلول به علّت است. ب( از علّت به معلول نيست.
ج( همواره از معلولى به معلول ديگر است. د( از حدّ اوسطى است كه واسطه در ثبوت و اثبات مى‏باشد  .
20  . كدام‏يك از استدلال‏هاى زير در نهايت اتقان و در كمال ارزش منطقى است ؟
الف ( تمثيل. ب ( قياس. ج ( استقراى تامّ. د ( برهان.


براى تفكّر بيشتر
1  . آيا برهان انّى داراى اقسامى است ؟
2  . آيا برهان لمّى اقسامى دارد ؟
3  . چرا سير از علّت به معلول، برهان لمّى و سير از معلول به علّت، برهان انّى ناميده مى‏شود ؟
4  . آيا مى‏توان برهان انّ را به لمّ تبديل كرد ؟











درس هجدهم


جدل ، خطابه و شعر


اهداف كلى
اهداف كلّى درس هجدهم اين است كه دانش پژوه  :
1  . با فن جدل ، خطابه و شعر آشنا شود ؛
2  . جايگاه جدل ، خطابه و شعر را در منطق بشناسد ؛
3  . با كاربرد جدل ، خطابه و شعر آشنا شود .


اهداف رفتارى
دانش پژوه محترم ، از شما انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . صناعت جدل ، خطابه و شعر را تعريف كنيد ؛
2  . خطابه و جدل و برهان را با يكديگر مقايسه كنيد ؛
3  . آداب و ابزار مؤثر در خطابه و جدل را بيان كنيد ؛
4  . كاربرد جدل ، خطابه و شعر را توضيح دهيد ؛
5  . اصطلاحات صناعت جدل و خطابه را تعريف كنيد ؛
6  . بگوييد بحث از شعر متعلّق به كدام علم است ؟


جدل(32)
ضرورت فراگيرى جدل
علل و اسبابى چند موجب مى‏شوند كه انسان گاهى در مقام مناظره ، جانب برهان رافرو گذارد و به جدل روى آورد . برخى از اين عوامل عبارتند از  :
1  . درست نبودن مدعاى شخص و در نتيجه عدم امكان اقامه برهان بر آن ؛
2  . دشوار بودن فهم برهان براى توده مردم ؛
3  . عجز و ناتوانى مستَدِلّ براى اقامه برهان و يا درك صحيح آن ؛
4  . تناسب نداشتن فهم برهان با نوآموزان يك رشته علمى .
بنابراين، فراگيرى اين فن براى هر انسانى كه داراى عقايد و آراى دينى ، سياسى و اجتماعى است و در زندگى اجتماعى خود ، خواه ناخواه ، درگير مباحثه و مناظره مى‏شود امرى ضرورى است .


تعريف جدل
جدل در لغت به‏معناى ستيزه‏جويى و لجاجت‏ورزيدن در خصومت‏هاى گفتارى است كه غالباً با كيد و نيرنگ همراه است و در پاره‏اى موارد از حدود عدل و انصاف خارج مى‏شود ؛ اما در اصطلاح عبارت است از : » صناعتى(33) كه آدمى با آن مى‏تواند از مقدمات مسلّم و مورد قبول طرف مقابل و يا از مقدمات مشهور استفاده كرده و مطلب مورد نظر خويش را اثبات يا رد كند « .


مقايسه جدل با برهان
تفاوت‏هاى » جدل « و » برهان « چنين است  :
1  . مقدمات برهان بايد يقينى و مطابق با واقع باشند ؛ اما مقدمات جدل بايد مسلّم و مقبول طرف مقابل باشند و مطابقت با واقع در آنها شرط نيست  .
2  . جدل همواره به دو شخص متخاصم قائم است ، ولى اقامه برهان ، گاه براى خود شخص صورت مى‏گيرد ؛ زيرا هر انسانى، با قطع نظر از اين كه بخواهد براى ديگرى حقّى را اثبات يا ناصوابى را ابطال كند، خود به برهان و مقدمات يقينى براى درك واقعيت نياز دارد  .
3  . برهان تنها به صورت قياسى تأليف مى‏شود، برخلاف جدل كه به شكل استقرا و تمثيل نيز مى‏آيد .


اصطلاحات جدل
سائل و مُجيب
در هر بحث و مناظره‏اى، دست كم دو طرف حضور دارند : يكى شخصى كه مطلبى را قبول دارد و از آن دفاع مى‏كند و در مقابل ، كسى كه در صدد ردّ آن مطلب است . از آن جا كه اين حمله و دفاع همواره در قالب سؤال و جواب رخ مى‏دهد به مهاجم و كسى كه با پرسش‏هاى خود مى‏كوشد رأى طرف مقابل را در هم بريزد » سائل « و به كسى كه حملات مهاجم را دفع و از نظر خود محافظت مى‏كند » مجيب « مى‏گويند .

وضع
به رأى و مدعاى مجيب » وضع « گفته مى‏شود . رأى و مدعاى مجيب دو صورت دارد : يا او واقعاً بدان اعتقاد دارد و يا در حقيقت مورد اعتقاد قلبى وى نيست ، امّا در مقام بحث و جدل ظاهراً بدان ملتزم است . آن‏چه موجب مى‏شود يك رأى عنوان وضع را به خود بگيرد همان التزام جدلى است كه مى‏تواند به آن اعتقاد داشته و يا نداشته باشد.
بنابراين، وضع در اصطلاح عبارت است از : » راى ملتزمٌ به « .

موضع
قواعد و اصولى كلى در جدل وجود دارد كه از آنها قضاياى مشهور فراوانى مى‏توان استخراج كرد. به اين قواعد و اصول كلى،» موضع « گفته مى‏شود .
نكته مهم اين كه موضع ، ممكن است خود از قضاياى مشهور نباشد امّا ريشه و منشأ بسيارى از قضاياى مشهور باشد ؛ مثلاً به اين قاعده توجه كنيد : » اگر يكى از دو ضد در موردى صادق باشد ضد ديگر در ضد آن مورد صادق خواهد بود « . بر اساس اين قاعده، قضايايى مشهور ، مانند قضاياى زير به دست مى‏آيد :
- » اگر نيكى با دوستان پسنديده است ، پس بدى با دشمنان نيز پسنديده است « ؛
- » اگر آمد و شد با جاهلان ناشايست است، پس ترك نشست و برخاست با عالمان نيز شايسته نيست«؛
- » هر گاه حق وارد شود باطل رخت بر مى‏بندد « ؛
- » اگر ثروتمندان فراوان شوند، مستمندان كم مى‏شوند«؛
- » اگر گرما موجب انبساط است پس سرما سبب انقباض است « .


مبادى جدل
مبادى اوّليه جدل ، مشهورات و مسلّمات است .


ادوات جدل
دستيابى به ملكه صناعت جدل، منوط به تسلط و مجهز شدن به ابزار زير است  :
1  . آگاهى از انواع مشهورات ، اعم از اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى ، اخلاقى و ... ، به خصوص مشهورات مربوط به موضوع مورد بحث و نيز دسته‏بندى‏آنها  .
2  . شناخت الفاظ و واژه‏هاى مختلف علوم و آشنايى با احكام و حالات الفاظ ؛ مثل اشتراك ، تباين و ترادف  .
3  . توانايى و قدرت بر تشخيص مشتركات بين امور متفاوت و جهات افتراق آنها.


آداب جدل
در منطق براى هر يك از سائل و مجيب تعليمات خاصى بيان شده است. علاوه بر اين، آدابِ مشتركى نيز وجود دارد كه جدلى ) سائل يا مجيب ( بايد به آنها توجه كند . اهمّ اين امور عبارتند از  :
1  . دورى از استعمال الفاظ ركيك و سخيف و استفاده از عبارات زيبا و جذاب ؛
2  . پرهيز از هرگونه تمسخر ، دشنام و ناسزا گويى ؛
3  . رعايت كمال تواضع و فروتنى در هنگام سخن ؛
4  . دورى از بحث با افراد رياست طلب ، بد اخلاق و معاند . در صورت ضرورت بايد مواظب ضربه‏هاى احتمالى بود و آنها را به بهترين وجه به‏خود ايشان باز گرداند ؛
5  . التزام به جايگاه برتر » حق « و اين كه حقيقت بالاتر از هر چيز است . در صورت روشن شدنِ حقيقت، بايد آن را بدون چون و چرا پذيرفت ؛
6  . توجه به اهميت » گيرايى بيان ، گويايى زبان و رسا بودن كلام « در مناظره كننده ؛
7  . ندادن فرصت بيش از حد به طرف مقابل براى تفكر و جولان در گفتار ؛
8  . قاطعيت در بيان مطالب مورد نظر ؛
9  . استفاده به‏جا از آيات، روايات ، مثل‏ها ، اشعار و داستان‏هاى مناسب .


خطابه(34)
نياز به صناعت خطابه
كسى كه مى‏خواهد در جامعه تأثيرگذار، و در رسيدن به اهداف اجتماعى خود موفق باشد، ناگزير است اراده مردم را با خود همراه ساخته و رضايت آنان را در مورد مطالب مورد نظر خويش جلب كند . متقاعد كردن توده مردم به مطلب مورد نظر از طريق برهان و استدلال‏هاى جدلى همواره ثمربخش نيست ؛ زيرا بيشتر انسان‏ها تحت تأثير عواطف ، احساسات و ظواهرند . از اين رو، بهترين راه براى » اقناعِ « ايشان استفاده از » صناعت خطابه « است .
بر اساس آنچه بيان شد ، آگاهى از آداب و فنون خطابى براى رهبران سياسى و سخنگويانِ نهادهاى اجتماعى، ضرورتى اجتناب ناپذير است .


تعريف خطابه
خطابه صناعتى علمى است كه تنها نتيجه آن اقناع توده مردم در مورد مطلب مورد نظر است، بدون آن كه در آنها جزم و يقين واقعى ايجاد كند .
بنابراين، خطابه تنها اختصاص به كلام شفاهى ندارد ، بلكه هر اثر اقناعى اعم از گفتارى يا نوشتارى را نيز در برمى‏گيرد .


اجزاى خطابه
خطابه شامل دو جزء اساسى است  :
1  . عمود . مراد از عمود ، قضايايى است كه در خطابه به عنوان مقدمه به كار مى‏رود و موجب نتيجه‏اى اقناعى مى‏شود . اين قضايا عمدتاً عبارتند از : مظنونات ، مقبولات و مشهورات .
اگر در صناعت خطابه مبادى ديگرى از استدلال نيز كه موجب اقناع مخاطب مى‏شود به كار رود هر چند آن مقدمه از »مخيلات« يا »مسلّمات« باشد به لحاظ منطقى درست است.
2  . اعوان . مقصود از اعوانِ خطابه، اقوال ، افعال و هيأت‏هاى بيرون از عمود است كه براى اقناع و آماده ساختن شنوندگان جهت قبول مطالب مؤثر است . اعوان يا به صناعت و حيله است و يا به غير آن :
قسم نخست را » استدراجات « مى‏نامند كه خود بر سه دسته است : الف ( استدراجاتِ مربوط به » گوينده «؛ مثل شهرت ، نوع لباس و حركات بدنى ؛ ب ( استدراجات بر حسب » سخن « ، مثل نحوه اداى سخن ؛ آهنگ القاى الفاظ و رسايى بيان و گويايى زبان ؛ ج ( استدراجات مبتنى بر » شنونده « ؛ مثل استفاده از عواطف و احساسات شنوندگان ؛ فراهم كردن بستر مناسب روحى ، روانى و تهييج آنها .
قسم دوم اعوان كه به غير صناعت و حيله است، » نصرت « و » شهادت « ناميده مى‏شود . اين قسم از اعوان، خود شامل دو دسته است : الف ( » شهادت قولى « كه يا از طريق » گفتار كسانى كه مردم علم يا ظنّ به صدق و درستى آنها دارند « يا » تأييدات حضار « و يا » سندهاى معتبر « حاصل مى‏شود . ب ( » شهادت حالى « اين شهادت يا به جهت شخص گوينده است ؛ مثل آن كه فضايل خطيب زبانزد همگان است و مقام و موقعيت ويژه‏اى نزد مردم دارد و يا بر حسب سخن است ؛ مثل قسم خوردن و يا تحدّى كردن .


آداب خطابه
خطيب هنگامى در هدف خويش ) اقناع مخاطبان ( موفق خواهد بود كه به امور بسيارى از جمله نكات زير توجه و دقّت كافى داشته و توانايى خود را در اين زمينه هر چه بيشتر تقويت كند  :
1  . موضوع خطابه خويش را متناسب با نياز مخاطبان برگزيند و مطالب خود را به مقتضاى حال ايشان بيان كند ؛
2  . قواعد و آداب زبان را به‏درستى بداند و از الفاظ جذّاب ، استعارات ، كنايات ، مجازات و تشبيهات زيبا استفاده كند ؛
3  . دو ركن اساسى خطابه ، يعنى » مدّعا « و » دليل « را به‏خوبى از يكديگر تفكيك و تبيين كند . براى اين منظور بايد سه مرحله اساسى مقدمه ) تصوير ( ، ذى‏المقدمه ) اقتصاص ( و نتيجه ) خاتمه ( را طى كند ؛
4  . بر اشعار ، حكايات و مثل‏ها تسلّط كامل داشته باشد و از آنها به‏جا و به‏موقع استفاده كند ؛
5  . خصوصيات اجتماعى ، فرهنگى ، آداب و رسوم و روحيّات مخاطبانِ خود را به‏خوبى بشناسد و از آنها در هدف خويش، كه اقناع ايشان است ، استفاده كند ؛
6  . خطيب بايد قواعد كلى مربوط به موضوع خطابه را بداند و در مجموع داراى اطلاعاتِ عمومى خوبى باشد .


صورت تأليف خطابه
در خطابه غالباً از استدلال قياسى و تمثيلى استفاده مى‏شود و در موارد اندكى استقرا به كار مى‏رود . شايان توجه است كه استدلال به كار رفته در خطابه به لحاظ صورى لازم نيست داراىِ تمامىِ شرايط انتاج باشد ، بلكه اگر در ظاهر منتج به نظر برسد مى‏توان از آن استفاده كرد  .(35)


مقايسه خطابه با جدل
با توجه به تعريف خطابه تفاوت‏هاى زير را مى‏توان بين خطابه و جدل بيان كرد  :
1  . اگر چه قلمرو خطابه همچون جدل عام است و به شاخه‏اى خاص محدود نيست ، اما مطالبى كه در آنها دستيابى به يقين مراد است ، برخلاف جدل ، از موضوع خطابه بيرون است  .
2  . هر چند هدف خطابه مانند جدل غلبه است ، اما غايت خطابه، پيروزى همراه با اقناع است ، در حالى كه در جدل لزوماً چنين نيست  .
3  . هر چند مشهورات هم در خطابه و هم در جدل به كار مى‏روند ، اما در خطابه برخلافِ جدل، از مشهورات ظاهرى(36) نيز مى‏توان استفاده كرد .


شعر(37)
تعريف شعر
ارسطو معتقد است : شعر كلامى خيال‏انگيز است . عروضيان(38) معتقدند : شعر كلامى موزون ، مقفّا و متساوى الاركان است . برخى از اديبان و شاعران معاصر در تعريف شعر مى‏گويند : كلامى خيال‏انگيز و آهنگين است . بر اساس اين تعريف ، شعر نوِ نيمايى نيز مانند پاره‏اى از شعرهاى كلاسيك و عروضى شعر خواهد بود .
بنابر آنچه بيان شد، بين شعر به معناى ارسطويى ، عروضى و نو آن نسبت عموم و خصوص من وجه است ؛ چرا كه بر اساس ديدگاه ارسطويى، نثرهاى خيال‏پردازانه نيز به لحاظ منطقى كلام شعرى است . هم‏چنان كه منظومه‏هاى صرفى ، نحوى ، فلسفى ، منطقى و . . . به جهت مقفّا ، موزون و مساوى بودن ابيات و مصراع‏ها از نظر عروضيان شعر است و همچنين شعر نو نيمايى كه آهنگين و خيال‏انگيز است و موجب قبض و بسط روح و روان انسان مى‏شود، اگر چه عنصر قافيه و تساوى اوزان در آن موجود نباشد . البته اگر كلامى هم موزون و مقفّا و داراى تساوى مصرعى و بيتى باشد و هم خيال‏انگيز ، شعر به تمام معانى تحقق يافته است .
به نظر مى‏رسد بهترين و كامل‏ترين نوع شعر عبارت است از : كلامى خيال‏انگيز كه از اقوال موزون ، مساوى و هم قافيه تأليف شده است ؛ زيرا چنين تعريفى هم به عنصر » لفظ « و هم به عنصر » معنا « به طور كامل وفادار است .
آنچه حائز اهميّت است اين كه شعر هنگامى كه به عنوان يك صناعت استدلالى به كار مى‏رود لاجرم بايد از صورت مناسب آن نيز بهره‏مند باشد. مانند: »صبح انعكاس لبخند توست. انعكاس لبخند تو اجازه زندگى است. بنابر اين، صبح اجازه زندگى است.«
با عنايت به آنچه بيان شد، روشن مى‏شود مبدأ اين صناعت مخيّلات است .


جايگاه شعر در منطق
شعر حقيقتى است كه به لحاظ ابعاد متعدد آن صلاحيت طرح و بررسى در علوم مختلف را دارد . شعر از آن جهت كه از وزن و قافيه و آرايش‏هاى ادبى برخوردار است ، صناعتى ادبى به شمار مى‏آيد كه به لحاظ وزن و قافيه در علم عَروض و به دليل بهره‏گيرى از ظرافت‏ها و نكته‏هاى زيباشناختى در علم بديع قابل طرح و بررسى است . امّا فراتر از لفظ و امور مربوط به آن ، شعر داراى بعد و حقيقتى است كه از معنا نشأت مى‏گيرد و چون روح در كالبد شعر سارى و جارى است. اين جنبه از شعر، امرى است كه به تحليل منطقى - فلسفى محتاج است .
منطقيون در فن شعر به تحليل ساختار معنايى شعر مى‏پردازند و به انسان متفكّر مى‏آموزند كه در مقام استدلال هيچ گاه شعر را به عنوان عاملى براى دستيابى به تصديق انتخاب نكند ؛ زيرا استدلال شعرى اساساً مفيد تصديق نيست .


فوايد شعر
شعر به علّت تأثير شگرف و عميق آن در جان انسان‏ها مى‏تواند در قلمروهاى مختلف و متنوّع حيات فردى و اجتماعى منشأ اثر و فايده باشد .
برخى از اهمّ آثار و فوايد شعر عبارتند از  :
1  . برانگيختن روح حماسى در رزمندگان جبهه‏هاى نبرد ؛
2  . تحريك عواطف و احساسات مردم در امور دينى ، سياسى و . . . براى ايجاد انواع تحولات سياسى - اجتماعى ؛
3  . تعظيم و تحقير ، مدح و قدح ، مذمّت و تحسين افراد ؛ 
4  . ايجاد قبض و بسط ، حزن و فرح روحانى در انسان‏ها ؛
5  . بر حذر داشتن از افعال ناپسند و ترغيب بر نيك‏نهادى و عمل صالح .




چكيده 

1  . فراگيرى فن جدل براى هر انسانى كه داراى عقايد و آراى دينى، سياسى و اجتماعى است ، و در زندگى اجتماعى خود خواه ناخواه درگير مباحثه و مناظره مى‏شود ، امرى لازم است  .
2  . جدل عبارت است از : صناعتى كه آدمى با آن مى‏تواند از مقدمات مسلّم و مورد قبول طرف مقابل استفاده، و مطلب مورد نظر خويش را اثبات يا رد كند  .
3  . تفاوت‏هاى ميان جدل و برهان را مى‏توان چنين بيان كرد :
الف( مقدمات برهان بايد يقينى و مطابق با واقع باشند ؛ امّا مقدّمات جدل بايد مسلّم و مقبول طرفين باشند و مطابقت با واقع در آنها شرط نيست ؛
ب( جدل همواره قائم به دو شخص است ؛ در حالى كه اقامه برهان گاه براى خود شخص صورت مى‏گيرد ؛
ج( برهان تنها به صورت قياس تأليف مى‏شود ؛ برخلاف جدل كه به شكل استقرا و تمثيل نيز مى‏آيد  .
4  . در هر مناظره‏اى دو طرف وجود دارد : مجيب وسائل، شخصى را كه مدافع رأيى است مجيب و ديگرى را كه به آن رأى حمله مى‏برد سائل مى‏نامند  .
5  . به رأى » معتقدٌ به « يا » ملتزمٌ به «، » وضع « مى‏گويند  .
6  . به قواعد و اصول كليى كه از آنها قضاياى مشهور فراوانى منشعب مى‏شود، موضع مى‏گويند  .
7  . مبادى اوليه جدل ، مشهورات و مسلّمات است  .
8  . خطابه صناعتى علمى است كه تنها نتيجه آن ، اقناع توده مردم در مورد مطلب مورد نظر است، بدون آن كه در آنها جزم و يقين واقعى ايجاد كند  .
9  . خطابه شامل دو جزء اساسى است :
الف( عمود، كه عمدتاً عبارت است از : مقبولات ، مظنونات و مشهورات ؛



ب( اعوان ، كه عبارت است از : افعال و امور خارجى ديگرى كه در كنار عمود ، در اقناع خوانندگان يا شنوندگان مؤثر است  .
10  . در خطابه بيشتر از قياس و تمثيل و در موارد اندكى از استقرا استفاده مى‏شود لازم نيست كه اين سه ، در موارد كاربرد از نظر صورت داراى تمام شرايط انتاج باشند  .
11  . بين خطابه و جدل تفاوت‏هاى زير وجود دارد :
الف( مطالبى كه در آنها دستيابى به يقين مراد است از موضوع خطابه بيرون است، برخلاف جدل ؛
ب( هدف خطابه پيروزى با اقناع است ، به خلاف جدل كه غايت آن تنها پيروزى است ؛
ج( در خطابه از مشهورات ظاهرى مى‏توان استفاده كرد ، بر خلاف جدل  .
12  . شعر به معناى ارسطويى عبارت از هر كلامى است كه از مخيِّلات تأليف، و باعث انقباض و يا انبساطى در نفس شود ، خواه موزون و مقفّا باشد خواه نباشد  .
13  . نسبت شعر به معناى ارسطويى ، عَروضى و ادبى آن با يكديگر عموم و خصوص من وجه است  .
14  . در صناعت شعر ، منطقى به انسان مى‏آموزد كه در مقام استدلال هيچ گاه شعر را به عنوان عاملى براى دستيابى به تصديق انتخاب نكند  .
15  . علّت تأثير عميق شعر در انسان‏ها ، انبساط و لذت افراد از امور خيالى و تصويرهاى خيال‏پردازانه است .




پرسش
1  . صناعت جدل را تعريف كنيد  .
2  . سائل ، مجيب ، وضع و موضع را با ذكر مثال توضيح دهيد  .
3  . جدل و برهان را با يكديگر مقايسه كنيد  .
4  . مبادى جدل را نام ببريد  .
5  . ادوات جدل را بيان كنيد  .
6  . پنج ادب از آداب جدل را ذكر كنيد  .
7  . صناعت خطابه و شعر را تعريف كنيد  .
8  . اجزاى اساسى خطابه را توضيح دهيد  .
9  . آيا مى‏توانيد خطابه و جدل را با يكديگر مقايسه كنيد؟
10  . فوايد شعر را بيان كنيد .


خودآزمايى
1  . قياسى كه مقدمات آن از مقبولات و مظنونات باشد چه نام دارد؟
الف ( خطابه. ب ( برهان. ج ( جدل. د ( سفسطه.
2  . مادهّ اى كه در جدل به كار مى‏رود كدام است؟
الف ( متواترات. ب ( مسلّمات. ج ( مخيِّلات. د ( مجرَّبات.
3  . كدام قضيه در خطابه به كار مى‏رود و از كدام نوع قضاياست؟
الف ( حسود سيادت نمى‏يابد - مقبولات. ب ( هر چه قابل اشاره نباشد ، موجود نيست - وهميات.
ج ( عدل نيكو و ظلم زشت است - مشهورات. د ( هر موجودى داراى جهت است - مسلّمات.
4  . قضايايى كه هدف از آنها ايجاد رغبت يا نفرت در شنونده است چه ناميده مى‏شوند؟
الف ( اوليّات. ب ( مجرَّبات. ج ( مخيِّلات. د ( محسوسات.
5  . كدام فن آيين و روش توفيق در اقناع را مى‏آموزد؟
الف ( برهان. ب ( جدل. ج ( خطابه. د ( سفسطه.
6  . مقدمات كدام‏يك از صناعات زير از نظر مادّه مى‏تواند يكى باشد؟
الف ( برهان و جدل. ب ( جدل و سفسطه. ج ( سفسطه و برهان. د ( جدل و شعر.
7  . مقبولات و متواترات به ترتيب در كدام صناعت به كار مى‏روند؟
الف ( جدل - خطابه. ب ( خطابه - برهان. ج ( خطابه - جدل. د ( برهان - خطابه.
8  . قضيه » شراب مانند خون پليد است « كدام قسم از قضاياست و در كدام صناعت به كار مى‏رود؟
الف ( مظنونات - مغالطه. ب ( وهميات - مغالطه. ج ( مسلّمات - جدل. د ( مخيِّلات - شعر.
9  . » قضايايى كه فرد يا جماعتى بدان ملتزم شده‏اند و ما همان را براى ابطال عقيده آنان به كار مى‏بريم « چه ناميده مى‏شوند؟ و در چه صناعتى به كار مى‏روند؟
الف ( مسلّمات - جدل. ب ( مشهورات - خطابه. ج ( مقبولات - شعر. د ( متواترات - برهان.
10  . كدام‏يك از موارد زير بر اساس تعريف منطقيون شعر محسوب نمى‏شود؟
الف ( مثنوى مولوى. ب ( بوستان. ج ( الفيه ابن مالك. د ( ديوان شمس.
11  . ماده قياس شعرى چيست؟
الف ( مظنونات. ب ( مشهورات. ج ( مخيّلات. د ( متواترات.
12  . نسبت شعر در علم عروض با شعر به معناى منطقى آن كدام‏يك از گزينه‏هاى زير است؟
الف ( تساوى. ب ( تباين. ج ( عموم و خصوص من وجه. د (عموم و خصوص مطلق.
13  . كدام صناعت به استدلال قياسى منحصر نيست؟
الف ( برهان. ب ( جدل. ج ( استقرا. د ( تمثيل.
14  . استفاده كدام‏يك از مبادى زير به سائل اختصاص دارد؟
الف ( مسلّمات. ب ( مقبولات. ج ( مشهورات. د ( متواترات.
15  . اعوانى كه به غير صناعت و حيله است چه ناميده مى‏شود؟
الف ( نصرت. ب ( استدراجات. ج ( شهادت. د ( نصرت و شهادت.
16  . اعوانى كه به صناعت حيله است چه ناميده مى‏شود؟
الف ( نصرت. ب ( استدراجات. ج ( شهادت حالى. د (شهادت قولى.
17  . هدف از خطابه عبارت است از :
الف ( غلبه. ب ( غلبه همراه با اقناع. ج ( ايجاد تصديق جازم. د ( ايجاد قبض وبسط روحى.
18  . در كدام‏يك از استدلال‏هاى زير از مشهورات ظاهرى مى‏توان استفاده كرد؟
الف ( جدل. ب ( خطابه. ج ( برهان. د ( قياس.
19  . در خطابه غالباً از چه نوع استدلالى استفاده مى‏شود؟
الف ( قياس و تمثيل. ب ( قياس و استقرا. ج ( استقرا و تمثيل. د ( تمثيل و تجربه.
20  . مطالبى كه در آنها دست‏يابى به يقين مراد است از كدام صناعت بيرون است؟
الف ( خطابه. ب ( جدل. ج ( برهان. د ( مغالطه.

براى تفكّر بيشتر
1  . توصيه‏هاى منطقى به هر يك از سائل و مجيب به طور اختصاصى چيست؟
2  . آيا غير از تلاش نظرى و ممارست عملى، عامل ديگرى در حصول ملكه صناعات خطابه ، شعر و جدل دخالت دارد؟
3  . آيا مواضع مفيد در فنّ جدل قابل دسته‏بندى است؟ چند نمونه از آنها را بيان كنيد  .
4  . براى نفوذ و تأثير هر چه بيشتر خطابه و شعر ، تقويت چه امورى لازم است؟
5  . آيا اساساً شعر به معناى حقيقى آن داراى تعريف ثابتى است؟
6  . آيا الفاظ و ساختار به كار رفته در شعر ، در خيال‏انگيزى و شورآفرينى روح تأثير دارد؟ چرا؟










درس نوزدهم


مغالطه( 1  )


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس نوزدهم اين است كه دانش‏پژوه  :
1  . با فن مغالطه آشنا شود ؛
2  . جايگاه مغالطه را در منطق بشناسد ؛
3  . از اغراض و اجزاى اين فن آگاه شود .


اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم ، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . مغالطه را تعريف كنيد ؛
2  . اغراض مغالطه را توضيح دهيد ؛
3  . فايده مغالطه را بيان كنيد ؛
4  . اجزاى مغالطه را بيان كنيد ؛
5  . چند مورد از اجزاى بيرونى مغالطه را توضيح دهيد ؛
6  . موضوع و مواد صناعت مغالطه را شرح دهيد .


اهميّت مغالطه
دانستيم كه انسان ذاتاً موجودى متفكّر است و خرد ورزى به لحاظ تاريخى همزاد آدمى است . ذهن در جريان تلاش فكرى خود براى كشف واقعيت، راه‏هاى متعددى را بر مى‏گزيند كه برخى درست و برخى نادرست است . به عنوان نمونه به مثال‏هاى زير كه حاصل بعضى از تفكرات بشرى است دقت كنيد :
- » علوم بشرى در حال تغيير و تكامل است . هر چه در حال تغيير و تكامل است نسبى است . پس علوم بشرى نسبى است « .
- » عدالت واقعى جز از طريق قانون ممكن نيست . اين جامعه قانونمند است . پس عدالت در آن حاكم است « .
- » اين يك قضيه بديهى است و هر كودكى آن را درك مى‏كند « .
- » وقتى جامعه‏اى با تورم شديد روبه‏روست، دولت بايد آزادى بيشترى به مردم و مطبوعات بدهد « .
- » مقاله او دقيق و عالمانه است ؛ زيرا تاكنون حتى يك نقد و اعتراض به آن نشده است « .
- » براى حلّ اين مشكلِ اجتماعى چهار راه حل پيشنهاد شده است كه اولى هزينه زيادى مى‏خواهد ) مقرون به صرفه نيست ( ؛ دومى زمان بسيارى مى‏طلبد ؛ راه حل سوم نيز ضمانت اجرايى ندارد . بنابراين، چاره‏اى جز انتخاب راه حلّ چهارم ، كه من مى‏گويم ، نيست « .
- »سندهاى قطعى وجود دارد كه نشان مى‏دهد افرادى كه براى بى گناهى اين فرد شهادت داده‏اند هيچ كدام در محل وقوع جرم حضور نداشته‏اند . بنابراين، مجرم واقعى همين فرد است«.
- » كتاب ارزان كمياب است . هر چيز كمياب ، گران است . پس كتاب ارزان گران است « .
- » اسب حيوان است. حيوان پنج حرف دارد. پس اسب پنج حرف دارد«.
- » بعضى از كتاب فروشان ثروتمند نيستند . بعضى از ثروتمندان با سواد نيستند . پس بعضى از كتاب فروشان با سواد نيستند « .
- » هيچ نابينايى دروازه‏بان فوتبال نيست . هر دروازه‏بان فوتبالى ورزشكار است . پس هيچ نابينايى ورزشكار نيست « .
- » بعضى از معصومان پيامبر نيستند . پس بعضى از پيامبران معصوم نيستند « .
- » شما كه با حرف من مخالفت مى‏كنيد، آيا مى‏دانيد كه اين حرف مطابق با جديدترين نظريه‏ها و تحليل‏هاى جامعه‏شناختى است؟ « .
- » ميليون‏ها نفر زندگى و سكونت در آپارتمان را پذيرفته‏اند، شما چطور مى‏گوييد آپارتمان‏نشينى درست نيست؟ « .
- » او حتماً طرفدار جناح تندروهاست ، زيرا با محافظه‏كاران ميانه خوبى ندارد « .
- » واژه انتخابى » يارانه « معادل خوبى براى واژه غربى » سوبسيد « است ؛ چرا كه از هر جهت برابر اين واژه است « .
- » امروز نوجوانى كه از مدرسه اخراج شده بود به جرم سرقت دستگير شد . همه نوجوانانى كه نتوانند در مدرسه درس بخوانند به فساد و جنايت كشيده مى‏شوند « .
- » مردم كشورهاى فقير زياد عمر نمى‏كنند . بنابراين فرهنگ و تمدن اين كشورها در تاريخ نبايد سابقه طولانى داشته باشد « .
- » او در مؤسسه‏اى بسيار مهم و معتبر كار مى‏كند . بنابراين، بايد شخص مهمى باشد « .
- » قوانين جزايى اسلام  1400  سال پيش آمده است . بنابراين، نبايد انتظار داشت كه اين قوانين بتوانند به مشكلات حقوقى جوامع امروزى پاسخ دهند « .
آنچه ذكر شد و موارد بسيار ديگرى از اين دست ، استدلال‏هايى هستند كه ذهن در جريان انديشه ترتيب مى‏دهد و در بسيارى از آنها خواسته يا ناخواسته دچار غلط و خطا مى‏شود . اين واقعيت ) خطاپذيرى ذهن ( به لحاظِ تاريخى، انگيزه اصلى براى تدوين دانشى به نام منطق بوده است . در نتيجه ، مبارزه با اين آفتِ ذهنى يكى از رسالت‏هاى اصلى علم منطق به شمار مى‏رود . در ميان همه مباحث اين علم ، صناعت مغالطه بيش از هر بحثِ ديگرى عهده‏دار چنين مسؤوليتى است .


تعريف مغالطه
مغالطه در لغت به معناى سوق دادن شخص ديگر به غلط و نيز اشتباه كارى ) خود فرد ( است و در اصطلاحِ منطق ، استدلالى است كه واجد اركان و شرايط استدلال به لحاظ ماده يا صورت و يا هر دو نباشد ؛ مثلاً از اركان قياس - كه نوعى استدلال است - تكرار حد اوسط به‏طور كامل و به معناى دقيق كلمه است، حال در مواضعى كه حد اوسط در واقع تكرار نشده ولى چنين پنداشته شود كه تكرار شده، مغالطه صورت گرفته است؛ مثل: انگور شيرين است. شيرين اسطوره داستانى است. پس انگور اسطوره داستانى است.


اغراض مغالطه
مغالطه به معناى تعمّد در به غلط اندازى ديگرى با دو انگيزه مى‏تواند تحقق يابد  :
1  . انگيزه حق . گاه ممكن است شخص مغالط به غرضى صحيح ، ديگرى را به اشتباه سوق دهد، به قصد امتحانِ مخاطب و يا به منظور تنبيه طرف مقابل براى اصرار نكردنِ او بر نظر اشتباه خود . در صورت اوّل به قياس مغالطى »امتحان« و در صورت دوم به آن »عناد« مى‏گويند  .
2  . انگيزه باطل . گاهى مغالِط با اهدافى نادرست ، مانند ريا ، برترى و تفوق بر ديگران دست به مغالطه مى‏زند. اساس شكل گرفتن چنين انگيزه‏اى اين است كه مغالِط بخواهد قبل از آراسته شدن به حكمت و مقتضاى عقل ، خود را در جامه عالمان ظاهر كند . چنين افرادى چاره‏اى جز تمسك به انواع مغالطه ندارند . تنها راه مقبوليت كلام ايشان در ميان ظاهربينان، استفاده از مغالطه و شهرت دروغين به علم و فرزانگى است .


فايده مغالطه
فراگيرى اين صناعت براى انسان از چند جهت مى‏تواند مفيد باشد  :
1  . در مقام استدلال با دانستن مواضع غلط ، خود را از وقوع در آن حفظ مى‏كند ؛
2  . خود را از تأثيرپذيرى مغالطه در امان نگه مى‏دارد ؛
3  . از سقوط انسان‏هاى ديگر در دام مغالطه جلوگيرى مى‏كند ؛
4  . در موارد ضرورى كه مغالِطِ لجوج جز با مغالطه تسليم نمى‏شود ، مى‏تواند با مغالطه وى را مغلوب سازد .


اجزاى مغالطه
اين فن داراى دو جزء است  :
1  . اجزاى درونى )اصلى( . منظور از آن اجزاى تشكيل دهنده استدلال مغالطى است ، اعم از قضايايى كه ماده استدلال را تشكيل مى‏دهند و يا صورتى كه شكل استدلال را تعيين مى‏كند  .
2  . اجزاى بيرونى ) عَرَضى ( . مراد از آن ، امورى خارج از استدلال مغالطى است كه اگرچه بيرون از متن استدلال قرار دارند ؛ اما در عين حال موجب قبول نتيجه استدلال نادرست مى‏شوند  .(39) برخى از اجزاى بيرونى مغالطه عبارتند از :
الف( تحقير مخاطب و برانگيختن خشم او ، مثلاً از طريق ذكر عيب‏هاى جسمانى و يا طرح نواقص و كمبودهاى علمى طرف مقابل ) مغالطه ايجاد خشم ، مغالطه انگيزه و انگيخته ، مغالطه توهين مغالطه هر بچه مدرسه‏اى مى‏داند ( ؛
ب( فرياد و هياهو و حركاتى كه هيجان كاذبى در مخاطب ايجاد كند تا او را مغلوب و خود را پيروز نشان دهد ، ) مغالطه هياهو ، مغالطه پارازيت ، مغالطه تكرار ( ؛
ج( به كار بردن الفاظ و اصطلاحات مهجور و نامأنوس ، به طورى كه مخاطب به دليل نشناختن اصطلاحات مذكور از پاسخ دادن مناسب عاجز بماند ) مغالطه فضل‏فروشى ( ؛
د( مطرح كردن مطالب بى ربط و زايد ، به طورى كه ذهن مخاطب پراكنده شود و نتواند رشته استدلال را پى‏گيرى كند و در تشخيص نتيجه و پاسخ دادن مناسب ناتوان بماند ) مغالطه نكته انحرافى ، شوخى بى‏ربط ( ؛
ه ( تفسير و تأويل سخن مخاطب ، به‏گونه‏اى كه شبيه به امرى غير واقع و خلاف مشهور شود، يا با افزودن لواحقى به سخن مخاطب يا كاستن از آنچه او بيان كرده، نتايجى خلاف واقع يا مشهور اخذ كند و به آن شخص نسبت دهد . ) مغالطه تحريف ، مغالطه تفسير نادرست(.
شايان توجه است كه ترفندهاى مغالطه به عنوان اجزاى بيرونى در تحقق سفسطه تأثير بسيار دارد و از آن رو كه روش‏هاى زمينه‏ساز براى مغالطه بسيار متنوع است ، استقصاى كامل اين امور و قانونمند كردن آنها به طور كامل ميسور نيست  .(40)


موضوع صناعت مغالطه
موضوعاتى كه مغالطه در آنها رخ مى‏دهد، منحصر به مسأله‏اى خاص نيست . در هر زمينه‏اى ، اعم از مسائل عقلى ، غير عقلى ، فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و . . . ممكن است مغالطه رخ دهد .


مواد و مبادى صناعت مغالطه
قضايايى كه در مغالطه به كار مى‏روند وهميّات و مشبهاتند. منظور از وهميات به كار رفته در صناعت مغالطه، آن دسته از قضايايى است كه قوه وهم بر خلاف عقل آن‏ها را صادق و بديهى مى‏شمارد، مانند حكم وهم در امور عقلى، مثل »هر چه قابل اشاره نباشد موجود نيست«.
مراد از مشبّهات نيز قضاياى كاذب شبيه به يقينيات و بديهيات مثل »انسان شير مى‏خورد« )در حالى كه مراد از شير، حيوانِ درنده باشد(؛ و همچنين قضاياى كاذب شبيه به مشهورات است. مثل »خداوند نور است« )در حالى كه مقصود از نور، نور محسوس باشد(.
چنانچه مغالطه شبيه به برهان بوده و از قضاياى كاذب شبيه به يقينيات تشكيل شده باشد »سفسطه« ناميده مى‏شود و اگر شبيه به جدل بوده و از قضاياى كاذب شبيه به مشهورات فراهم آمده باشد »مشاغبه« ناميده مى‏شود.





چكيده 

1  . آدمى براى كشف واقعيت راه‏هاى متعددى را بر مى‏گزيند كه برخى درست و برخى نادرست است ؛ به عبارتى ديگر انسان در بسيارى از استدلال‏ها خواسته يا ناخواسته دچار غلط و خطا مى‏شود  .
2  . خطاپذيرى ذهن ، انگيزه اصلى براى تدوين منطق بوده است و مغالطه در اين دانش بيش از هر بحث ديگرى عهده‏دار مبارزه با آفت خطاپذيرى ذهن است  .
3  . مغالطه استدلالى است كه واجد اركان و شرايط لازم به لحاظ ماده يا صورت و يا هر دو نباشد  .
4  . مغالطه علاوه بر ساختار منطقى و يا مواد مشابه بايد براى نقض و ابطال ادعاىِ مخالف اقامه شود  .
5  . مغالطه مى‏تواند بر اساس انگيزه صحيح يا باطل اقامه شود  .
6  . فايده مغالطه عبارت است از :
الف( حفظ انديشه از وقوع در خطا ؛
ب( ايمنى از تأثيرپذيرى ؛
ج( حفظ ديگران از سقوط در دام مغالطه ؛
د( غلبه بر مغالِطِ لجوج و تسليم او  .
7  . اجزاى مغالطه دو دسته‏اند :
الف( اجزاى درونى ) اصلى ( كه عبارتند از صورت و موادِ تشكيل دهنده مغالطه ؛
ب ( اجزاى بيرونى ) عَرَضى ( كه عبارتند از امورى كه خارج از متن مغالطه قرار دارند و به‏طور غيرمستقيم ذهن را به خطا انداخته ، موجب قبول نتيجه استدلال مغالطى مى‏شوند ؛ مانند تحقير مخاطب ، طرح مطالب بى ربط و به‏كار بردن اصطلاحات نامأنوس ، تأويل سخن مخاطب به امور غير واقع و خلاف مشهور و  ... .
8  . موضوع مغالطه به مسأله خاصى محدود نيست .


پرسش
1  . چه صناعتى بيش از بقيه مباحث منطق عهده‏دار مبارزه با خطاپذيرى ذهن است؟
2  . مغالطه را تعريف كنيد  .
3  . سفسطه و مشاغبه را تعريف ، و بيان كنيد كه به كار برنده آنها چه نام دارد؟
4  . چگونه مغالطه با انگيزه صحيح به كار مى‏رود؟
5  . توضيح دهيد كه انگيزه باطل در كاربرد مغالطه كدام است؟
6  . فوايد مغالطه چيست؟
7  . اجزاى مغالطه را نام ببريد و توضيح دهيد  .
8  . موارد اجزاى بيرونى را بيان كنيد  .
9  . موضوع صناعت مغالطه كدام است؟ ) توضيح دهيد (.


خودآزمايى
1  . اگر فردى در جايى كه نتيجه قياس جزيى است ، نتيجه‏اى كلى استنتاج كند ، كدام‏يك از صناعات خمس را به كار برده است؟
الف ( شعر. ب ( خطابه. ج ( مغالطه. د ( برهان و جدل.
2  . خوارج نهروان با طرح شعار » لا حكم الاّ للَّه « و نفى حكميت ، به كدام صنعت منطقى تمسك مى‏جستند؟
الف ( جدل استنتاج باطل از حق. ب ( جدل تعميم ناروا.
ج ( سفسطه استقراى ناقص. د ( مغالطه استنتاج باطل از حق.
3  . اجزاى مغالطه كدام است؟
الف ( درونى - بيرونى. ب ( درونى - اصلى.
ج ( بيرونى - عرضى. د ( درونى - لفظى.
4  . مغالطه به انگيزه تنبيه طرف مقابل براى اصرار نكردن او بر نظر اشتباه خود چه نام دارد؟
الف ( عناد. ب ( امتحان. ج ( سفسطه. د ( تبكيت.
5  . مغالطه صناعتى است كه به .......... واقع مى‏شود؟
الف ( انگيزه حق. ب ( انگيزه باطل. ج ( انگيزه حق يا باطل. د ( انگيزه اثبات حق.
6  . تحقير مخاطب و استفاده از الفاظ و اصطلاحات مهجور در كدام دسته از اجزاى مغالطه قرار دارد؟
الف ( بيرونى. ب ( درونى. ج ( معنوى. د ( لفظى.
7  . از ميان صناعات خمس كدام‏يك بيش از صناعات ديگر عهده‏دار مبارزه با آفت خطاپذيرى ذهن است؟
الف ( مغالطه. ب ( جدل. ج ( برهان. د ( خطابه.
8  . امورى كه به طور غير مستقيم ذهن را به خطا مى‏اندازند چه ناميده مى‏شوند؟
الف ( اجزاى اصلى. ب ( اجزاى عرضى. ج ( امور لفظى. د ( امور معنوى.
9  . مغالطه مفيد تصديق جازم است و در آن اعتبار شده است كه ،
الف ( حق باشد. ب ( حق نباشد.
ج ( مسلّم باشد. د ( مطابق واقع باشد.
10  . وهميات قضايايى كاذبند كه. . . . . حكم مى‏كنند.
الف ( مقابل عقل. ب ( مطابق عقل.
ج ( مطابق احساس آدمى. د ( مقابل احساس آدمى.
11  . موضوع صناعت مغالطه عبارت است از :
الف ( مسائل غير عقلى. ب ( هر مسأله‏اى كه برهان در آن راه ندارد.
ج ( مسائل عقلى و غيرعقلى. د ( هر مسأله‏اى كه جدل و برهان در آن راه ندارد.
12  . اگر كسى به جاى نقد ادّعاى طرف مقابل، چنين بگويد: »ادّعاى شما اساساً ارزش و اعتبارى ندارد زيرا معتقدان به آن افرادى فاسد و هرزه‏اند كه چندين بار به جرم دزدى دستگير شده‏اند.« از ............. است.
الف( مغالطه استفاده نكرده. ب( مغالطه بيرونى توهين استفاده كرده.
ج( مغالطه بيرونى هياهو استفاده كرده. د( مغالطه بيرونى هياهو استفاده كرده.
13  . »تظاهر به اين‏كه من باسواد و داراى فضل و كمال هستم پس سخنم را بپذيريد« در واقع ......... است.
الف( مغالطه بيرونى تكرار مدّعا. ب( مغالطه بيرونى فضل‏فروشى.
ج( مغالطه بيرونى تحريف. د( مغالطه بيرونى شوخى بى‏ربط  .
14  . اگر مستدل به جاى اقامه استدلال بر مدّعاى خود چنين بگويد: »اين يك قضيه بديهى است و هر كودكى آن را درك مى‏كند« از............ استفاده كرده است.
الف( مغالطه بيرونى هر بچه مدرسه‏اى مى‏داند. ب( مغالطه بيرونى شوخى بى‏ربط .
ج( مغالطه بيرونى تحريف. د( مغالطه بيرونى تفسير نادرست.
15  . مغالطه به انگيزه آزمايش طرف مقابل چه نام دارد؟
الف( عناد. ب( امتحان. ج( سفسطه. د( تبكيت.
16  . مواد به كار رفته در صناعت مغالطه عبارت است از:
الف( وهميات )احكام وهم در امور حسّى(. ب( وهميات )احكام وهم در امور عقلى(.
ج( وهميات و مظنونات. د( وهميّات )احكام وهم در امور عقلى( و مشبّهات.
17  . در صناعت مغالطه ............ استدلال مطابق با حق باشد.
الف( شرط شده است. ب( شرط نشده است.
ج( ترجيح دارد. د( مى‏تواند.
18  . استدلال مغالطى مفيد.................
الف( تصديق جازم است. ب( تصديق جازم نيست. ج( تصديق نيست. د( فايده‏اى نيست.
19  . مشبّهات به كار رفته در صناعت مغالطه همواره قضاياى .............. است.
الف( شبيه به يقينيات. ب( شبيه به بديهيات.
ج( شبيه به مشهورات. د( شبيه به يقينيات و مشهورات.
20  . اين استدلال »خداوند نور است. هر نورى محسوس است. بنابر اين خداوند محسوس است.« چه نام دارد؟
الف( مشاغبه. ب( سفسطه. ج( شعر. د( خطابه.


براى تفكّر بيشتر
1  . آيا در تبيين اجزاى مغالطه بين منطقيون قديم و جديد تفاوتى وجود دارد؟
2  . با توجّه به اين كه مواد صناعت مغالطه مشبهات و وهميّات است آيا تعريف عرضه شده از مغالطه جامع و مانع است؟
3  . آيا مى‏توانيد براى انواع مغالطه بيرونى ، كه در پانوشت بيان شد ، مثالى ذكر كنيد؟
4  . آيا فراگيرى مغالطه براى كسى كه در غير اجتماع انسانى مى‏زيد ، لازم است؟








درس بيستم


مغالطه( 2  )


اهداف كلّى
اهداف كلّى درس بيستم اين است كه دانش‏پژوه  :
1  . جايگاه مغالطه منطقى را بشناسد ؛
2  . با انواع مغالطه آشنا شود .


اهداف رفتارى
دانش‏پژوه محترم، انتظار مى‏رود پس از فراگيرى اين درس بتوانيد  :
1  . استدلال مباشر مغالطى را توضيح دهيد ؛
2  . قياس مغالطى را توضيح دهيد ؛
3  . اركان و شرايط قياس را كه فقدان هر يك منشأ مغالطه مى‏شود، بيان كنيد ؛
4  . استقرا و تمثيل مغالطى را توضيح دهيد.




انواع مغالطه
از بحث‏هاى گذشته دانستيم كه اگر استدلال واجد اركان يا شرايط لازم به لحاظ ماده يا صورت و يا هر دو نباشد، استدلالى مغالطى است. بنابر اين، انواع مغالطه به تعداد اركان و شرايط انواع استدلال - به لحاظ ماده و صورت - است.
از آن‏جا كه استدلال به دو گونه مباشر و غيرمباشر تقسيم مى‏شود و هر يك نيز داراى انواعى است، بايد در هر نوع اركان و شرايط مخصوص به آن - به لحاظ ماده و صورت - بررسى شود، تا خطا در هر گونه استدلال به درستى شناخته شود.


الف( استدلال مباشر
دانسته شد كه اگر استنتاج و اكتساب يك تصديق تنها از يك قضيه ديگر باشد، استدلال مباشر ناميده مى‏شود. با انواع استدلال مباشر در بحث‏هاى گذشته آشنا شديد. حال اگر در هر نوع رعايت اركان و شرايط آن نشود  ،(41) مغالطه صورت گرفته است ؛(42) مثلاً نقيض موجبه كليه، سالبه كليه دانسته شود ؛ آن‏گاه از كذب قضيه »هر حيوانى انسان است« صدق قضيه »هيچ حيوانى انسان نيست« نتيجه گرفته شود و يا مثلاً از صدق قضيه موجبه كليه، صدق عكس آن به همان صورت )موجبه كليه( توهّم شود ؛ مانند اين‏كه وقتى مى‏گويند »هر شى‏ء مادى موجود است« توهّم شود كه »هر موجودى شى‏ء مادى است«. و يا مثلاً از قضيه »بعضى معصومين پيامبر نيستند« توهّم شود كه »بعضى پيامبران معصوم نيستند« زيرا گفته شد كه سالبه جزئيه عكس مستوى ندارد.


ب( استدلال غيرمباشر
قياس
قياس به لحاظ ماده و صورت داراى اركان و شرايطى است كه فقدان هر يك منشأ مغالطه مى‏شود. برخى از اين اركان و شرايط عبارتند از:
1  . تشكيل قياس از دو مقدمه جدا از هم، كه هركدام در حقيقت يك قضيه باشد.(43)
بنابر اين، در مثال »فقط انسان شاعر است. هر شاعرى حيوان است. پس فقط انسان حيوان است« مغالطه صورت گرفته، چرا كه در اين استدلال، قضيه اوّل تركيبى از دو قضيه است: »انسان شاعر است« و »غير انسان شاعر نيست«.(44)
2  . تكرار حد اوسط
قياس بايد مشتمل بر حد اوسطى باشد كه به طور كامل و به معناى دقيق كلمه تكرار شود. حال در مواضعى كه حد اوسط در واقع تكرار نشده ولى چنين پنداشته شود كه تكرار شده، مغالطه صورت گرفته است. منشأ اين پندار آن است كه يك لفظ داراى معانى متعدد است و اين لفظ در يك مقدمه به يك معنا و در مقدمه ديگر به معناى ديگر به كار گرفته شده است.
آنچه درباره اين مغالطه بايد در نظر داشت، اين است كه منشأ تعدد معناى يك لفظ گاهى جوهر لفظ است و گاهى هيأت آن و گاهى تركيب آن با الفاظ ديگر. براى اهميت اين نوع مغالطه به بررسى بيشتر درباره منشأ تعدد معناى لفظ مى‏پردازيم.
الف( جوهر لفظ : اين در جايى است كه دلالت لفظ بر معانى متعدد به سبب ماده لفظ باشد و هيأت لفظ و تركيب آن با الفاظ ديگر نقشى در اين تعدد نداشته باشد ؛ مثل انگور شيرين است. شيرين اسطوره داستانى است. پس انگور اسطوره داستانى است.(45)
تعدد معانى لفظ واحد اعم است از اين كه به علت اشتراك لفظى باشد و يا نقل، مجاز، استعاره، تشبيه، اطلاق و تقييد و ... .
ب( هيأت لفظ : اين در جايى است كه منشأ تعدد معناى لفظ ، هيأت باشد. حال چه هيأت ذاتى )صرفى(؛ مانند: »خداوند مختار است. هر مختارى معلول است. پس خداوند معلول است«.(46) و چه هيأت عرضى )اعراب و اِعجام( ؛ مانند: خداوند موجَب است. هر موجَبى معلول است. پس خداوند معلول است.(47)
ج( تركيب: منشأ تعدد، تركيب است ؛ يعنى لفظ از حيث ماده و هيأت بر معانى متعدد دلالت نمى‏كند ولى از آن‏جا كه با الفاظ ديگر تركيب شده، دلالت بر معانى متعدد مى‏كند. اين قسم نيز به گونه‏هاى متعددى است:
- گاهى نفس تركيب اقتضاى تعدد مى‏كند ؛ مانند »اگر كسى در حق امام على‏عليه السلام چيزى بگويد او شايسته آن است. ليكن كسى در حق امام على‏عليه السلام چيزى گفته است. پس او شايسته آن است«.(48)
- گاهى توهّم وجود تركيب اقتضاى تعدد مى‏كند: مثل »عدد پنج زوج و فرد است. هر عددى كه زوج و فرد باشد زوج است. پس عدد پنج زوج است«.(49)
- گاهى توهّم عدم وجود تركيب اقتضاى تعدد مى‏كند ؛ مثل »آب ئيدروژن و اكسيژن است. ئيدروژن و اكسيژن قابل احتراق‏اند. پس آب قابل احتراق است«.(50)
3  . اگر قياس، اقترانى است، شرايط مخصوص به هر شكل و اگر استثنايى است، شرايط عمومى و مخصوص به انفصالى و اتصالى در آن رعايت شود ؛ مثلاً در شكل اوّل گفته شد كه صغرى بايد موجبه باشد. بنابر اين، در مثال »حسين پزشك نيست. هر پزشكى عالم است. پس حسين عالم نيست« مغالطه صورت گرفته است و يا مثلاً در قياس استثنايى اتصالى گفته شد كه از وضع تالى نمى‏توان وضع مقدم را نتيجه گرفت. بنابر اين، در مثال »اگر باران باريده باشد زمين خيس است. ليكن زمين خيس است. پس باران باريده است.« مغالطه صورت گرفته است.
4  . شرايط مخصوص ماده قياس در آن رعايت شود.
قياس به لحاظ ماده - بدون در نظر گرفتن مغالطه كه محل بحث است - به چهار نوع تقسيم مى‏شود. با انواع آن تعريف و شرايط هر يك در بحث‏هاى گذشته آشنا شديد ؛ مثلاً در برهان گفته شد كه مقدمات بايد يقينى باشد.(51) حد اوسط علت علم به ثبوت اكبر براى اصغر باشد و ... . حال هر كدام از اين شرايط رعايت نشود، مغالطه صورت مى‏گيرد ؛ مثل اين كه »وزيرى دليل عدم موفقيت خود را نازك شدن لايه ازن در جو بداند« اين استدلال، مغالطى است ؛ چرا كه رابطه عليت بين لايه ازن و عدم موفقيت وزير وجود ندارد.(52)
6  . شرايط مخصوص به نتيجه رعايت شود.
نتيجه به لحاظ كم و كيف داراى قواعدى است كه بايد رعايت شود ؛ مثلاً در شكل سوم همواره نتيجه جزئيه خواهد بود هرچند صغرى و كبرى هر دو موجبه كليه باشد. بنابر اين، در مثال »هر شاعرى حيوان است. هر شاعرى انسان است. پس هر حيوانى انسان است« مغالطه صورت گرفته است.
ممكن است، اين سؤال به ذهن برسد كه بحث ما درباره استدلال مغالطى بود، حال آن‏كه در اين قسم مغالطه در نتيجه واقع شده است. در پاسخ مى‏گوييم: از آن‏جا كه قبل از تشكيل استدلال، مطلوبى داريم كه به وسيله استدلال مى‏خواهيم آن را اثبات كنيم، مى‏توان گفت كه در حقيقت استدلال ما، استدلالى مغالطى است. چرا كه براى اثبات مطلوبى چيده شده كه به وسيله اين استدلال ثابت نمى‏شود ؛ بنابر اين، استدلال ما براى اثبات اين مطلوب، استدلالى نادرست است.


استقرا و تمثيل
در بحث‏هاى گذشته با اركان و شرايط استقرا و تمثيل آشنا شديد. حال مى‏گوييم: فقدان هر يك از اين امور سبب مغالطه مى‏شود. مثلاً در استقراى ناقص اگر بدون تكرار مشاهده و يا مشاهده مواردى بسيار اندك كه براى حكم كلى كافى نباشد، حكمى كلى آورده شود، مغالطه صورت گرفته است ؛ مثل اين كه با مشاهده يك يا تعداد محدودى ايرانى قدكوتاه، حكم شود: كه همه ايرانى‏ها قدكوتاه هستند و يا در تمثيل مثلاً اگر بدون وجود جامع حكمى از موضوعى به موضوع ديگر سرايت داده شود، مغالطه صورت پذيرفته است.




چكيده 

1  . اگر استدلال واجد اركان يا شرايط لازم به لحاظ ماده يا صورت و يا هر دو نباشد، استدلالى مغالطى است.
2  . انواع مغالطه به تعداد اركان و شرايط انواع استدلال به لحاظ ماده و صورت است.
3  . اگر در هر نوع از استدلال مباشر، رعايت اركان و شرايط آن نشود، مغالطه صورت گرفته است.
4  . قياس از حيث ماده و صورت داراى اركان و شرايطى است كه فقدان هر يك منشأ مغالطه مى‏شود.
اركان و شرايط قياس عبارتند از:
الف( تشكيل قياس از دو مقدمه جدا از هم كه هر كدام در حقيقت يك قضيه باشد ؛
ب( تكرار حد اوسط ؛
ج( سه حد قياس متغاير باشند ؛
د( اگر قياس اقترانى است، شرايط مخصوص به هر شكل و اگر استثنايى است، شرايط عمومى و مخصوص به انفصالى و اتصالى در آن رعايت شود ؛
ه ( شرايط مخصوص به ماده قياس در آن رعايت شود ؛
و( شرايط مخصوص به نتيجه رعايت شود ؛
ز( استقرا و تمثيل اركان و شرايطى دارند كه فقدان هر يك منشأ مغالطه است:


پرسش
1  . استدلال مباشر مغالطى را با ذكر مثال توضيح دهيد  .
2  . قياس مغالطى را همراه مثال توضيح دهيد.
3  . اركان و شرايط قياس را كه فقدان هر يك منشأ مغالطه مى‏شود، بيان كنيد.
4  . استقرا و تمثيل مغالطى را همراه مثال توضيح دهيد.
5  . بيان كنيد كه چرا اگر شرايط مخصوص به نتيجه رعايت نشود استدلال مغالطى است؟


خودآزمايى
1  . استدلال »فقط امور مادى قابل رؤيت هستند. هر چيزى كه قابل رؤيت باشد موجود است. پس فقط امور مادى موجود هستند« مغالطى است ؛ زيرا
الف( حد اوسط ندارد. ب( حدود متغاير نيستند.
ج( از بيش از دو مقدمه تشكيل شده است. د( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده است.
2  . استدلالِ »هر انسانى حيوان است. هر ناطقى انسان است. پس همه حيوان‏ها ناطق هستند« مغالطى است؛ چرا كه
الف( شرايط مخصوص به شكل چهارم در آن رعايت نشده است.
ب( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده است.
ج( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده است.
د( حدود متغاير ندارد.
3  . استدلال »مهندسان راه و ساختمان براى مردم نقشه مى‏كشند. هر كسى براى مردم نقشه بكشد قابل اعتماد نيست. بنابراين، مهندسان راه و ساختمان غيرقابل اعتمادند« مغالطى است ؛ زيرا
الف( حد اوسط ندارد. ب( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده.
ج( از بيش از دو مقدمه تشكيل شده است. د( شرايط مخصوص به شكل اوّل در آن رعايت نشده است.
4  . اگر از صدق قضيه »بعضى حيوان‏ها انسان نيستند«، صدق »بعضى غيرحيوان‏ها غير انسان نيستند« توهم شود، مغالطه صورت گرفته است ؛ زيرا
الف( سالبه جزئيه، نقص موضوع معتبر ندارد. ب( سالبه جزئيه نقض طرفين معتبر ندارد.
ج( عكس نقيض مخالف سالبه جزئيه موجبه جزئيه است. د( اين استدلال در واقع مغالطى نيست.
5  . استدلال »اگر كشور آمريكا خواهان روابط صادقانه با ايران باشد، به ارتباطات فرهنگى و ورزشى توجه خاصى خواهد كرد . - شواهد قطعى نشان مى‏دهد كه - آنان به ارتباطات فرهنگى توجه خاصى كرده‏اند. پس كشور آمريكا خواهان روابط صادقانه با ايران است.
الف( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده است.
ب( شرايط مخصوص به قياس استثنايى اتصالى در آن رعايت نشده.
ج( از دو مقدمه جدا از هم تشكيل نشده است.
د( اين قياس، مغالطى نيست.
6  . استدلال »هر پدرى فرزنددار است. هر فرزنددارى ازدواج كرده است. پس هر پدرى ازدواج كرده است« مغالطه است؛ چرا كه
الف( حد اوسط تكرار نشده است. ب( از دو مقدمه جدا از هم تشكيل نشده است.
ج( سه حد متغاير ندارد. د( اين استدلال، اساساً مغالطى نيست.
7  . استدلال »خانه گچ، آهن و آجر است. گچ، آهن و آجر كيلويى به فروش مى‏رسد. پس خانه كيلويى به فروش مى‏رسد« مغالطى است؛ زيرا
الف( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده. ب( حد اوسط تكرار نشده است.
ج( حدود آن متغاير نيست. د( از بيش از دو مقدمه تشكيل شده است.
8  . اگر از صدق »هيچ انسانى درخت نيست« صدق »همه غير درختها انسان هستند«، توهم شود، مغالطه صورت گرفته است؛ چرا كه
الف( عكس نقيض مخالف سالبه كلى، موجبه جزئى است. ب( عكس نقيض مخالف سالبه كلى، سالبه جزئى است.
ج( نقض طرفين سالبه كلى، موجبه جزئى است. د( اين استدلال اساساً مغالطى نيست.
9  .استدلال »خداوند موجود است. هر موجودى مادى است. پس خداوند مادى است« مغالطى است؛ زيرا
الف( حد اوسط ندارد. ب( شرايط مخصوص به شكل اول در آن رعايت نشده.
ج( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده. د( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده.
10  . استدلال »هر انسانى حيوان است. هيچ اسبى انسان نيست. پس هيچ حيوانى اسب نيست.« مغالطى است؛ زيرا
الف( شرايط مخصوص به شكل چهارم در آن رعايت نشده. ب( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده.
ج( حد اوسط ندارد. د( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده.
11  . استدلال »اگر كسى پرخورى كند، در معرض انواع بيمارى‏ها قرار خواهد گرفت. ليكن احمد پرخورى نمى‏كند. پس در معرض هيچ نوع بيمارى نيست.« مغالطى است؛ چرا كه
الف( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده.
ب( شرايط مخصوص به قياس استثنايى اتصالى در آن رعايت نشده.
ج( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده. د( قضيه شرطى ندارد.
12  . استدلال »هر چارپايى خونگرم است. هر ميمونى خونگرم است. پس هر چارپايى ميمون است« مغالطى است؛ چرا كه
الف( حد اوسط تكرار نشده. ب( مقدمات اختلاف در كيف ندارند.
ج( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده. د( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده.
13  . استدلال »حافظ شاعر است. شاعر كلى است. پس حافظ كلى است« مغالطى است؛ زيرا
الف( صغرى موجبه است. ب( حد اوسط ندارد.
ج( مقدمات اختلاف در كيف ندارند. د( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده است.
14  . استدلال »فقط مردان مشتغل به قضا هستند. هر كس مشتغل به قضا است عادل است. بنابر اين فقط مردان عادلند« مغالطى است؛ زيرا
الف( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده. ب( شرايط مخصوص به شكل اول در آن رعايت نشده.
ج( حدود متغاير ندارند. د( از بيش از دو مقدمه تشكيل شده است.
15  . استدلال »اگر همسرتان تحصيلات دانشگاهى داشته باشد، در مشكلات زندگى مى‏تواند به شما كمك كند. اما - متأسفانه - همسرتان تحصيلات دانشگاهى ندارد. بنابراين در مشكلات زندگى نمى‏تواند به شما كمك كند« مغالطى است ؛ زيرا
الف( قضيه شرطى ندارد. ب( شرايط قياس استثنايى اتصالى در آن رعايت نشده.
ج( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده. د( اين استدلال، در واقع مغالطى نيست.
16  . در استدلال »هر عسلى زرد و سيّال است. پس هر زرد و سيّالى عسل است.« چه مغالطه‏اى شده است؟
الف( ايهام انعكاس. ب( عدم تكرار حدّ اوسط .
ج( شرايط مخصوص به ماده در آن رعايت نشده است. د( شرايط تمثيل در آن رعايت نشده است.
17  . اگر كسى گمان كند »ماست مانند دروازه است زيرا هر دو را مى‏بندند« دچار چه مغالطه‏اى شده است؟
الف( عدم تكرار حدّ وسط . ب( مغالطه در تمثيل.
ج( مغالطه در استقراى ناقص. د( مغالطه در قياس.
18  . در استدلال »هوا تار است. تار يكى از آلات موسيقى است. بنابر اين هوا يكى از آلات موسيقى است.« چه مغالطه‏اى رخ داده است؟
الف( عدم تكرار حدّ وسط . ب( شرايط مخصوص به نتيجه در آن رعايت نشده است.
ج( از بيش از دو مقدمه تشكيل شده است.
د( شرايط اختصاصى شكل اوّل قياس اقترانى رعايت نشده است.
19  . در استدلال »هيچ درختى انسان نيست. هر درختى رشد مى‏كند. بنابر اين بعضى انسان‏ها رشد نمى‏كنند.« چه مغالطه‏اى رخ داده است؟
الف( شرايط اختصاصى شكل سوم رعايت نشده است. ب( شرايط عمومى قياس اقترانى رعايت نشده است.
ج( موجبه بودن كبرى. د( كليه بودن كبرى.
20  . در استدلال »هيچ دست‏فروشى نانوا نيست. هيچ نانوايى ماهيگير نيست. بنابر اين هيچ دست‏فروشى ماهيگير نيست.« ............... رعايت نشده است.
الف( شرايط عمومى قياس اقترانى. ب( سالبه بودن كبرى.
ج( جزئيه بودن صغرى. د( جزئيه بودن كبرى.

براى تفكّر بيشتر
1  . موارد سيزده‏گانه مغالطه را آن‏گونه كه در كتاب‏هاى رايج منطقى بيان شده است تعيين كنيد.
2  . آيا مى‏توان تمام يا بيشتر مغالطه‏هايى كه را منطق‏دانان جديد مغرب زمين بيان كرده‏اند در انواع سيزده گانه مغالطه جاى داد ؟
3  . آيا مى‏توان » مغالطه ژورناليستى « يا » مغالطه روزنامه‏اى « را نوع خاصى از مغالطه دانست ؟ توضيح دهيد .

...................( Anotates ).................
1) ابتدا به همين نام، و سپس »متون« ناميده شد كه برگرفته از »مركز تأليف متون درسى حوزه« است.
2) انسان متفكر هرچند، دانش‏پژوه علوم استدلالى نيز نباشد براى مصون ماندن از خطاى در تفكر، به روشى براى درست انديشيدن نيازمند است. بنابر اين بيان فوق تنها براى توضيح هويت ابزارى اين علم است.
3) در كتب متداول منطقى از تعريف به » معرِّف « و از استدلال به‏حجّت « تعبير كرده‏اند . مراد از معرِّف، مجموعه معلوماتى است كه ما را به تعريفى جديد مى‏رساند؛ مانند انسان حيوان ناطق است. مراد از حجّت، مجموعه معلوماتى است كه از طريق استدلال ما را به اعتقادى جديد مى‏رساند؛ مانند على انسان است . هر انسانى متفكّر است . بنابراين، على متفكّر است  .
4) پيش‏تر سنّت مؤلفان بر اين بوده است كه قبل از ورود به مباحث يك علم، هشت مطلب را به‏عنوان »رؤوس ثمانيه« ذكر مى‏كرده‏اند كه دانستن آنها موجب زيادت بصيرت و بينش دانش‏پژوه در فراگيرى علم مى‏شده است. رؤوس هشت‏گانه عبارت است از: سِمَت، مؤلف، غرض، منفعت، مرتبه، جنس، قسمت و روش‏هاى تعليم علم.
5) مباحث مقولات عشر )قاطيغورياس( به مواد تعريف، و مباحث صناعات خمس به مواد استدلال مى‏پردازد. اين دو مبحث هر دو به منطق مادّى مربوط مى‏شود. از آن‏جا كه دانش فلسفه به نحوه هستى اشياء مى‏پردازد و بحث از جوهر و عرض )مقولات عشر( و نيز اقسام آن در حقيقت به طور هستى اين دو مربوط مى‏شود، غالب منطق‏دانان متأخر و نيز فلاسفه ترجيح مى‏دهند مطلب مقولات عشر )منطق مادّى در حوزه تعريف( در كتاب‏هاى فلسفى تنقيح و تبيين شود.
6) مراد صرفاً صورت محسوس يا شكل هندسى اشيا نيست، بلكه منظور شناخت حقيقت و صورت معقول آنها نيز هست. اين نكته در مبحث تعريف روشن‏تر خواهد شد.
7) امروزه نزد منطقيون جديد احكام عام زبانى موضوع كاوش‏هاى خاص و شاخه‏هاى متعدد معرفت‏شناسى )زبان‏شناسى، ذهن‏شناسى و...( است، اما در منطق محض از آن رو كه زبان طبيعى، جاى خود را به زبان نمادى داده است، نيازى به طرح مبحث الفاظ نيست.
8) بدين ترتيب با ملاحظه دقيق روشن مى‏شود كه دلالت‏هاى تضمّنى و التزامى بايد از گونه‏هاى دلالت عقلى به شمار آيند و علّت آن كه اين دو دلالت را از اقسام دلالت وضعى دانسته‏اند دخالت لفظ به عنوان منشأ انتقال در دلالت تضمنى و التزامى است.
9) توضيح بيشتر اين نكته در درس سيزدهم خواهد آمد.
10) برخى از منطقيون الفاظ متباين را به سه قسم: مِثلان، متخالفان و متقابلان و تقابل را نيز به چهار قسم: تضاد، تناقض، تضايف، عدم و ملكه، تقسيم كرده‏اند. چون پرداختن به اين تقسيمات به‏طور مستقيم از قلمرو رسالت منطق و روش صحيح تفكر بيرون است، از ذكر آنها پرهيز كرديم.
11) توضيح بيشتر اين نكته در درس هشتم خواهد آمد.
12) اين بحث چند قرن پس از ارسطو توسط »فرفوريوس« تأليف شد. وى اين بحث را مقدمه باب مقولات قرار داد و به‏همين جهت نام »ايساغوجى« را، كه در زبان يونانى به‏معناى مقدمه و مدخل است، براى آن انتخاب كرد. البته پس از فرفوريوس، اين بحث نيز همانند بسيارى ديگر از مباحث منطقى توسط منطق‏دانان بعدى تنقيح و تهذيب شد.
13) ضوابط و قوانين منطقى براى جستجو از »آيا« و »چرايى« در بخش تصديقات بيان مى‏شود.
14) بنا بر آنچه ذكر شد، نه تنها تعريف حقيقى متأخر از تعريف لفظى نيست، بلكه اساساً تقدم تعريفِ لفظى بر تعريف حقيقى معقول نخواهد بود  .
15) از آن جا كه تعريف به ذاتياتْ حدّ و مرزِ ذات شى‏ء را تعيين مى‏كند ، آن را »حدّ« مى‏نامند  .
16) رسم )ترسيم كردن( به معناى علامت و نشان است و چون رسم ، معرَّف را به نشان‏ها و اوصاف عرضى مى‏شناساند ، بدين سبب »رسم« ناميده شده است  .
17) واقعيت حكايت شده در مركّب تامّ خبرى يا واقع شده است يا واقع خواهد شد و يا در حال واقع شدن است و يا همواره تحقق داشته ، دارد و خواهد داشت  .
18) از روزگاران قديم براى سهولت يادسپارى وحدت‏هاى لازم در تناقض اين دو بيت معروف را براى دانش‏پژوهان منطق ذكر مى‏كرده‏اند:
در تناقض هشت وحدت شرط دان
وحدت موضوع و محمول و مكان
وحدت شرط و اضافه، جزء و كل
قوّه و فعل است در آخر زمان
19) در دوره‏هاى بعد، افزون بر وحدت‏هاى هشتگانه مذكور، وحدت در حمل نيز خواهد آمد.
20) اين قسم از استقرا را »قياس مقسم« نيز مى‏خوانند  .
21) در قياس همواره سير از كلّى به جزئى نيست ؛ بلكه ممكن است از كلّى به كلّى باشد ؛ مانند »هر انسانى ضاحك است . هر ضاحكى متفكّر است . پس هر انسانى متفكّر است« .
22) اوسط اگر حمل يافت در بر صغرى و باز
وضع به كبرى گرفت شكل نخستين شمار
حمل به هر دو دوم ، وضع به هر دو سوم
رابع اَشكال را عكس نخستين شمار
23) از ديرباز در كتاب‏هاى منطقى براى سهولت يادگيرى دانش پژوهان بيت معروفى را ذكر مى‏كرده‏اند كه همه شرايط انتاج اشكال چهار گانه را به صورت علامت رمز بيان كرده است :
مُغْ كُبْ اوّل خَيْن كُبْ ثانى و مُغْ كاين سوم
در چهارم مَيْن كُغْ يا خَيْن كاين شرط دان . علايم رمزى به اين شرح است : م : موجبه بودن ، غ : صغرى ، ك : كليت ، ب : كبرى ، خ : اختلاف مقدّمتين در ايجاب و سلب ، ين : مقدّمتين ، اين : اِحدى المقدّمتين )يكى از دو مقدّمه( .
24) مانند ارسطو ، فارابى ، اخوان الصفا و غزالى  .
25) مباحث منطق به اعتبارى به دو بخش منطق صورت و منطق ماده تقسيم مى‏شود . در منطق كلاسيك ) منطق ارسطويى ( اين بخش هم در قلمرو تعريف و هم در عرصه استدلال طرح شده است . مباحث مقولات عشر ) قاطيغورياس ( به مواد تعريف، و مباحث صناعات خمس به مواد استدلال مى‏پردازد . از آن‏جا كه دانش فلسفه به نحوه هستى اشياء مى‏پردازد و بحث از جوهر و عرض و نيز اقسام آن در حقيقت به‏طور هستى اين دو مربوط مى‏شود ، غالب منطق‏دانان متأخر و نيز فلاسفه ترجيح مى‏دهند مطلب مقولات عشر در مباحث و كتاب‏هاى فلسفى تنقيح و تبيين شود.
26) به جز يقينيات ، باقى مقدمات استدلال گرچه بديهى نيستند ، ولى در صناعات به كار رفته و در فن مختص به خود به عنوان مبدأ پذيرفته شده‏اند  .
27) مجرّبات در صورتى قطعى و يقينى تلقّى مى‏شوند كه همه شرايطى كه تجربه در آن تحقق يافته است . هر چند به طور اجمال ، در حكم اخذ شود ؛ مثلاً بگوييم : اگر همه شرايطى كه در موارد تجربه شده وجود دارد در هر جاى ديگر تحقق داشته باشد، حكم به‏دست آمده در ساير موارد نيز صادق خواهد بود  .
28) اعتقاد جازم مطابق با واقعِ ثابت به دست آمده از تحقيق  .
29) در درس‏هاى آينده روشن خواهد شد كه مغالطه علاوه بر برهان، در صناعات ديگر نيز مى‏تواند رخ دهد  .
30) استدلال در هر دو مثال قياسى است ، ولى در اولى به شكل اقترانى و در دومى به صورت استثنايى است  .
31) دو قيد » كلّى « و » حقيقى « به اين منظور است كه با آنها دانش‏هاى جزئى ، مانند تاريخ و جغرافى و دانش‏هاى قرار دادى و اعتبارى ، مانند ادبيات و حقوق از شمول بحث خارج شوند  .
32) صناعت جدل فنى مهم است كه در استدلال و حجت سهمى به‏سزا دارد ، طرح عميق و علمى مباحث اين صناعت به دست متخصّصان فن موجب شده است تا امروزه اين صناعت در قالب دانشى مستقل سامان يابد . بنابراين، بحث و بررسى صناعت جدل نه تنها نيازمند تأليف رساله‏هاى متعدد است ، بلكه در حد تأسيس دوره‏هاى آموزشى ويژه به صورت تخصصى است . آنچه در اين درس درباره صناعت جدل مى‏آيد تنها گزارش بسيار فشرده‏اى از مهم‏ترين مسائل طرح شده در اين زمينه است كه در كتاب‏هاى منطقى متداوّل به تفصيل آمده است . از اين رو به دانش‏پژوهان و علاقه‏مندان توصيه مى‏شود كه اين صناعت را در زمانى مناسب در قالب علمى مستقل پى‏گيرى كنند  .
33) منظور منطقى از صناعت، استدلال است. به عبارت ديگر، صناعت و استدلال در اين بخش از منطق با يكديگر تساوق دارند.
34) فلسفه و علوم عقلى كمتر جاى استدلال‏هاى خطابى و شعرى است به خلاف برهان ، جدل و مغالطه كه هر سه در معقولات و علوم حقيقى ، مانند فلسفه و رياضيات راه دارند . از اين رو، برخى از منطق‏دانان اين دو صناعت ) خطابه و شعر ( را خارج از قلمرو منطق دانسته و چندان كه بايد و شايد بدانها نپرداخته‏اند . امروزه درباره اين دو صناعت نه تنها كتاب‏هاى بسيار نگارش يافته ، بلكه متخصّصان فن آن دو را در قالب دانشى مستقل و با قواعد و ضوابطى معيّن در اختيار علاقه‏مندان گذاشته‏اند  .
35) خطابه با توجه به چگونگى تأليف صور آن ، اصطلاحاتى دارد مانند تثبيت ، ضمير ، تنكير ، اعتبار ، برهان و موضع ؛ كه مى‏توانيد در كتاب‏هاى مفصَّل با آنها آشنا شويد  .
36) مشهورات ظاهرى عبارتند از : قضايايى كه در نظر بدوى مشهورند ؛ اما شهرت آنها پس از تأمل از بين مى‏رود ؛ مانند » برادر خود را حمايت كن ، خواه ظالم باشد و خواه مظلوم « . اين قضيه در برابر اين مشهور حقيقى قرار دارد كه ، » ظالم را حمايت نكن اگر چه برادرت باشد  « .
37) شعرشناسى در يونان باستان قدمت زيادى دارد . كسانى چون افلاطون در رساله‏هاى متعددى چون فدراس ، ايوان و جمهوريت به تحليل و شناخت شعر پرداخته‏اند. ارسطو، مدوّن منطق، رساله خاصى به‏صورت تك‏نگاره در فن شعر نگاشته است . امروزه در زبان فارسى چندين ترجمه از اين رساله در دست است كه يكى از آنها با نام ارسطو و فن شعر چاپ شده است  .
38) علم عَروض ، دانشى ادبى است كه به اوزان و قالب‏هاى مختلف شعرى مى‏پردازد  .
39) از آن‏جا كه مَقْسَمِ صناعات خمس، استدلال است و اجزاى بيرونى مغالطه امورى خارجى از استدلال هستند، ناميدن اين قسم به اجزاى مغالطه، تعبيرى مسامحى است.
40) برخى ديگر از مغالطه‏هاى بيرونى عبارتند از: تهمت، سؤال مركب، مطالب بى‏ربط ، بار برهان را به گردن طرف مقابل انداختن يا طلب برهان از مخالفان ، تغيير موضع دادن ، هر بچه مدرسه‏اى مى‏داند ، بستن راه استدلال ، مسموم كردن چاه ، تله‏گذارى ، واژهاى گرانبار يا بار ارزشى كلمات ، توسل به احساسات ) تهديد ، تطميع ، جلب ترحّم‏انديشى ، عوام‏فريبى ( ، حرف شما مبهم است ، اين كه چيزى نيست ، تكذيب ، اين كه مغالطه است ، منشأ ) ژنتيك ( ، مناقشه در مثال ، تخصيص ، بهانه ، توسل به معناى تحت‏اللفظ ) هرس مصداقى ( ، استثناى قابل چشم‏پوشى ، خودت هم يا تو نيز همين‏طور، غايت خامى يا تبعيض‏طلبى يا حمايت خاص ، رها نكردن پيش‏فرض ، البته امّا  .
41) از آن‏جا كه اركان و شرايط انواع استدلال مباشر به تفصيل و يكجا بيان شد، از ذكر مجدد آن خوددارى مى‏كنيم.
42) اگر اين نوع مغالطه در عكوس باشد، آن را مغالطه ايهام انعكاس گويند  .
43) قياس مركب كه بيش از دو مقدمه دارد، در حقيقت بيش از يك قياس است.
44) اين مغالطه را، مغالطه »جمع مسائل در يك مسأله« گويند.
45) اين مغالطه را، مغالطه »اشتراك اسم« گويند.
46) اين مغالطه را، مغالطه »اشتراك هيأت« گويند.
47) اين مغالطه را، مغالطه »اعراب و اِعجام« گويند.
48) اين مغالطه را، مغالطه »ممارات« گويند.
49) اين مغالطه را، مغالطه »تركيب مفصل« گويند.
50) اين مغالطه را، مغالطه »تفصيل مركب« گويند.
51) گاهى اوقات مواد استدلال، شبيه به يقينى )در برهان( و يا شبيه به مشهور و ... است. اگر منشأ اين امر، آن باشد كه جزء اصلى حذف شود و بدلش جايگزين آن گردد. مغالطه را »اخذ ما بالعرض مكان بالذات« گويند و اگر منشأ آن اين باشد كه جزء اصلى به نحو صحيح ذكر نشده باشد آن را مغالطه »سوء اعتبار حمل« گويند.
52) براى قياس استثنايى نيز شرايطى است كه به دليل وضوح و تطويل كلام از ذكر آن خوددارى مى‏كنيم.

 
 
 
 
 
 

 
 



:: تمامی حقوق این پایگاه متعلق به مدرسه علميه اباصالح المهدي عج اصفهان  می باشد. ::

تلفن تماس : 0311 - 2265300

 

پایگاه علمی پژوهشی با مدیریت حجت الاسلام و المسلمین حمید رضا امینی